در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
به هر حال هر چه باشد ما هم در کشور خود روزنامه و نشریاتی داریم که کار میکنند؛ هرچند شاید مجموعه تیراژ آنها به تیراژ یک روزنامه کشور ژاپن هم نمیرسد، اما بالاخره دستگاههای چاپ ما هم شب تا صبح سروصدا میکنند و کارگران چاپخانه را بیدار نگه میدارند. گروهی هم در دفتر روزنامهها و نشریات پشت میز مینشینند و تند تند مینویسند، به امید آن که شاید کسی نوشتههایشان را بخواند. اگر راستش را بخواهید مفهوم خبرنگار و روزنامهنگار هم این روزها تغییر کرده است. تا همین چند سال پیش برای روزنامهنگار بودن چارهای وجود نداشت غیر از آن که هر کس با حوزه خبری خود به طور دائم در ارتباط باشد و به آنجا سر بزند. هر خبرنگار باید چند نفری را در سازمانها و نهادهای دولتی و غیردولتی بشناسد و با چند نفر از کارشناسان و افراد سرشناس هر حوزه در ارتباط باشد تا بتواند مطلبی برای روزنامه خود بنویسد. شاید باورتان نشود، اما در حال حاضر شما بدون آن که حتی یکی از اصول روزنامهنگاری را بدانید یا یکی از تواناییهای ذکر شده را داشته باشید براحتی میتوانید در یک روزنامه مشغول به کار شوید. خیلیها این تغییر در روزنامهها را مربوط به گسترده شدن اینترنت میدانند، اما واقعیت این است که دلیل دیگری نیز وجود دارد که آن هم به ساده گرفتن کار روزنامهنگاری و اهمیت ندادن به آن از سوی مدیران مطبوعات مربوط میشود. این روزها هر کسی میتواند پشت یکی از رایانههای تحریریه بنشیند و با مراجعه به چند سایت خبری، به تنهایی یک صفحه از روزنامه را پر کند. فکر نکنید این اتفاق در روزنامهها روی نمیدهد! نکته تاسفبرانگیز این است که هر روز در تحریریهها شاهد حضور افرادی هستیم که به همین شیوه به جرگه روزنامهنگاران پیوستهاند.
***
اما بهتر است از این حرفها بگذریم و به روز خبرنگار بپردازیم؛ روزی که قرار است به بزرگداشت افرادی اختصاص پیدا کند که در رسانهها، کار خبررسانی انجام میدهند. شاید بد نباشد برای بزرگداشت این روز مروری داشته باشیم به خاطرات مردانی که از چند دهه قبل در این حوزه مشغول به کار بودهاند و دورههای تاریخی متفاوتی از حیات سیاسی ایران را دیدهاند. سید فرید قاسمی، پژوهشگر تاریخ مطبوعات ایران، در کتابی با عنوان «خاطرات مطبوعاتی» مجموعهای از این یادها و خاطرهها را جمعآوری کرده است. با ورق زدن این کتاب و خواندن خاطرهها میبینیم که بسیاری از مسائل امروز مطبوعات، از چندین سال قبل نیزبه همین شکل وجود داشته و نسلهای پیشین خبرنگاران و روزنامهنگاران هم با آنها درگیر بودهاند؛ نسلهایی که امروز به عنوان بزرگان و پیشکسوتان روزنامهنگاری شناخته میشوند. در بخشهای دیگری از این خاطرات نیز میتوان با لحظههای تلخ و شیرین کار مطبوعاتی آشنا شد که مرور آنها خالی از لطف نیست.
یکی از این خاطرات متعلق به علیاکبر قاضیزاده است که در حال حاضر به عنوان یکی از استادان و پیشکسوتان روزنامهنگاری محسوب میشود و چندین کتاب درباره تکنیکهای روزنامهنگاری منتشر کرده است. در خاطرهای که از او در کتاب «خاطرات مطبوعاتی» ذکر شده، میخوانیم: «در تابستان سال 1354، من برای سومین بار در تحریریه روزنامه کیهان کار میکردم. آن زمان، در لایی روزنامه کیهان ستونی داشتیم به نام «درد دل خوانندگان»، رسم بر این بود که از اول هفته، هر روز موضوعی اجتماعی را در آن ستون اعلام میکردیم. مثلا مینوشتیم که میخواهیم درد دل خوانندگان را در مورد سیلندرهای گاز شهری، ترافیک، دستانداز خیابانها، نامنویسی مدرسهها، گرانی میوه، روابط مالک و مستاجر و... منعکس کنیم. دو شماره تلفن اعلام میشد و تذکر میدادیم که خوانندگان میتوانند روز شنبه از ساعت 2 تا 6 بعدازظهر نظرهای خود را در مورد آن موضوعها، با ما در میان بگذارند. متصدی پاسخگویی و سپس تنظیم آن ستون در آن زمان، بنده بودم.
مخالفان طاقتفرسایی کار مطبوعات خواهند گفت عجب کار دلانگیز و مفرحی! اما چنین نبود. از حدود ساعت یک بعدازظهر، تلفنها شروع میشد.به محض این که تلفن را زمین میگذاشتی، زنگ میزد و همیشه مخاطب یکی از تلفنها در انتظار میماند. به طور خودکار و ماشینی، هر ارتباط با الو شروع میشد و همیشه من بودم که برای قطع مکالمه اصرار داشتم. اگرچه کسانی بودند که 4 ساعت را برای فقط یک درددل مبسوط و مفصل و کامل، کافی میدانستند. حرف زدن با حدود 100 تا 150 تلفنکننده که همه فقط یک موضوع را شبیه هم در گوش آدم فریاد کنند، واقعا کار کشندهای بود.
یک روز در آخر این تماسها و پیش از تنظیم درددلها، سردبیر از من خواست به دفتر مدیرعامل خبرگزاری پارس آن روز بروم و عکسهایی را که لابد در مورد آن حرف زده بود، از او بگیرم.
دفتر خبرگزاری پارس (بعدا جمهوری اسلامی) در میدان ارگ (بعدا پانزدهم خرداد) و در محوطه رادیو واقع بود. من در حالی که هنوز آن درددلها و شکایتها در کاسه سرم پژواک داشت، اتاق مدیرعامل را باز کردم و بدون مقدمه و ناخودآگاه فریاد کشیدم:
- الو!
آقای جوانشیر، مدیرعامل خبرگزاری بود و وقتی من در را بازکردم، دیدم میهمانی هم داشت. فورا در را بستم و به سمت در ورودی پا به فرار گذاشتم، اما در آستانه در بزرگ ماموران مرا محاصره کردند و به دفتر مرحوم جوانشیر بازگرداندند. لابد رنگ به رو نداشتم و لابد داشتم قبض روح میشدم.
- مگر همبازی تو هستم؟ این چه حرکتی بود؟
فقط توانستم بگویم: توضیح میدهم. فقط یک کم حوصله کنید.
... و قضیه را توضیح دادم. گفتم که از بس دهها بار الو را به جای سلام تکرار کردهام، به طور خودکار و ماشینی، الو را (با تاکید بر«ل» و کشیدگی «و») در موقع ورود ادا کردم. مرحوم جوانشیر و میهمان او، آنقدر خندیدند که سرخ و کبود شدند. جوانشیر به من توصیه کرد که در این کار کمک بگیرم. حالا سالها از آن روز میگذرد. طی این سالها به انواع کارهای مطبوعاتی
دست زدهام، اما هرگاه از فشار روانی در کار مطبوعاتی، سخنی میشنوم، یاد آن برخورد میافتم».
***
البته تمام خاطراتی که در این کتاب نقل شدهاند مانند خاطره قاضیزاده ختم به خیر نمیشوند و خاطرات بسیاری از توقیفهای مطبوعات در سالهای پیش از انقلاب، به زندان افتادن روزنامهنگاران یا کشته شدن آنها در درگیریهای پیش از کودتای 28 مرداد در این کتاب جمعآوری شده است. بخشی از این خاطرهها نیز با فشارهایی که برای سانسور مطبوعات اعمال میشد در ارتباط است؛ اما خاطره جالب دیگری نیز در کتاب نقلشده که به اشتباههای تایپی مربوط میشود. اشتباه تایپی انگار چیزی است که هیچوقت نمیتوان از شر آن خلاص شد و صفحههای روزنامه پیش از چاپ با هر دقتی خوانده شوند، باز هم از شر این اشتباهها در امان نمیمانند. بیشتر این اشتباهها به شکلی است که خواننده آن را میفهمد و به اشتباه بودن آن پیمیبرد، اما گاهی اوقات این اشتباهها میتوانند موجب دردسر شوند، مانند اشتباهی که محمد کلانتری در کتاب «خاطرات مطبوعاتی» نقل کرده است: «فرح، همسر شاه اولین فرزندش رضا را حامله بود و او را جهت وضع حمل به زایشگاهی در خیابان مولوی برده بودند. سرافراز، سردبیر مجله به این مناسبت مطلبی نوشت و روی جلد مجله هم عکسی رنگی از فرح چاپ شد و تیترهای مربوط به این مطلب، شب آخر مجله انتخاب و در کنار عکس قرار گرفت.
ساعت یک یا دو بعد از نیمه شب، کل کار حروفچینی و صفحهبندی تمام شد و هر دو عازم خانههای خود بودیم و بر حسب تصادف سری به ماشینخانه چاپ مجله زدیم تا ببینیم چاپ روی جلد در چه مرحلهای است. نمیدانم سرافراز یا من متوجه تیتری شدیم به این مضمون: «ملکه یاردار آخرین ساعات بارداری خود را میگذراند!» به قول معروف آه از نهادمان برآمد و به کارگر ماشین چاپ رنگی گفتیم: ماشین را خاموش کن و بدون آنکه جریان را به او بگوییم مدتی با هم مشورت کردیم و تصمیم گرفتیم که یک نقطه «یار» را بتراشیم اما چون رنگی چاپ شده بود این کار عملی نبود و کار خرابتر میشد... .
من و سرافراز حدود 2 هزار برگ از روی جلد را که تا آن لحظه چاپ شده بود به حیاط بزرگ چاپخانه درخشان بردیم و یکی دو ساعتی، همه را به آتش کشیدیم و آتشبازی خوبی راه انداختیم! کارگران چاپخانه متوجه قضیه شدند و در چهارشنبه سوری من و سرافراز شرکت کردند.
این جرم عظیم و گناه کبیر! را من مرتکب شده بودم و جریان به این صورت بود که در نمونه اولی که برای نمونهخوانی به من داده بودند، چون با پرس دستی نمونهبرداری شده و کمرنگ بود کلمه یاردار، باردار بود و چشم من هم اشتباه نکرده بود، اما وقتی همان حروف به ماشین چاپ بسته شده بود، چون فشار ماشین بیشتر بود، آن نقطه کذایی و خرابکار اضافی نمایان شده بود و میرفت که ما را، یا تنها مرا به زندان شکنجه گرفتار سازد.»
***
اگر یادتان باشد ابتدای همین مطلب از این گفتیم که خیلیها بدون آنکه هیچ سررشتهای از کار مطبوعات داشته باشند به آن وارد میشوند؛ البته فکر نکنید این موضوع در کشور ما فقط به نشریات مکتوب محدود میشود. همه رسانههای ایران در این موضوع با هم اشتراک دارند. با این حال به نظر میرسد هیچ کس مشکلی در این کار نمیبیند و چرخ رسانهها هم همچنان بخوبی میچرخد. این موضوع از دوران قدیم در مطبوعات ایران وجود داشته و گویا همچنان نیز ادامه خواهد یافت. در کتاب «خاطرات مطبوعاتی» نوشتهای از علی اکبر کسمایی چاپ شده که به همین موضوع در سالهای دور گذشته اشاره دارد: «هیچ از یاد نمیبرم که وقتی با مرحوم عباس مسعودی درباره لزوم وجود قراردادی کتبی میان موسسه و روزنامهنگار (نویسنده یا خبرنگار یا مترجم) صحبت میکردیم و میگفتیم که وجود چنین قراردادی تنها صاحب موسسه را مورد تعهداتی نسبت به روزنامهنگار ملزم نمیسازد بلکه نویسنده، مترجم یا خبرنگار را هم به رعایت نکاتی که به سود موسسه است، متعهد میکند و مثلا به کمترین بهانهای دست از کار نمیکشد و انتشار روزنامه را به تعویق نمیاندازد (چون بارها چنین حادثهای پیش آمده بود) او خیلی ساده و آسوده پاسخ میگفت: برای من هیچ اهمیت ندارد که یکی از شما کار را بگذارید و بروید.
من میتوانم از هر جا که بخواهم فورا برای شما جانشین پیدا کنم و همین طور هم بود و بسیاری از همکاران خود را که برخی از دولت سر روزنامه به مقاماتی هم رسیدند، از میان کارمندان فلان وزارتخانه، فلان بانک یا موسسه و خلاصه از هر کجا که میشد پیدا میکرد و به کاری که اصلا سابقه آن را نداشت و فقط چیزکی نوشته بود، میگماشت. از آنجا که دوغ و دوشاب همیشه یکی بوده است، هیچ چیز تغییر محسوس و ملموسی نمیکرد و هیچ صدایی از هیچ کس و هیچ جا برنمیآمد و به اینگونه آمدن و رفتن، بودن و نبودن و خلاصه نوشتن یا ننوشتن نویسنده، مترجم یا خبرنگار معزولی در یک نشریه با هر قدر سابقه دیرینه، نه لرزشی در ستونهای روزنامه و نه کاهشی در صفحات مجله پدید میآورد.
***
شاید پیش از این هم شنیده باشید که یکی از عادتهای روزنامهنگاران قدیمی برای یاد دادن این حرفه به نوآموزان، پاره کردن اولین نوشتههای آنها و انداختن آنها در سطل زباله بود. اگر به خاطرات قدیمیترها مراجعه کنید میبیند که وارد شدن به این حرفه سختیهای بسیاری داشت و حتی دانشجوهایی که در این رشته درس خوانده بودند مجبور میشدند مدتها در تحریریه یک روزنامه فقط به عنوان یک پادو کار کنند؛ اما حالا دیگر تمام این ماجراها به افسانههایی شبیه است . الان دیگر کسی حتی اولین نوشته یک نفر را هم پاره نمیکند. معلوم نیست عاقبت این روند به کجا خواهد انجامید، اما به هر جا که برسد مطمئنا با آنچه در دنیا به عنوان کار روزنامهنگاری شناخته میشود، فرسنگها فاصله خواهد داشت.
بر سبیل اتفاق
یادش به خیر عمران صلاحی. او فرد چندان پرحرفی نبود اما در هر مجلسی که حاضر میشد، وقتی نوبت به صحبت کردن او میرسید با یکی دو جمله کوتاه همه را به خنده میانداخت و خودش انگار که از حرفش خجالت کشیده باشد به دیگران نگاه میکرد. حیف که زود از میان ما رفت! در کتاب «خاطرات مطبوعاتی» هم چند خاطره از زبان این طنزنویس منتشر شده که سالها با مجله توفیق و دیگر مجلات طنز همکاری داشت. دو خاطرهای که برای شما نقل میکنیم در ارتباط با فردی به نام فرات است که با نام او شوخیهای بسیاری میشد:« یک شب در جلسه انجمن فکاهی توفیق بروبچهها خیلی سربه سر فرات میگذاشتند تا اینکه بحث کشیده شد به رودخانه فرات و نوری؛ نویسنده قدیمی توفیق گفت: اطراف فرات همیشه پر از کثافت است و فرات بلافاصله (در حالی که به بروبچههایی که دور و برش جمع بودند اشاره میکرد) گفت: بله، حالا هم همین طور است.
و اما خاطره دوم: فرات دوستی داشت به نام اتفاق. روزی در جلسه توفیق شعر میخواند. اتفاقا این آقای اتفاق هم حضور داشت و برای اینکه فرات را کنفت کند، پرسید: آقای فرات، این کثافتکاری را خودتان کردید؟ فرات بلافاصله جواب داد: بله بر سبیل اتفاق!
امید حسینیزاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: