ساعت حدود 8 شب 16 آذر سال 70 به پاسگاه انتظامی اطلاع داده میشود دود غلیظی از خانه آقامصطفی پیرمرد سالخوردهای که با همسرش زندگی میکند بلند شده است و کسی هم در خانه را باز نمیکند. ماموران پاسگاه بلافاصله به طرف محل حرکت میکنند. همزمان با آنها ماموران آتشنشانی به محل میرسند.
در خانه بسته بود و دود غلیظی از ساختمان در هوا پخش میشد. ماموران برای ورود به خانه مجبور شدند در را بشکنند خانه آقا مصطفی یک ساختمان قدیمی در یک زمین بسیار کوچک ساخته شده بود. ماموران وقتی وارد خانه شدند و با عجله به جستجو در فضای خانه پرداختند منبع دود غلیظ از لوله قطع شده بخاری بود که بلافاصله ماموران لوله را مسدود و جلوی دود را گرفتند.
اما اصل ماجرا جای دیگری بود، جسد خون آلود پیرمرد و پیرزن به فاصله یک متر از یکدیگر در وسط هال کوچک ساختمان رها شده بود.
صحنه دلخراشی بود پیرمرد در خون خود در غلطیده جای شکافهای عمیقی در سر و صورتش دیده میشد. پیرزن بیچاره هم در حالی که به دیوار تکیه داده بود، هنوز نفس میکشید ماموران به کمک پیرزن رفتند اما لحظاتی بعد او هم تکانی خورد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
تمام اتاقها به هم ریخته شده بود و ظواهر امر نشان میداد تعدادی از وسایل خانه به سرقت رفته است.
ماموران بلافاصله بازپرس جنایی را در جریان قرار دادند. دقایقی بعد بازپرس در محل حاضر و پس از انجام بررسیهای اولیه دستور انتقال جسد را به پزشکی قانونی صادر و پرونده این جنایت هولناک جهت بررسیهای بیشتر به اداره آگاهی ارجاع شد. با انتقال پرونده قتل زوج سالخورده کارآگاهان ویژه جنایی تحقیقات خود را پیرامون این جنایت هولناک آغاز کردند.
کارآگاهان در بازرسی مجدد از صحنه جنایت متوجه سرقت مقدار زیادی لوازم خانه شدند. بنابراین با این فرضیه که قاتل یا قاتلان با انگیزه سرقت به خانه پیرزن وارد شدهاند تحقیقات خود را شروع کردند.
از آنجا که شواهد نشان میداد قاتل یا قاتلان بدون هیچ مقاومتی وارد خانه شدهاند بنابراین کارآگاهان به این نتیجه رسیدند که قاتل یا قاتلان با زوج سالخورده آشنایی قبلی داشته و دقیقا آنها را میشناختهاند. از طرفی نوع ضربات وارد شده به سر و صورت مقتول که با شیئی سنگین صورت گرفته بود حکایت از آن داشت که قاتل زوج سالخورده را غافلگیر و ابتدا پیرمرد را مورد حمله قرار داده و لحظاتی بعد پیرزن بیچاره را هم از پای درآورده است اما هیچ اثری از آلت قتاله در صحنه جنایت وجود نداشت و قاتل آن را با خود برده بود.
کارآگاهان در اولین گام شروع به تحقیق و بازجویی از فرزندان و خانواده مقتولان کردند. پسر ارشد زوج سالخورده تایید کرد مقداری از وسایل منزل پدرش و از جمله طلاهای مادرش و 40 هزار تومان پول نقدی که در خانه بوده سرقت شده است.
او به صراحت اعلام کرد به هیچ کس مشکوک نیست و هیچگاه تاکنون خانه پدرش مورد سرقت قرار نگرفته است و از طرفی پدر و مادرش به غیر از اقوام نزدیک و دو سه همسایه با کسی رفت و آمد نداشتهاند.
کارآگاهان از دوستان و آشنایان مقتولان بازجوییهای مفصلی را انجام دادند اما نتیجهای نگرفتند. کارآگاهان شعبه جنایی این بار سراغ همسایهها رفتند و تحقیقات گستردهای را آغاز کردند.
همسایههای اطراف زوج سالخورده اظهار داشتند پیرمرد و پیرزن افراد بیآزار، بسیار مهربان و در عین حال کم رفت و آمد بودند و بیشتر سرشان به زندگی خودشان گرم بود. آنها در آن روز چیز مشکوکی ندیده و حتی صدایی هم نشنیده بودند.
همسایه بغلی مقتولین به کارآگاهان گفت: پیرمرد و پیرزن رفتوآمد زیادی نداشتند. آنها زیاد با همسایهها نزدیک نبودند و ترجیح میدادند بیشتر تو خودشان باشند.
وی خاطرنشان کرد: دو روز پیش یک مرد قدبلند در خانه آنها کار میکرد. گویی یه کمی خوردهکاری داشتند.
تمامی همسایهها تا اینجا بیشتر از این نتوانستند کمکی کنند. کارآگاهان این بار تحقیقات خود را متوجه چگونگی انتقال وسایل خانه کردند. خروج وسایل سرقتی از خانه توسط قاتل و قاتلان میبایستی توسط وسیله نقلیه انجام میگرفت و با این فرضیه که پیدا کردن آن خودرو میتواند سرنخی از این جنایت هولناک را به دست دهد شروع به تحقیق و بررسی کردند. از طرفی اکیپی از کارآگاهان شروع به تحقیق پیرامون کارگری که همسایهها مدعی بودند دو روز پیش در خانه آنها کار میکرده است، نمودند.
کارآگاهانی که برای یافتن ردی از خودرویی که اشیاء سرقتی خانه را انتقال داده بود، تحقیق میکردند پس از پرسوجوی گسترده از همسایهها، آژانسهای اطراف و کسبه موفق شدند راننده وانتی که آن شب وسایل خانه مقتولین را از کوچه جابهجا کرده بود، شناسایی کنند. اکبرآقا راننده وانت که برای یکی از میوهفروشان محل میوه حمل میکرد، آن شب جلوی مغازه نشسته بود که مردی قد بلند و قوی هیکل به او مراجعه و مدعی میشود مقداری وسایل منزل را میخواهد به کرج منتقل کند، اکبرآقا ابتدا جواب منفی میدهد، اما وقتی مرد کرایه خوبی پیشنهاد میکند اکبرآقا وسوسه میشود و قبول میکند.
اکبر در بازجویی به کارآگاهان میگوید: آن مرد که در آن شب سرد دمپایی به پا داشت و بسیار هم قوی هیکل بود در قبال پیشنهاد یک کرایه خوب مرا وسوسه کرد. او گفت مقداری از وسایل مادرش را میخواهد به کرج ببرد.
ماشین را سر کوچه نگه داشت و با عجله مقداری وسایل را که داخل ملحفه پیچیده بود آورد و داخل وانت گذاشت و بعد هم به راه افتادیم. وقتی به کرج رسیدیم در میدان کرج از من خواست بارها را خالی کنم. خیلی تعجب کردم. گفتم اینجا، گفت؛ بله. با برادرم این جا قرار دارم او خود میآید وسایل را با ماشین خودش میبرد و بعد هم کرایه من را داد.
کارآگاهان بازجوییهای مفصلی را از اکبر انجام میدهند و پی میبرند اکبر راست میگوید و هیچ ارتباطی با قاتل نداشته و فقط در حمل وسایل به او کمک کرده است، آن هم بدون اینکه اطلاعی از ماجرا داشته باشد.
کارآگاهان به کمک اکبر تصویری از قاتل به دست میآورند. بلافاصله تصویر تهیه شده را در اختیار خانواده مقتولین قرار میدهند. آنها با دیدن عکس میگویند این تصویر بسیار شبیه یکی از اقوام دور پدرم به نام جلیل است.
جالب اینکه همسایهها هم با دیدن تصویر تهیه شده اذعان میدارند، این همان شخصی است که دو روز پیش در خانه مقتولین کار میکرده است. کارآگاهان بلافاصله به سراغ جلیل رفته و او را شناسایی و دستگیر میکنند.
جلیل در بازجویی منکر همهچیز شده و به کارآگاهان میگوید آن شب تمام مدت در محل کارش بوده است. جلیل که در یک کارخانه نگهبانی میدهد ادعای خود را ثابت کرد بنابراین تبرئه میشود.
در عین حال که کارآگاهان در حال بازجویی از جلیل هستند پی میبرند او یک برادر دارد که بسیار شبیه خودش است و در عین حال بسیار قد بلند و قوی هیکل میباشد از طرفی وی در یکی از شهرکهای اطراف کرج سکونت دارد. از همه مهمتر این که کارآگاهان متوجه میشوند این شخص به نام جلال بیکار است و گاهی کارگری میکند، کارآگاهان بلافاصله سراغ جلال میروند و جلوی خانه او کمین میکنند تا این که شب هنگام زمانی که او با دمپایی قصد باز کردن در خانهاش را دارد وی را غافلگیر و دستگیر میکنند.
قد بلند و قوی هیکل، صورتی زمخت شبیه تصویری که کارآگاهان از قاتل ترسیم کرده بودند و از طرفی به پا داشتن دمپایی هم حکایت از آن داشت که قاتل زوج سالخورده کسی جز جلال نیست. اما سرسختانه منکر همه چیز شد و حتی اعلام کرد هرگز خانه پیر مرد و پیر زن کار نکرده است. البته او به خویشاوندی دور با مقتولین اعتراف کرد اما اظهار داشت مدتهاست هیچ ارتباطی با مقتولین نداشته است.
تلاش کارآگاهان برای گرفتن اعتراف از جلال بینتیجه ماند تا این که راننده وانت و همسایه دیوار به دیوار مقتولین با وی رو در رو شدند. هر دوی آنها یعنی راننده وانت و مرد همسایه به صراحت اعلام کردند که جلال همان کسی است که وسایل را جابهجا و در خانه مقتولین کار میکرده است.
جلال پس از این رو در رویی بالاخره قفل سکوت را شکست و پرده از راز قتل زوج سالخورده کنار زد. او در قسمتی از اعترافات خود گفت: دو روز قبل از جنایت در خانه مقتولین کار کردم. مقداری خورده کاری داشتند که انجام دادم و در ضمن باغچه آنها را بیل زدم. غروب وقتی میخواستم بروم متوجه شدم کلید در حیاط روی در است پنهانی آن را برداشتم و چیزی نگفتم. تا این که آن روز تصمیم گرفتم بروم و کلید آنها را پس بدهم. وقتی به در خانه آنها رسیدم هر چه در زدم کسی در را باز نکرد. با کلیدی که همراه داشتم در را باز کردم. خانه خالی بود و آقا مصطفی و زنش نبودند. وقتی خانه را خالی دیدم وسوسه شدم و سرگرم جمعآوری اثاثیه و وسایل قیمتی شدم که ناگهان صدای باز شدن در را شنیدم. برای این که شناسایی نشوم در حیاط خلوت مخفی شدم. لحظاتی بعد آنها وارد هال شدند. وقتی کلید چراغ را زدند متوجه جمع شدن وسایل شدند. پیرمرد رو به زنش گفت مثل این که دزد آمده زود همسایهها را خبر کن. تا این حرف را شنیدم با چوب دستی که در دست داشتم ضربهای به پیرمرد زدم. ضربه آنچنان محکم بود که مجال هیچ حرکتی را به پیرمرد نداد. خون از سر او فوران زد و بعد نقش زمین شد. پیرزن بیچاره که هاج و واج مانده بود به چشمان من خیره شد میخواست چیزی بگوید که ضربهای محکم و کاری هم به سر او زدم. بعد هم برای این که مطمئن شوم مردهاند چند ضربه دیگر به سر و صورت آنها زدم. به سرعت وسایل را جمع کرده و داخل ملحفه ریختم و آنها را به داخل حیاط و جلوی در انتقال دادم. بعد هم رفتم وانت گرفتم.
با اعترافات جلال پرونده قتل زوج سالخورده بسته شد و قاتل سنگدل برای رسیدن به سزای اعمال جنایتآمیز خود روانه زندان شد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم