گفتگو با یک متهم به قتل‌

دوستم را قربانی سوءتفاهم کردم‌

بسیاری از قتل‌ها ریشه در سوءتفاهم دارد و قاتلان پس از ارتکاب جنایت یا دستگیری متوجه می‌شوند موضوعی که آن را دستاویزی برای قتل قرار داده بودند کاملا واهی و بی‌اساس است. منصور یکی از همین نوع قاتلان است که اکنون از کاری که انجام داده به شدت اظهار پشیمانی می‌کند. گفتگو با این متهم را بخوانید.
کد خبر: ۱۹۳۳۸۳

مقتول را از قبل می‌شناختی؟

او دوست و همسایه‌ام بود اصلا تصور نمی‌کردم روزی او را بکشم.

چه طور شد که به فکر قتل او افتادی؟

اصلا هدفم کشتن نبود فقط می‌خواستم حبیب را تنبیه کنم. فکر می‌کردم او مزاحم تلفنی من است که البته بعدا متوجه شدم اشتباه کرده بودم.

ماجرای مزاحم تلفنی چیست؟

مردی مرتب به من تلفن می‌زد و در حالی که صدای دخترانه‌ای را تقلید می‌کرد مرا تحقیر و مسخره می‌کرد و زندگی و آرامش‌ام را به هم ریخته بود و می‌خواستم هر طور که شده او را ادب کنم.

فکر می‌کنی اگر کسی مزاحم تلفنی داشت می‌تواند آدم بکشد؟

من هیچ وقت در زندگی پایم به کلانتری و دادگاه باز نشده بود به همین خاطر هم نمی‌خواستم از آن فرد شکایت کنم از طرفی همان طور که گفتم اصلا به قتل فکر نمی‌کردم.

خیلی عصبی به نظر می‌رسید و در واقع آن طور که می‌گویی قتل را هم که انجام دادی در پی هیجان کاذب بود. خودت در این باره چه فکر می‌کنی؟

قبول دارم. من بچه که بودم مرتب تحقیر می‌شدم. همکلاسی‌ها و دوستانم مسخره‌ام می‌کردند. در دوران دبستان معلمی داشتم که کتکم می‌زد و همین رفتار او باعث می‌شد بقیه بچه‌ها هم من را خوار و خفیف کنند. هیچ وقت آن دوران را فراموش نمی‌کنم. واقعا زندگی‌ام دگرگون شد. مجبور بودم گوشه‌گیری کنم و در تنهایی و انزوا بمانم. به یک آدم عصبی تبدیل شده بودم.

فکر می‌کنی چرا دیگران چنین رفتاری با تو داشتند؟

من هیچ وقت علت این موضوع را نفهمیدم نه در ظاهرم مشکلی داشتم نه عقب‌مانده بودم. شروع ماجرا از کتک‌های معلمم بود. رفتار خطا و اشتباه او مسیر زندگی مرا دگرگون کرد و باعث شد اکنون به عنوان قاتل شناخته شوم.

آن طور که می‌گویی خودت متوجه شده بودی به لحاظ روحی و روانی مشکل داری چرا برای رفع این مشکل هیچ تلاشی نکردی؟

اوایل که اصلا نمی‌فهمیدم این احساس‌هایی که در من به وجود آمده و تنهایی و انزوایم به معنی مشکلات روحی و روانی است. پس از آن هم کاری از دستم برنمی‌آمد.

می‌توانستی به روانپزشک مراجعه کنی؟

 نمی‌خواستم این کار را انجام دهم. در کودکی لقب مسخره‌ای روی من گذاشته بودند و این اسم روی من مانده بود و هنوز مایه خنده دیگران بودم فکر می‌کردم اگر به روانپزشکی هم بروم دیگر همه فکر می‌کنند من واقعا دیوانه هستم و دستم می‌اندازند.

خانواده‌ات در برابر رفتارها و احساسات تو چه واکنشی داشتند؟

آنها  هم می‌دانستند من مشکل دارم و خیلی اصرار می‌کردند نزد روانپزشک بروم اما در برابر خواسته آنان هم مقاومت می‌کردم.

اگر دست از لجبازی و تصورات باطل برمی‌داشتی امروز اینجا نبودی. این باور که اگر فردی نزد روانشناس یا روانپزشک مراجعه کند، دیوانه است باوری کاملا اشتباه است که تو هم اسیر آن شدی.

فکر می‌کردم بالاخره روزی من هم باید ازدواج کنم و تشکیل خانواده بدهم اما اگر به روانپزشکی بروم دیگر نمی‌توانم در خانه‌ای را برای خواستگاری بزنم. فکر می‌کردم بی‌آبرو می‌شوم. اشتباه بزرگی کردم و حالا می‌فهمم اگر آن موقع چنین تصوراتی نداشتم شاید به سادگی درمان می‌شدم.

تا اینجای کار چند اشتباه بزرگ انجام دادی. خودت را درمان نکردی، برای مجازات مزاحم تلفنی به قانون و دستگاه قضایی متوسل نشدی، دوستت را با فرد مزاحم اشتباه گرفتی و فکر کردی با قتل می‌توانی انتقام بگیری. خودت درباره این سلسله خطاها چه نظری داری؟

 (پس از مکثی نسبتا طولانی)‌ فقط می‌توانم بگویم پشیمان هستم. من خودم را در مرگ حبیب عزادار می‌دانم اما تاسف خوردن دیگر سودی ندارد.

گفتی قصد قتل نداشتی و فقط می‌خواستی حبیب را تنبیه کنی برای این کار چه نقشه‌ای داشتی؟

دو سه روز قبل از جشن عروسی برادر حبیب بود که با ماشین دنبالش رفتم و او را به بهانه‌ای به خارج از شهر کشاندم و آبمیوه مسموم به او خوراندم. می‌خواستم در بیابان رهایش کنم اما بعد فکر کردم ممکن است طعمه حیوانات وحشی بشود از طرفی نمی‌توانستم خودم او را به بیمارستان برسانم چون حتما از من شکایت می‌کرد به همین خاطر با چاقو کشتمش.

بعد از قتل، خانواده حبیب به تو مشکوک نشدند؟

خیلی سراغ پسرشان را از من می‌گرفتند اما می‌گفتم اطلاعی از او ندارم. دوست داشتم شادی عروسی را به کامشان تلخ کنم و عذاب کشیدنشان را ببینم.

چه طور دستگیر شدی؟

خانواده حبیب می‌دانستند پسرشان آخرین بار همراه من بود، برای همین دستگیر شدم اما ادعا کردم یک دزد به ما حمله‌ور شد و من از سرنوشت حبیب بی‌اطلاع هستم. البته انکارهایم فایده‌ای نداشت و وقتی ماموران لکه‌های خون را در ماشینم پیدا کردند مجبور شدم اعتراف کنم.

چه طور شد که به فکرت رسید به حبیب آبمیوه مسموم بخورانی؟

قبلا یک بار مردی با خوراندن آبمیوه مسموم مرا بیهوش کرده و پول‌هایم را دزدیده بود. این شگرد را آن زمان یاد گرفتم  و در خاطرم ماند.

فکر می‌کنی چه سرنوشتی در انتظارت است؟

حکم اعدامم که صادره شده اما از اولیای دم مقتول می‌خواهم مرا ببخشند. من واقعا پشیمان و شرمنده هستم و امیدوارم مرا عفو کنند.

 داوود ابوالحسنی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها