به مناسبت سالروز کشف حجاب

زینب کوچولو شادمانه در حالی که چادری بر سر داشت با شنیدن صدای در خانه به استقبال پدر شتافت .آقا مرتضی که تا آن موقع دختر 4ساله خود را با چادر گل گلی ندیده بود
کد خبر: ۱۹۱۱۵
، دخترک را در آغوش کشید و با خنده وارد خانه شد. گوهر خانم با گرمی به استقبال همسر خود شتافت و در پاسخ چشمان پرسشگر آقا مرتضی گفت : مدتها بود که به اصرار زینب می خواستم برای او چادری بدوزم ، ولی نمی شد. امروز آنقدر اصرار کرد که بالاخره همه کارهایم را کنار گذاشتم و این چادر را برای او دوختم .آن شب حرکات شیرین زینب و شیرین کاری های برادرانش امیر و مجید به خانه کوچک آقا مرتضی شادمانی خاصی بخشیده بود. دخترک هنگام خواب نیز چادر را از خود دور نمی کرد. هنگامی که چادر به سر می کرد صورت کوچک و زیبایش مانند گوهری در میان صدف می درخشید.چندی بعد در چهاردهمین روز دیماه برای استقبال از پدر به طرف حیاط دوید، اما پدر را غمگین و ناراحت دید. آقا مرتضی در حالی که لبخند تلخی بر لب داشت دستی بر سر دختر کشید و به درون خانه رفت . گوهر خانم که کمتر همسر خود را با این حال دیده بود با یک چای داغ به استقبال او رفت . آقا مرتضی همان طور که چای را می نوشید زیر لب با خود زمزمه می کرد: «با چادر و نوامیس مردم چکار دارید؛ چادر سر کردن چه منافاتی با آزادی و پیشرفت دارد؛ اول کلاه سر مردان گذاشتند، حالا می خواهند چادر از سر زنان بردارند. کجای دنیا مردم با پشت کردن به فرهنگ و اعتقادات خود به پیشرفت رسیدند؛ با شعار ملیت مظاهر ملی را از زندگی مردم حذف می کنند. مگر چادر لباس ملی زنان ما نیست». گوهر که نگران شده بود، پرسید: آقا مرتضی چه شده؛ از سر چه کسی می خواهند چادر بردارند؛ آقا مرتضی در حالی که بغض گلویش را گرفته بود، دست در جیب خود کرد و اعلامیه ای را به همسرش داد و گفت : بخوان ، می فهمی چه شده است .در اعلامیه به پیام رضاخان اشاره شده بود که می گفت : «ما باید صورتا و نیتا غربی بشویم و باید در قدم اول کلاهها به شاپو تبدیل بشود، زنها باید کشف حجاب را آغاز کنند و ما نیز باید برای این کار اقدام کنیم و به دلیل این که این عمل برای عامه مردم قابل اجرا نیست ، شما اعضای هیات دولت باید این اقدام را از خانواده خود شروع کنید. آنگاه تاکید شده بود که زنها باید بدون حجاب در معابر و مجالس حاضر شوند.«موضوع کشف حجاب باید از طرف حکومت و شهربانی تقویت شود... و اگر کسی از وعاظ یا غیره مخالفت یا اظهاراتی بر ضد بنماید، فورا از سوی شهربانی جلب و تنبیه شود.» پس از خواندن اعلامیه ، آقا مرتضی به همسر خود گفت : «امروز، شاه ، همسران و دختران خود را بدون حجاب راهی دانشسرای عالی کرد. مردم می گفتند در حالی که زنان شاه از خجالت سر خود را به زیر انداخته بودند، رضاخان با گردنی برافراشته در کنار آنان حرکت می کرد. گوهر گفت : آخر این بر ضد قرآن و اسلام است و سپس زیر لب خواند: و قل للمومنات ... «و به زنان با ایمان بگو دیدگان خود را از هر نامحرمی فرو بندند و پاکدامنی ورزند و زیورهای خود را آشکار نگردانند... و باید روسری خود را بر گردن خویش نیز فرو اندازند و...» «ای پیامبر به زنان و دختران خود و به زنهای مومنین بفرما که نزدیک بیاورند و بپوشانند بر سر وصورتشان روپوش های خود را و ستر نمایند محل جلب نظر و توجه اجانب را به چادرهای خود. آقا مرتضی گفت : اینها از مدتها پیش تلاش می کردند که حجاب را از میان ببرند تا بتوانند بنیان مستحکم خانواده را در ایران متزلزل کنند و حالا با بی نتیجه ماندن ترفندهای گذشته ، متوسل به زور شدند و با کودتایی ، رضاخان قزاق را ملت ایران مسلط کردند. رضاخان وظیفه داشت با اعمال زور و خشونت منافع بیگانگان را تامین کند. یکی از راههای تامین منافع اجانب ، مبارزه با دین و احکام دینی است که چند سال است در سرلوحه اقدامات شاه قرار دارد.از آن روز به بعد ماموران شاه ، زنان و دختران باحجاب را تعقیب می کردند و با زور چادر از سر آنان برمی داشتند. گوهر که هر روز از اقوام و همسایگان می شنید که چادر زنان ایرانی را به غارت می برند، تصمیم گرفت از خانه خارج نشود.«روزگار بر مردان و زنان ایرانی سخت شده بود. مدتی پیش مردان مجبور به تغییر لباس شده بودند و ناگزیر بودند کلاه پهلوی و سپس کلاه لگنی بر سر بگذارند و اکنون زنان می بایست بدون چادر و هرگونه حجابی در کوی و برزن حاضر شوند. گوهر خانم که مدتها از خانه خارج نشده بود، آن روز به اجبار باید دخترش را دکتر می برد. دخترک از صبح تب داشت و مادر نگران حال او بود. لذا در حالی که چادرش را به سر می کرد، دست فرزندان خود،زینب و امیر را گرفت و از خانه خارج شد. هنوز به سر کوچه نرسیده بود که متوجه شد ماموران دولتی چند زن محجبه را مورد ضرب و شتم قرار داده اند و با زور می خواهند چادر از سر آنها بردارند. اضطراب ، تمام وجودش را فرا گرفت . با تغییر مسیر تلاش کرد از راهی دیگر فرزند بیمار خود را به دکتر برساند؛ اما فایده ای نداشت . ماموران همه جا حضور داشتند و بمحض مشاهده زنان و دخترکان چادر به سر، به آنان حمله ور می شدند. بر دیوار کوچه ها و سرگذرها اعلامیه های شهربانی و دولت علیه حجاب زنان چسبانده شد. در اعلامیه ها حکم شده بود: «از ورود زنان با حجاب به حرم امام رضا (ع) جلوگیری می شود ، «زنها حق بستن دستمال بر سر خود ندارند»، «زنان چادری حق ورود به حمام را ندارند»، «به زنهایی که چارقد دارند، اخطار می شود که چارقد خود را ترک کنند» ، «زنان چادری حق سوار شدن به ماشین را ندارند»، «حضور زنان در گورستان مشروط به برداشتن حجاب است . گوهر که سرگیجه گرفته بود دوباره مسیر خود را تغییر داد. این بار ماموران دولتی متوجه او و فرزندانش شدند و به سوی آنان حمله کردند. مادر وحشت زده دست فرزندان خود را گرفت و به سمت خانه فرار کرد. بارداری او مانع از دویدنش می شد؛ اما با این وجود تلاش کرد از دست ماموران بگریزد.تلاش او بی فایده بود. به ناگاه ماموران را در نزدیکی خانه در مقابل خود دید. ماموران ناسزاگویان بدون هیچ گفتگویی او را به باد کتک گرفتند. ماموری با باتون به بازوی او زد، دیگری با سیلی به صورت او نواخت و آن دیگر، سعی کرد چادر از سر وی بردارد. بیچاره مادر در حالی که بر روی خاکهای کوچه کشیده می شد، همچنان با چنگ و دندان چادر را بر سر نگه داشته بود و نگران به فرزندان خود می نگریست . نگاه مادر یک لحظه با چشمان اشکبار فرزندانش گره خورد. زینب و امیر با التماس از ماموران می خواستند دست از سر مادرشان بردارند. یکی از ماموران متوجه زینب و چادر کوچکش شد و قهقهه زنان به سمت او حمله ور شد و با یک حرکت ، چادر را از سر او کشید. دستان نحیف دخترک تاب مقاومت نداشت و از چادرش جدا شد. یکی از ماموران در حالی که متاثر به نظر می رسید، تلاش کرد همکاران خود را از تعرض بیشتر به مادر و فرزندان او بازدارد. در یک لحظه مادر به همراه فرزندانش خود را به داخل خانه ای انداخت و در را بست . ماموران این بار به در خانه حمله کردند. آنان که زنان چادری را دشمن تر از هر دشمن خطرناکی می دانستند بنا داشتند حتما چادر از سر گوهر بردارند. با ضربات سهمگین ماموران در خانه شکسته شد و مادر که پشت در ایستاده بود در حالی که خونریزی داشت به خاک افتاد. فرزندان شیون کنان خود را به روی مادر انداختند.ماموری که تلاش می کرد جلوی کار دیگر ماموران را بگیرد، به دیوار تکیه داده بود وبا تاثر به این صحنه می نگریست . ماموران در حالی که 2چادر در دست داشتند فاتحانه از خانه خارج شدند.چند روز بعدگوهر و فرزندی که در شکم داشت بر اثر جراحات وارده به شهادت رسیدند. دولت برگزاری مراسم ختم و عزاداری را ممنوع کرده بود. آقا مرتضی هم در زیرزمین خانه ، فرزندان و چند تن از اعضای فامیل را در سوگ همسر به دور خود جمع کرده بود و آرام آرام اشک می ریختند. روضه خوان شروع به ذکر مصیبت کرد و آهسته خواند:
غریب کوچه ، شهید خانه
جدا شد از من به تازیانه
به بازوی او بود نشانه
به سینه من ، بود شراره
کسی ندیده کسی ندیده
که سرو بوستان شود خمیده
چه ها رسیده به این شهیده
سزد بپرسم ز..

گریه آرام حاضرین تبدیل به فریادهای دلخراشی علیه ظلم و ظالمان شد. 6سال بعد زینب که 10ساله شده بود، شنید که رضاخان در حال فرار از کشور است . شادمان سراغ بقچه مادر رفت ، چادر او را به سر کرد و از خانه خارج شد. دیکتاتور که در حال فرار از همه چیز می ترسید، با دیدن زنان چادری ، لبان خود را با خشم جوید و گفت : «هر چه بافتم رشته شد.» زنان و مردان شادی کنان سقوط او را جشن گرفته بودند و وی در حال فرار شاهد آن همه شادمانی بود.زینب که چادر خود را در آغوش می فشرد، شادمانه به خیابان آمد و در حالی که اشک شادی از چشمانش جاری بود، یاد مادر را زمزمه می کرد.
موسی فقیه حقانی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها