از خاطرات کودکی فدریکو فلینی کارگردان برجسته سینما

برو صورتت را بشور!

از کودکی‌ام چیز بسیار اندکی به یاد دارم، ولی برای این که خوشحالتان کنم ماجرایی را برایتان نقل می‌کنم. من همیشه دوست داشتم که برایم دل بسوزانند و معمایی اسرارآمیز به نظر برسم. لذتم در این بود که کسی مرا درک نکند.
کد خبر: ۱۸۸۳۳۷

یک بار برای خودم یک صحنه مرگ آفریدم. کمی جوهر سرخ از اتاق کار پدرم برداشتم، به پیشانی و دست‌هایم مالیدم، بعد روی کف اتاق که بسیار سرد بود، دراز کشیدم، درست پای پلکان. آنجا بی‌سروصدا و بی‌دم زدن منتظر ماندم که کسی سر برسد و اولین فریاد وحشت را سر دهد. قلبم به سرعت می‌تپید. موزائیک‌ها خیلی سرد بودند.
در همین لحظه مچ پایم گرفت و تمام پایم از درد به لرزه افتاد. به خودم گفتم: چه بهتر! لرزش مرگ است.

ولی در عین حال ترسیدم: مادرم اگر مرا این‌طوری ببیند شاید از ناراحتی خودش را از پلکان پرت کند. دعا می‌کردم این کار را نکند و سماجت به خرج می‌دادم. در همین موقع در حیاط باز شد و احساس کردم که نوک عصایی به زانویم خورد. عمویم بود که با قیافه‌ای کاملا جدی و بی‌تغییر از بالای قد یک متر و هشتاد سانتیمتری‌اش به من می‌گفت: پاشو احمق! برو صورتت را بشور! از شدت خشم و درد، گمان می‌کردم واقعا خواهم مرد.

به نقل از کتاب «فلینی از نگاه فلینی»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها