بررسی نمایش «چند قطعه نمایشی» اثر ساموئل بکت، به کارگردانی علی‌اکبر علیزاد

انسان جدا افتاده‌

گاهی در نمایش همه محتوا و مفهوم اثر در همان نمایه‌ها و جلوه‌های بیرونی نهفته و خلاصه می‌شود. به عبارتی، همه پیام‌ها و داده‌های نمایش در سطح بیرونی اجرا جای دارد. اما گاهی نمایش از این فراتر می‌رود و جلوه‌های بیرونی و عینی عناصر و اجزای صحنه، نمایه حوادث و حتی کارکرد دیالوگ‌ها بهانه‌ها و نشانه‌هایی برای وارد شدن به ساحت پنهان و نادیده معانی و اندیشه‌‌ورزی‌های گوناگون واقع می‌شوند. حتی نویسنده می‌تواند نمایش را با ژرف‌نگری به حوزه فلسفه بکشاند و مسائل و پدیده‌های زندگی و هستی را عمیقا کندوکاو کند. او بیشتر به شرایط و مفاهیمی می‌پردازد که ذهن انسان را به سوی پرسش‌های اساسی سوق دهد و همزمان چرخه ذهنی او را برای بازنگری و بازیافت هویت و معنای خویشتن به حرکت درمی‌آ‌ورد. هر چند ممکن است پاسخی روشن و سر راست در خود نمایش نباشد، لیکن همین ژرف‌اندیشی‌ها و پرسش‌ها تاثیرات نمایش را بمراتب عمیق‌تر و ماندگارتر می‌کند. نمایش «چند قطعه نمایشی» اثر ساموئل بکت به کارگردانی علی‌اکبر علیزاد که هم‌اکنون در تالار اصلی مولوی اجرا می‌شود، نمونه‌ای از این‌گونه نمایش‌هاست.
کد خبر: ۱۸۷۳۱۹

متن نمایش چند قطعه نمایشی همانند آثار دیگر بکت که هر کدام موضوع و حوزه‌ای از پوچی و بیهودگی موقعیت‌های ریز و درشت زندگی انسان را نشان می‌دهند، بر جدا افتادگی درونی انسان‌ها و نبود ارتباطات عمیق و واقعی آنها تاکید می‌ورزد. همه قطعات نمایشی حین استقلال نسبی نهایتا حول این محور موضوعی واحد به هم مرتبط می‌شوند. در نتیجه، همه چیز کماکان بنا به نگره خود نمایشنامه‌نویس به پوچی و بیهودگی انسان و زندگی معطوف می‌شود. او می‌کوشد شرایط تعلیق‌زای روابط اجتماعی و انسانی را عملا و به طور اثبات شده‌ای فقط به نمایش بگذارد.

آدم‌های تنها

نمایش چند قطعه نمایشی جزو ژانر نمایش‌های ابزورد است. این قطعات به ترتیب با عنوان‌های صدای پا، قطعه‌ای برای تئاتر 1، آمد و رفت و فاجعه به دنبال هم با ترفند مکث و تاریک کردن صحنه، ابتدا فصل‌بندی و سپس اجرا می‌شوند. گرچه هر کدام پرسوناژها و موقعیت‌های متمایزی دارند؛ اما در کل موضوع واحدی را پی می‌گیرند: آدم‌ها تنها هستند و برحسب جبری گریزناپذیر کنار همدیگر قرار می‌گیرند، بی‌آن‌که با هم باشند. شخصیت روحی و روانی آنها هرگز به هم راه ندارند و حتی عامل دافعه‌زایی برای رد، انکار، بیهودگی و تلف شدگی دیگری هستند. تماشاگر این مضمون را عملا در وضعیت‌ها و دیالوگ‌ها می‌بیند. این دیالوگ‌ها از لحاظ نحوی و ترکیب واژگان کاملا به دنیای نمایش تعلق دارند و فقط در مضمون به مابه‌ازاهای بیرونی فلسفی ارجاع داده می‌شوند: «هیچ خوابی آنقدر عمیق نیست که توی آن صدات را نشنوم»، «تو هیچ وقت از ور رفتن با روز دست برنمی‌داری»، «هنوز به اندازه کافی بدبخت نیستم»، «همه جا همان بوی گند می‌آید»، «بالاخره پیداشون می‌کنم یا پشت سر جاشون می‌ذارم» و ...

در نمایش چند قطعه نمایشی با 4 موقعیت رو به رو هستیم:

در موقعیت اول، دختری که همزمان راوی یک روایت داستان‌‌گونه است به طور متناوب نقش پرسوناژ داستان خود را نیز بازی می‌کند. او در حال گفتگو با زن پیری است که حضور خارجی و فیزیکی ندارد و فقط صدایش تقلید می‌شود. صدای مردانه‌ای هم از بلندگو پخش می‌شود. کاملا مشخص نیست آنچه روی صحنه ارائه می‌شود، واگویه و برون‌فکنی است یا نه، در این قطعه به رغم زن بودن هر دو انسان حاضر و غایب و مادر و فرزند بودنشان، هیچ تعامل و رابطه دوسویه و عمیقی در بین نیست. ضمنا همه چیز می‌تواند خاطره بیهوده و آزاردهنده‌ای باشد.

در قطعه دوم با 2 مرد که یکی معلول و روی صندلی چرخدار نشسته و دیگری یک نوازنده گیتار کور و گداست روبه‌رو هستیم که این دو نیز همانند پرسوناژهای قطعه اول با هم جور و همسو نیستند و دائم آنها را در حال جدال و کشمکش می‌بینیم و حتی یکی از آنها از دیگری دزدی هم می‌کند.

در قطعه سوم، 3 زن با لباس‌هایی به رنگ‌های گوناگون کنار هم روی یک نیمکت می‌نشینند و به نوبت در یک جمع دو نفره پشت سر نفر سوم حرف‌های ناجور می‌زنند و این موقعیت به ترتیب برای هر سه و به‌طور نوبتی پیش می‌آید و عملا مشخص می‌شود این سه زن همانند رنگ متفاوت لباس‌هایشان از هم جدا افتاده و حتی موقعیت و وضعیت همدیگر را نقض می‌کنند.

در قطعه چهارم با وسواس و سماجت کمیک، بیهوده و ملال‌آوری از یک انسان مجسمه‌ای سرد و ساکت ساخته می‌شود. در همه قطعات بر جدا افتادگی درونی، بی‌ارتباطی و حتی دافعه انسان‌ها تاکید شده است. ضمن آن‌که بیهودگی و پوچی آنها و موقعیت‌شان نیز به کمک دیالوگ‌های حساب شده که از لحاظ کاربری مکمل چنین وضعیت‌هایی هستند، نشان داده شده است. در همه وضعیت‌ها انسان در تقابل با انسان است. این تقابل‌ها بیش از آن‌که نافی و ناهی همدیگر باشند، آزاردهنده، پوچ و بی‌معنی و نشانگر ایزوله شدن انسان هستند. ضمنا هر کدام از پرسوناژهای نمایش به دلیل انفعالی بودن موقعیت‌شان نافی و ناهی خودشان نیز هستند و تماشاگر هرگز آنها را به عنوان انسان‌هایی زنده به حساب نمی‌آورد. حرکات و گفتارشان محدود و اغلب تکراری و غیر قابل تغییر هستند.

لحظات یکنواخت زندگی

در قطعه اول شمردن قدم‌ها اشاره‌ای به تکرار لحظات ملال‌آور یکنواخت زندگی است که هیچ غایت‌مندی هم بر آن مترتب نیست. نقش حضوری پرسوناژ هم صرفا در همان صدای پای او خلاصه می‌شود که حضورش را علی‌السویه کرده و بود  و نبود او و نیز پیرزن مخاطبش یکسان و بی‌اهمیت است.

درقطعه دوم آدم‌های کنار هم در اصل با هم نیستند و حضورشان هم برای خودشان و نیز همدیگر و حتی برای تماشاگر آزار دهنده است. در قطعه سوم، عارضه‌مندی و ذهنیت‌های یکسویه شده 3 زن با هم به قیاس در می‌آیند و نهایتا هر سه یکسان و عارضه‌مند جلوه می‌کنند. در قطعه چهارم انسان همچون ابزار و خمیر مجسمه‌سازی بدون هیچ غایت‌مندی در اختیار ذهنیت بی‌هدف انسان دیگری قرار دارد و نهایتا پوچی و بیهودگی هر دو با هم جمع می‌شود.

باید یادآور شد تجمیع این قطعات نهایتا اجراهای تک صحنه‌ای متن را عمیق و ژرف اندیشانه جلوه می‌دهد. نمایش چند قطعه نمایشی از لحاظ اجرایی قابل تامل است و جز ایرادهای زیر در بقیه زمینه‌های اجرایی پردازشی هوشمندانه دارد:

در اجرای قطعه اول، واگویه بودن یا نبودن اجرا چندان محسوس نیست. در قطعه دوم لباس پرسوناژهای ژنده‌پوش و مطرود بسیار تمیز است. لازم بود بنا به موقعیت اسفبار آنها کثیف نشان داده شوند،‌ همین ایراد در مورد قطعه سوم یعنی حضور 3 زن صدق می‌کند و لباس هر سه زن بسیار شیک است و حتی پارچه ساتن آن زیر نور برق می‌زند. این درخشندگی و تازگی و زیبایی بیش از حد برای نمایشی که با ذهنیت تئاتر ابزورد یا پوچی و بیهودگی نگاشته شده، عیب محسوب می‌شود. زیرا اجرای این قطعات باید بنا به درونمایه فلسفی آن که پوچی و بیهودگی را می‌نمایاند، مایه ملال‌ تماشاگر شود و همزمان نیز پرسش‌هایی در رابطه با وضعیت این آدم‌ها در ذهن تماشاگر ایجاد شود. درخشندگی‌ و زیبایی زیاد لباس و ظاهر این سه پرسوناژ زن، به تماشاگر لذت بصری می‌دهد و او را از ملال الزامی و مورد نظر نویسنده دور می‌کند.

پرهیز از صحنه‌های ساختگی

این نمایش از لحاظ بازیگری قابل اعتناست و برخی بازیگران به تناسب نقششان بازی چشمگیرتری دارند. در این خصوص می‌‌توان به بازی خوب خسرو محمودی،  علی کی‌منش و میترا گرجی اشاره کرد.

نور که گاهی بر صحنه فضایی اکسپرسیونیستی ایجاد می‌کند و سایه‌‌هایی تند را پدید می‌آورد، هوشمندانه و زیبا به کار گرفته شده و محمد اسدی در کارش موفق بوده است.

طراحی صحنه‌ها همگی مناسب و سنجیده هستند و سکون مکان و جدا افتادگی آدم‌ها را نشان می‌دهند. همه میزانسن‌های نمایش از لحاظ دراماتورژی و اجرا قابل تعمق هستند و هیچ صحنه‌ای برای تماشاگر تصادفی و ساختگی جلوه نمی‌کند.

ضمنا در رابطه با محتوای هر کدام از قطعات، همه اجراهای تک صحنه‌ای از لحاظ جای‌گیری پرسوناژها و نیز کلیت صحنه، از مقبولیت زیبایی شناختی نسبی برخوردارند.

این نمایش در کل نمایشی دیدنی است که قابلیت‌های درخور توجه تئاتر دانشجویی را در حوزه بازیگری و پردازش و انجام امور فنی صحنه خاطر نشان می‌کند. ضمن آن‌که کارگردانی نمایش در عرصه هدایت بازیگران و به کارگیری میزانسن‌های سنجیده و طراحی مناسب صحنه‌ها قابل تامل و توجه است.

حسن پارسایی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها