خلاصه پاورچین پاورچین رفت سراغ آقا کلاغه و ازش خواست بهش پرواز کردن رو یاد بده. آقا کلاغه بهش گفت که تو بال نداری و پرواز کردن بدون بال ممکن نیست ولی شیطونک اونو قانع کرد که فقط بهش بگه چه جوری پرواز کنه و باقی قضیه رو به خودش بسپره.آقا کلاغه هم که میدونست بحث با شیطونک فایدهای نداره قبول کرد و قرارشون شد فردا صبح زود بالای درخت بزرگ وسط باغ. شیطونک شب با خوشحالی خوابید و همش خواب پرواز رو میدید که توی آسمونه و تو اونجا داره سر به سر تموم پرندهها میذاره و رو ابرا خوابیده و خلاصه کلی خوابای ابری دید.
صبح که از خواب بیدار شد کمی به دور و برش نگاه کرد و دید که همه خوابن. خیالش راحت شد و به طرف درخت بزرگ دوید. وقتی هنهنکنان به اونجا رسید آقا کلاغه هنوز داشت چرت میزد و باورش نمیشد که شیطونک قضیه پرواز رو جدی گرفته باشه. شیطونک با زبر و زرنگی فراوون خودشو به بالای درخت رسوند و گفت که برای پرواز حاضره. حالا میتونست برای عمو خلبان از پروازش بگه.
آقا کلاغه بالاشو باز کرد و به شیطونک گفت همینجوری باید بال بزنه تا بره بالا و بالاتر شیطونک هم دستاشو تا آخر باز کرد و دید بین زمین و آسمونه. ولی خوشحالی این پرواز خیلی طولانی نشد چون همونجا دید که نه تنها بالا نمیره بلکه هر لحظه داره پایینتر مییاد و با شدت خیلی زیاد پرت شد روی زمین.
حالا تموم پرندهها، ابرا واون خوابای ابری داشتن دور سرشمیچرخیدن و دستش داشت از درد میترکید. با ناله و گریه شیطونک دوباره همه دورش جمع شدن و بردنش بیمارستان. وقتی داشتن دست شیطونکرو گچ میگرفتن با گریه به عمو خلبان گفت که میخواسته مثل اون پرواز کنه و ابرارو از نزدیک ببینه. عمو خلبان خندید و بهش گفت که ما انسانها بال نداریم و بهوسیله هواپیما میتونیم پرواز کنیم. بعد به شیطونک قول داد که اونو با خودش به سفر ببره که ابرارو از نزدیک ببینه.
شیطونک وقتی با عموخلبان وارد هواپیما شد تازه فهمید که چه کار بچگانهای کرده. اون از پنجره هواپیما بیرونرو نگاه کرد و با آقا کلاغه خداحافظی کرد و هر دو شروع کردن به خندیدن.
خندیدن برای پروازی بدون بال .
بهاره سدیری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم