به بادها بسپر تا مرا رها ببرند

کد خبر: ۱۸۴۵۰۸

به بادها بسپر تا مرا رها ببرند

به چشمهات  به آغاز ماجرا  ببرند!

تو در کجای جهانی که قاصدک‌ها را

ندا دهم که مرا هم به آن کجا ببرند؟

نه یوسفی که دلم خوش شود به آمدنت‌

نه آن که سمت مزارت دل مرا ببرند

شکسته قامت شعرم ز داغ تو، مپسند

قصیده‌های مرا دست بر عصا ببرند!

بهشت، دهکده کوچکی‌ است می‌خواهند

تو را به باغ تماشایی خدا ببرند

ز پیله‌ات به در آرند تا پرت بدهند

ز رنگ و بوی تعلق تو را جدا ببرند

به پیشواز تو آنجا فرشته‌ها باید

جوانه‌های تر و تازه حنا ببرند

حدود اشک مرا برکه برنمی‌تابد

بگو مرا به سرآغاز رودها ببرند...

کبری موسوی قهفرخی‌

غنیمت‌

شادی همیشه سهم خودت غم غنیمت است‌

من کی زیاد خواسته‌ام کم غنیمت است‌

چشمان تو غنائم جنگی است بی‌گمان‌

با من کمی بجنگ که این هم غنیمت است‌

معشوق شعرهای کهن گرچه بی‌وفاست‌

گاهی خبر بگیرد از آدم غنیمت است‌

ای خنده‌ات شکوفه زیتون رودبار

خرمای چشم‌های تو در بم غنیمت است‌

اردیبهشت‌ها که زمین حال دیگری است‌

در برزخت هوای جهنم غنیمت است‌

گل‌های سرخ آفت جان پرنده‌هاست‌

در گوشه قفس گل مریم غنیمت است‌

شیرین قصه را به کلاغان نمی‌دهند

یک چای تلخ با تو عزیزم غنیمت است...

آرش علیزاده‌

آدم برفی‌

دیروز پس از مردن آدم برفی‌

شد آب تمام تن آدم برفی‌

امروز دوباره کودکی را دیدم‌

سرگرم به جان دادن آدم برفی‌

او دکمه چشم‌های زیبایش را

می دوخت به پیراهن آدم برفی‌

او شال ندارد، نه! ولی دستش را

انداخته برگردن آدم برفی‌

خورشید طلوع کرد، کودک برداشت‌

آهسته سر از دامن آدم برفی‌

هی برف به آفتاب می‌زد، می‌گفت‌

برگرد! ... برو! ... دشمن آدم برفی‌

مرتضی آخرتی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها