جنایت در یک بعدازظهر داغ تابستان‌

ساعت 3 بعدازظهر یکی از روزهای گرم و سوزناک آگوست بود. هوا آن‌قدر گرم بود که گویا از آسمان آتش به زمین می‌بارید. خیابان‌های شهر خلوت و کم‌رفت و آمد بودند. اکثر مغازه‌ها بسته و مردم برای فرار از گرما خود را در خانه حبس کرده یا در سواحل دریا تن به آب زده بودند. کمیسر داویس هنوز در دفترش مشغول به کار بود. او سخت مشغول کنکاش در پرونده مفقود شدن زن جوان 33 ساله‌ایی به نام لورا بود. این زن از سه روز پیش که از خانه خارج شده بود، ناپدید و هیچ‌کس از او خبر نداشت.
کد خبر: ۱۸۴۳۶۰

کمیسر تمام صبح را از دایملر شوهر 40 ساله این زن که به شغل بازاریابی مشغول بود و در زمان ناپدید شدن همسرش در سفر بود بازجویی کرده اما نتیجه‌ای نگرفته بود. دایملر هم هیچ اطلاعی از همسرش نداشت. مریا مادر 57 ساله زن جوان که موضوع مفقود شدن دخترش را به پلیس اطلاع داده بود لحظه‌‌‌ای آرام و قرار نداشت و به قول خودش تمام شهر را برای یافتن دخترش زیر پای درآورده بود اما هیچ اثری از او پیدا نکرده بود. مریا با دخترش در یک شرکت تولیدی مواد غذایی کار می‌کردند. وقتی آن روز مریا متوجه غیبت دخترش می شود تلاش می‌کند تا او را پیدا کند اما وقتی نمی‌تواند هیچ ردی از او بیابد به ناچار به پلیس متوسل می‌شود و بعد هم به دستور رئیس پلیس پرونده مفقود شدن این زن به کمیسر داویس محول می‌شود.

ماجرای گم شدن ناگهانی لورا بسیار مشکوک و در عین حال نگران‌کننده بود. از این‌ دو کمیسر سخت پیگیر پرونده او بود تا شاید ردی از زن جوان بیچاره بیابد.

در همان حال که کمیسر داویس غرق در پرونده شده بود ناگهان صدای ممتد زنگ تلفن رشته افکارش را پاره کرد. از آن سوی خط از مرکز فرماندهی پلیس به او اطلاع داده شد که پیرزن 75‌‌ساله‌ای به نام سوزان استاتن در منزل مسکونی‌اش در آپارتمانی در منطقه النگانگ خیابان پرینستون به قتل رسیده است. خیابان پرینستون خیابانی باریک و به سمت شرق دارای شیب بسیار تندی بود و در واقع این خیابان در تپه‌ای امتداد داشت که در هر دو طرف آن خانه‌های ویلایی یک یا دو طبقه بودند.

کسی که خبر قتل را به مرکز فوریت‌های پلیس اطلاع داده بود زن جوان همسایه بود که در طبقه دوم ساختمان سکونت داشت. وی که خودش را الیزابت نایت معرفی کرده بود در تماس با مرکز فوریت‌های پلیسی فقط تکرار کرده بود. کمک کنید، کمک کنید خانم سوزان استاتن را کشتند.

کمیسر با شنیدن این خبر پرونده مفقود شدن لورا را بست و با عجله به طرف محل جنایت حرکت کرد. خیابان به قدری خلوت بود که کمیسر از محل کارش تا محل جنایت را که فاصله زیادی هم بود  در حداقل زمان طی کرد.
در جلوی ساختمان 701 که درست در مرتفع‌ترین نقطه شیب خیابان قرار داشت یک خودرو پلیس و یک آمبولانس و چند نفر مامور ایستاده بودند.

سراشیبی خیابان آن‌قدر تند بود که کمیسر مجبور شد خودرو را چند متر دورتر از محل جنایت و در انتهای خیابان که شیب کمتری داشت، پارک کند.

او سپس در حالی که ساختمان‌ها را که تنگاتنگ هم بنا شده بودند نظاره می‌کرد به جلوی محل جنایت رسید.
در جلوی ساختمان 701 لحظه‌ای مکث کرد و اطراف را از نظر گذراند.

ساختمان 701 یک ساختمان دو طبقه بود که در قسمت شمالی خیابان قرار داشت و در بزرگ آن به حیاطی نسبتا بزرگ گشوده می‌شد. کمیسر وارد حیاط که دور تا دور آن باغچه‌‌های پر از گل بود شد. او در حالی که نگاه جستجوگرش را در اطراف می‌چرخاند به سمت ساختمان حرکت کرد. جلوی در ورودی ساختمان سروان مک‌لارنس معاون کلانتری منطقه ایستاده بود. او با دیدن کمیسر جلو آمد و پس از احترام نظامی گزارش خود را به شرح ذیل بیان نمود:
ساعت حدود 30/14 بعدازظهر بود که از مرکز فوریت‌های پلیسی به ما اطلاع داده شد که بر حسب اطلاع واصله پیرزن 75 ساله‌ای به نام سوزان استاتن در آپارتمانش در منطقه النگانگ خیابان پرینستون ساختمان 701 به قتل رسید است. ما بلافاصله به نزدیک‌ترین گشت خود در منطقه اطلاع دادیم که 10 دقیقه بعد گشت 3 ما خبر را تایید کرد و اعلام نمود پیرزن بیچاره به طرز دلخراشی خفه شده است و در عین حال تمام وسایل خانه به هم ریخته و وضعیت بسیار آشفته می‌باشد.

با اعلام این خبر ما هم بلافاصله حرکت کردیم و وقتی به اینجا رسیدیم با این صحنه وحشتناک و دلخراش روبه‌رو شدیم.

پیرزن بیچاره بی‌جان رو به صورت روی زمین افتاده بود. ماموران ما به هیچ چیز دست نزده بودند و صحنه کاملا حفظ شده بود.

همه‌جا را تحت کنترل درآوردیم و بعد هم موضوع را به مرکز فرماندهی پلیس اطلاع دادیم.

ضمن این که بررسی ما حکایت از آن داشت قاتل بدون هیچ‌گونه مقاومتی وارد خانه شده است. در واقع جبری برای ورود نبوده است.

آن‌طور که در تحقیقات اولیه متوجه شدیم، مقتوله به نام سوزان استاتن به تنهایی زندگی می‌کرده است. وی سال گذشته همسر 83 ساله‌اش را که قاضی بازنشسته بوده از دست داده و دو پسرش نیز هر کدام در ایالت دیگری زندگی می‌کنند.

مقتوله با حقوق بازنشستگی شوهرش زندگی خود را تامین می‌کرده، ضمن این که طبقه دوم ساختمان را به زن و شوهری اجاره داده بود که از طریق اجاره هم درآمد تقریبا خوبی داشته است.

سوزان استاتن زن مهربان، ‌خوش قلب و بسیار رئوفی بوده که ارتباط بسیار خوبی با همسایگان داشته است. او زیاد اهل رفت و آمد نبوده و فقط هر چند مدت یک بار دوستانش به او سر می‌زدند.

پیرزن بیشتر خریدهایش را از طریق تلفن انجام می‌داده و کمتر از خانه بیرون می‌رفته است. با توجه به به هم‌ ریختگی خانه به نظر می‌رسد انگیزه قاتل یا قاتلان سرقت بوده است.

خبر قتل پیرزن را هم همسایگان طبقه دوم که گویا وقتی از سر کار برگشته و در حال رفتن به آپارتمان خود بودند و وضع را دیده‌اند، داده‌اند.

کمیسر پس از شنیدن گزارش سروان مک لارنس نگاهی به فضای خانه انداخت. همه چیز به هم ریخته و آشفته بود. جسد پیرزن درست روبه‌روی آشپزخانه رها شده بود. او یک پیراهن بلند راحتی به تن داشت. وقتی کمیسر به آرامی جسد را برگرداند با چهره کبود شده پیرزن روبه‌رو شد. چشمان نیمه‌باز به سقف دوخته شده بود و بدنش سرد و خشک شده بود.

گلوی پیرزن زخمی بود و حکایت از آن داشت که قاتل بی‌رحم با جسمی شبیه طنابی ضخیم پیرزن را غافلگیر و او را خفه کرده است.

زبان پیرزن بین دندان‌هایش گیر کرده بود و هیچ آثاری از ضرب و جرح به صورت و دستان او دیده نمی‌شد و این امر نشان می‌داد که پیرزن نتوانسته در مقابل حمله قاتل مقاومتی از خود نشان دهد.

کمیسر پس از این که به دقت جسد پیرزن را وارسی کرد به جستجو در داخل آپارتمان پرداخت. همه چیز آشفته و بهم ریخته بود. وسایل داخل کمدها بیرون پخش بودند به خصوص در اتاق خواب پیرزن اوضاع آشفته‌تر از بقیه‌ جاها بود، لباس‌های پیرزن در فضای اتاق رها شده بودند و حتی تخت پیرزن نیز واژگون و تشک ابری آن هم پاره شده بود.
کمیسر بعد از این که به دقت همه جا را از نظر گذراند به بازجویی از پیتر وایت و همسرش الیزابت همسایه طبقه بالا که ماجرای قتل پیرزن را به مرکز فوریت‌های پلیسی اطلاع داده بودند، پرداخت.

ابتدا الیزابت که بشدت مضطرب و سراسیمه بود لب به سخن گشود. او در حالی که صدایش آشکار می‌لرزید به کمیسر گفت: ساعت حدود 30/14 بعدازظهر بود. من و همسرم پیتر تازه از محل کار برگشته بودیم. وقتی وارد ساختمان شدیم قصد رفتن به طبقه دوم را داشتیم که متوجه شدیم در آپارتمان خانم سوزان باز است.

خیلی تعجب کردیم. در آن ساعت روز و با آن گرمای سوزناک باز بودن در آپارتمان‌‌‌شک‌برانگیز بود. پیتر جلو جلو رفت، اما من لحظه‌ای تعمق کردم. جلوی در چند بار خانم سوزان را صدا کردم اما جوابی نشنیدم. آرام وارد آپارتمان شدم. در همان آستانه در وقتی وضعیت آشفته آپارتمان را دیدم پیتر را صدا کردم تا او بیاید. چند قدم جلوتر رفتم و بعد با جسد پیرزن بیچاره که طاق‌باز روی زمین افتاده و چشمان از حدقه درآمده‌اش به سقف دوخته شده بود، روبه‌رو شدم، جیغ بلندی کشیدم در همان موقع پیتر خودش را به من رساند و وقتی صحنه را دید او هم آهی کشید و گفت بیچاره پیرزن خفه شده است، بعد هم از من خواست به چیزی دست نزنم.

در آن لحظه تصور می‌کردیم کابوس می‌بینیم. هر دو بر جا میخکوب شدیم. بعد از این که به خود آمدیم از پیتر خواستم سریعا موضوع را به پلیس خبر بدهد که او هم همین کار را کرد. ما بدون این که به چیزی دست بزنیم منتظر آمدن پلیس شدیم.

الیزابت درباره پیرزن گفت: سوزان زن بسیار مهربان و باگذشتی بود. او نسبت به ما محبت زیادی داشت و در طول 6 ماهی که در خانه او زندگی می‌کنیم هیچ وقت محبتش را از ما دریغ نمی‌کرد.

کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس به بازجویی از پیتر پرداخت. پیتر ضمن تایید تمام اظهارات همسرش افزود: وقتی ما قصد پارک اتومبیل را داشتیم، 2 نفر را مشاهده کردم که سوار بر موتور سیکلت بودند. آنها قیافه مشکوکی داشتند و هر دو کلاه ایمنی بر سر کرده بودند. البته من متوجه نشدم که آنها از خانه ما بیرون آمده بودند. اما چون کاملا مشکوک بودند. تصور می‌کنم که آن دو نفر قاتل باشند.

وی یادآور شد: سوزان مقدار زیادی طلا و جواهرات داشت. آنها را در خانه نگهداری می‌کرد من چندین بار به او پیشنهاد کردم که آنها را به صندوق امانات بسپارد. اما این کار را نکرد و فکر می‌کنم قاتلان بی‌رحم پیرزن را به خاطر طلا و جواهراتش کشته باشند.

کمیسر از او پرسید: شما به چه کاری مشغول هستید؟


پیتر لحظه‌ای مکث کرد و آنگاه جواب داد: تا مدتی پیش در یک شرکت خصوصی کار می‌کردم، ولی در حال حاضر بیکار هستم. کمیسر چند سوال دیگر از وی کرد و آنگاه آنچه را که اتفاق افتاده بود یکبار دیگر مرور کرد و سپس دستور دستگیری پیتر و همسرش را به جرم قتل عمد پیرزن صادر کرد.

شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید پیتر و همسرش قاتل هستند. کمیسر 3 دلیل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.

حمید موفق‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها