در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ایادی مشت بر دهان خورده: شاعر میفرماید بابا تو دیگه کی هستی... .
مارکو: ببخشید اما من وقت ندارم مصاحبه کنم. تمام حرفام رو هم توی جلسه مطبوعاتی زدم.
ایادی: عجب! همه حرفاتو اونجا زدی اون که فقط کرکری خوندن واسه بقیه بود؟
مارکو: بایدم کری بخونیم. چرا نخونیم. تیممون تمام تیمهای گروهش رو تکوند مگه الکیه پسر خوب؟
ایادی: نه والله، خیلی هم راستکیه. خب که گفتی مصاحبه نمیکنی.
مارکو: نه متاسفم.
ایادی: حتی اگه این مصاحبه، مصاحبه با کسی به نام ایادی مشت بر دهان خورده باشه؟
مارکو: چی؟ چی گفتی؟ آهان... نه دیگه، این فرق میکنه. راستی این ایادی ظاهرا توی جلسه مطبوعاتی نبود.
خیلی دلم میخواد از نزدیک ببینمش. فرانک خیلی تعریفش رو میکنه.
ایادی: اوه اوه اسم اون سیاسوخته رو پیش من نیاری ها. بدم مییاد ازش.
مارکو: هو! آقا حواست رو جمع کن، داری در مورد رفیق فابریک من حرف میزنی ها.
ایادی: آقا کیه، چه آقایی، چه کشکی؟ بعد اسم خودت رو هم گذاشتی مشهور؟ آدم مشهوری که قیافه ایادی مشت بر دهان خورده را نشناسه واسه لای جرز دیوار خوبه. البته ببخشیدا.
مارکو: عجب، نمردیم و دیدیم مردم توی روز روشن چه جوری دروغ میگن. نکنه میخوای بگی من ایادیام؟
ایادی: نه من غضنفرشونم. خب خودمم دیگه.
مارکو: نه، باور نمیکنم. تو واقعا ایادی هستی؟
ایادی: خب حالا این حرفهارو ول کن. چی شد که یه دفعه هلند این جوری شد؟
مارکو: چه جوری؟
ایادی: این جوریه دیگه. که هی پشت سر هم میترکونه. اونم از نوع خفناش.
مارکو: چیه ایادی جون؟ این جوری دوست نداری؟ میخوای بگم بچهها یه جور دیگه بازی کنند.
ایادی: من نوکر تو و بچههات هم هستم. نه بابا. بعد یک عمر حسرت به دلی بالاخره داریم به آرزمون میرسیم.
بس که زل زدیم به نتیجه بازیهای هلند و از ته دل و جیگر و قلوه مون آه جگر خراش کشیدیم خسته شدیم. حالا خودمونیم چی کار کردی؟ مثه این بابا، دومینیک نکنه رفتی توی کار سحر و جادو؟
مارکو: نه بابا این حرفا چیه؟ یه چی میگیا! میدونی فقط سعی کردم به خودم بیام و یک بار دیگه از نبوغم استفاده کنم.
ایادی: آره بابا، خوب شد به این نتیجه رسیدی. هر چند جیگر مارو درآوردی تا به این نتیجه برسی. ما که توی جام جهانی کلی واسهات نگران شدیم. اما معلومه مسوولان فدراسیون فوتبال شما مثه مسوولان فدراسیون ما نیستند که با یه غوره سردی شون کنه با یه مویز گرمی! معرفت به خرج دادن و نگهات داشتند.
مارکو: آره دیگه. وگرنه که خیلی خیط میشد. احتمالا دوباره کارم به جاهای باریک میکشید. افسردگی و قرص و این جور چیزا.
ایادی: حالا اگه جام یورو 2008 رو ببری باز میخوای مثه دیوونهها تیم ملی رو ول کنی بری مربی آژاکس آمستردام بشی؟ آخه اینم شد تیم؟ لااقل برو سراغ یه تیم درست و حسابی. یه خورده از اون فرانک رایکارد یاد بگیر.
مارکو: اتفاقا چون اون رو دیدم به این نتیجه رسیدم.
ایادی با نیش باز: حالا مارکو جونم، فکر میکنی توی فینال به چه تیمی بر بخوری قربون شکلت برم؟
مارکو: ببخشید قسمت فالگیری یه خرده اون طرف تره. باید تشریف ببرید اردوی فرانسه.
ایادی: اه، اینقدر اسم این یارو رو آوردی سر و کلهاش پیدا شد.
مارکو: کی؟
ایادی: همین دومینیک دیگه.
دومینیک: بونژو موسیو، بیا فالت بگیرم. ببینم تو که توی برج عقرب به دنیا نیومدی؟
ایادی: نخیر، بنده در برج عنکبوت به دنیا اومدم. حالا ول میکنی؟
دومینیک: عنکبوت؟ ببینم تو با استناد به کدوم طالعبینی داری حرف میزنی؟ نکنه جز چینی و هندی یه طالعبینی دیگه هم هست و من خبر ندارم. اصلا بذار ببینم تو قیافهات چقدر آشناست. نکنه، نکنه تو ایادی هستی؟ آره؟
خودتی؟ بون ژور، بون ژور، مقسی بوکو! حالا دیگه لازم شد فالت رو بگیرم... .
ایادی: الو؟ شهرداری یورو 2008؟ داداش بیا یه نفر اینجا سد معبر کرده. بیا جمعش کن ببرش. روانمون رو بهم ریخت.
مارکو: پس کجا ایادی؟
ایادی: تو رو با استاد بزرگ دومینیک تنها میذارم. الو... ترمینال؟
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: