در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اگه اونوقتها همه یکقرون دوزار جمع میکردن تا برن سینما، الان تلویزیون و اینترنت تو بیشتر خونهها هست. اگه اونوقتها کل شهر رو میگشتی و یک کتابخونه پیدا میکردی، حالا وجب به وجب کتابخونه میبینی. کتابها زیاد شدن و کتابخونها هم همینطور. برای همین نسل ما و شما روزبهروز از هم فاصله میگیره. ما دوست داریم این فاصله رو پر کنیم اما مشکل وقتی پیش مییاد که شما دوست دارین ما رو به اون روزهای خودتون برگردونید. اینکه مثل اونوقتها حرف بزنیم، لباس بپوشیم، ازدواج کنیم و... شما به اون روشی که بزرگ شدین نمیخواین پشت کنید و ما هم به شیوهای که بهش علاقه داریم. پس بهتره ما نسل جدید و شما نسل قدیم حداقل یاد بگیریم که با تفاهم زندگی کنیم، به عقاید و سلایق هم احترام بذاریم و به تفکر همدیگه توهین نکینم. این تنها راهیه که کسی از دیگری دلخور نمیشه.بزرگترهای مهربون، اگه یه وقت ما حرفی زدیم که شما انتظار نداشتین، قصدمون این نیست که بگیم شما کهنه و قدیمی هستین و باید بگذاریمتون کنار؛ میخوایم با فهم و شعور خودتون اون رو به حساب اقتضای سنی جوونها و شرایط و تفاوت نسلها بگذاریدش. سایهتون رو سر ما مستدام.
زینب صمیمیان از اسلامآباد غرب
خودمون یا یکی دیگه؟
به نظر من، خیلی از کارهامون از ریشه مشکل داره. اونم به این دلیل که بزرگترامون به ما یاد ندادن واسه خودمون زندگی کنیم، واسه خودمون هدف داشته باشیم، خواب خودمون رو ببینیم، دنبال خودمون باشیم و خودمون رو دوست داشته باشیم و برای خودمون بمیریم. بهمون گفتن باید به خاطر کسی دیگه زندگی کنیم، به خاطر کسی دیگه هدف داشته باشیم، خواب کسی دیگه رو ببینیم، دنبال کسی دیگه باشیم، کسی دیگه رو دوست داشته باشیم و برای کسی دیگه بمیریم. یعنی خودمون به تنهایی این وسط هیچ ارزشی نباید داشته باشیم!
باید برای بچههامون پولدار شیم، برای همسرمون کار کنیم، برای شغل خوب، زن یا شوهر و بچه و زندگی مشترک و خانواده و بستن دهن مردم درس بخونیم.
همیشه پشت هر کارمون باید کسی دیگه باشه. حالا یا خودمون آخری هستیم یا اصلاً تو اون کار یا هدف نقشی نداریم که واسه دل خودمون، برای خودِ خودمون، دور از همه مسائل و زیر مجموعههای دیگه باشه. وای به حال و روزگار اون بدبختی که تو زندگیش کسی نباشه که به خاطرش بخواد کاری رو انجام بده. میدونی چی میشه؟ نمیدونی که! گفتنی هم نیست. فاجعهس! خودش رو خیلی راحت فنا میکنه چون یاد نگرفته اول خودش رو ببینه، اول خودش رو دوست داشته باشه، به خاطر خودش و وجودش کاری بکنه و تصمیمی بگیره. از طرف دیگه، کسی هم که بخواد همچی کاری بکنه، اینقدر اشخاص دیگه سد و مانع میذارن سر راهش که... میدونی چرا؟ چون ذهن اونا میره سمت اون چیزایی که یاد گرفتن: «باید به خاطر کسی دیگه زندگی کنی، تنهایی محاله! تو بدون کسی دیگه، کسی نیستی؛ هیچی نیستی»!
بردیا حاتمی
میثاق پروانهها
واژهها به یاریام میآیند تا مرگ سکوت را فریاد بزنم. چقدر از خودت دور شدهای که آسان پشت پا میزنی به عهدی که با پروانهها بستی. گویا از یاد بردهای رفاقت سبزت را با شمعدانیهایی که خودت پای پنجره میانشان تقسیم کردی. شمعدانیها تنها دلخوشی پروانهها بودند.
همه از دست تو دلگیرند که هر آنچه را خود آباد کردی با یک نگاه تلخ و بیقافیه ویران ساختی. اینجا انتظار برای باران است. پس دیگر، سادگی را تکرار نکن. چرا همه شتابت را هزینه انتقام میکنی؟ به یاد آور که برگهای خاطره، تیغشان را به سمت گلوی خودت میگیرند. قسمت را پوششی برای دلدادگی کبود خود نکن. مؤلف سرنوشت خودمانیم. باورهایت را با منطقت وزن کن. احساس خوبیست بیاحساس تصمیم گرفتن.
من اکنون حصاری به دور خیال شیشهای خود کشیدهام تا تبسم صورتیام طعم زخم را برایم تکرار نکند. نگران نباش، آسمان اینجا آنقدر ستاره دارد تا یکی هم سهم ما شود. پاسخ پروانهها، شمعدانیها و باران را هم زمان به شیوایی میدهد.
سید افشین اشرفی از ساری
کتابخانه صوتی تصویری
توی خونه نمیتونستم درس بخونم. به ذهنم رسید برم کتابخونه. آخه اونجا تنها جاییه که آدم میتونه توی آرامش و سکوت کتاب بخونه. از وقتی هم که یادم میاومد اونجا همه به فکر مطالعه بودن و کاری به کسی نداشتن. رفتم و مشغول درس خوندن شدم. بعد از مدتی سرم رو بلند کردم تا کمی استراحت کنم. دیدم چند نفر نوجوون پشت کنکوری دور یه میز به یه نقطه خیره شدن. کمی که توجه کردم دیدم یه گوشی روی میزه و همه دارن بهش نگاه میکنن. بعد دیدم دو سه نفری گوشیهای خودشون رو درآوردن و دارن بلوتوثبازی میکنن! با خودم گفتم: همین جوریه که آمار مطالعه توی کشور ما پایین مونده و داره در جا میزنه. بعضیها به جای اینکه از الکترونیک برای بالا بردن سطح علمی خودشون استفاده کنن، برای تفریح توی کتابخونه ازش استفاده میکنن.
احمد از بابل
پشت دیوارِ ای کاشها
کاش آسمان دلهایمان را با ابرهای نفرت سیاه نمیکردیم. کاش دنیای پاک و قشنگ کودکی تا ابد، همواره همراهمان میماند. کاش پشت انسانیت انسان، این همه حیوانیت آشیانه نمیکرد. کاش همه با ذرهای گذشت، دریای قلبشان را با آب محبت و دوستی نیلگون میکردند. کاش انسان، این همه با انسانیت خود بیگانه نمیشد.
حسن جعفری باکلانی از اراک
موسیقی عشق
من آن زمان به روشنی خورشید میاندیشم که افق چشمانت بر نگاه منتظر من تابیده باشد. من آن زمان دست بر سینه گرم اقاقیا میکشم که ضمیر خسته من با گرمای دستان نوازشگر تو آرام گیرد. دلتنگی من زمانی به تبسم مهر، به شادمانی گلها تبدیل میشود که زلال عطر تو در فضای کوچه پر شود. من آن زمان به موسیقی عشق، و به صدای غربت باران گوش میدهم که گرمای نفسهایت در لحظه لحظههای من اوج بگیرند. من آن زمان به آرامش دریا و سپیده صبح میرسم که به تو رسیده باشم.
سمانه زینعلی از کرج
چی ؟ من تنبلم؟
من اصلاً درسم بد نبود، فقط یه ذره نمره کم میآوردم. من اصلاً آدم تنبلی نبودم، فقط یه کم زیادی میخوابیدم. من اصلاً مادرم رو اذیت نمیکردم، فقط بعضی وقتها میدیدم که داره گریه میکنه. من اصلاً آدم بدبختی نیستم، فقط یه کم با آرزوهام فاصله دارم!
تیام
هدف داریم تا هدف
میگه: دو روزه تموم خودت رو میزنی، میکوبی، میری امتحان بدی، میبینی انگاری 15 درصد شرط معدل واسه کنکور گذاشتن! میگم: خب، به من چه؟! میگه: حالا کجای کاری بابا، تصویب شده سال بعدم نهایی بشه! میگم: آهان! پس یه ماه هم از سالهای عمرمون قراره به بیهودگی بگذره! میگه: اصلاً هدف تو از زندگیت چیه؟
یه لحظه مردد میمونم که چه جوابی بدم! جوابی ندارم، هدفی ندارم! میگم: هدف تو چیه؟ میگه: میخوام دانشگاه سراسری فلان جا فلان رشته فلان شاخه قبول شم! به خودم امیدوار میشم که حداقل هدفی ندارم! بابا بیخیال این جور هدفها...! هدف؟ کدوم هدف؟ اینکه خودت رو بکشی واسه کنکور، بعد به خاطر حتی رتبه کنکور آزمایشی خودت رو از طبقه هفتم پرت کنی پایین؟ این هدفه؟ اگه اینجوره چه خوبه که هدفی ندارم!! میگه: واااا...! چیزایی میگی ها! میگم: آره... هم میشنوی، هم میبینی اما به زور پنبه میکنی تو گوشت تا دوست و رفیقایی رو که آخر و عاقبتشون این شد نبینی.
آیسان 17 ساله از تبریز
شکل قلب من
آرزو دارم، آرزوی بزرگی نیست. آرزوی کوچکی هم نیست. آرزویی است در حد خودم. آرزویم شیرین است اما نه آنقدر که دلم را بزند؛ شیرین است در حد خودش. آرزویم مهم است. آنقدر که اگر برآورده نشود قلبم میشکند. صدای شکستن قلبم زیاد بلند نیست. قلب من در سکوت میشکند اما صدای شکستنش آنقدر هست که غم را بیدار کند. غم تنها دوست من است. او از کودکی تا حال مرا همراهی کرده است. غم زشت نیست ولی آنقدر هم زیبا نیست. زیبایی یا زشتی او به شکل شکستن قلب من است.
فاطمه نمازی 13 ساله از تهران
آه از این فاصلهها
از نیامدنها دلگیرم. از نرسیدنها ملول و از دیرها خسته و از انتظار بیزار. مدتهاست که آمدنت را انتظار میکشم و تو انگار از آسمان هم بلندتر و بالاتری. نگرانم و هر شب، نرسیدنت را گریه میکنم. دلواپسم که نکند بیبهانه پای به راه بگذاری. دلواپس میشوم وقتی که فکر میکنم نکند مرا جا بگذاری و من ثانیه ثانیه نرسیدنتت را بشمارم. کاش کمی نزدیکتر میشدی و فاصلهای را که خستهام کرده کم میکردی. مگذار فاصله بیش از این ما را گم کند و آمدنت را پیدا نکنم.
محترم ر. از املش
در هزار توی قلعهی خیال
آنقدر دوری که قصههایم پر از غصههای بیتو بودن است. من، همیشه زیر سایه ایکاشها زندگی میکنم. آههایم از سرِ عادت نیست، ولی دیگر، دیوارهای خانه به آههای من و من هم به نگاه سرد آنها عادت کردهام. من در میان نبایدها محصورم و تو آنقدر دور، که این حصارهای بلند را نمیبینی. به کنایههای این دقیقههای بیرحم اعتنایی نمیکنم اما میدانم که آخر، همین دقایق و فاصلهها تو را از من خواهند گرفت.
مهربانم! در شبانههای بدون حضورت، از اوج بیتو بودن به سوی روزهای گمشده در کنار تو بودن هبوط میکنم تا تو را از دوردست خاطره به یاد آورم. قلعه عمر من بر همین خیالها استوار است و بدون آن فرو میریزد. تو هنوز هم موجهای سرکش قلبم را ساحلی. میبینی چقدر ذهن من به تمام لحظههای با تو بودن پیوند خورده است؟ افسوس که سهم من از تو، تنها پرسه زدن در کوچه پسکوچههای خاطرات است.
چشمانم را میبندم و در گاهوارهی خیال تو آرام میگیرم. دستانم هنوز زمستانیاند و سرشار از میل گرم دستان تو.
شبزده عاشق از قم
مردم میرن دو تا فیلم با یه بلیت میسازن، حیف نیس یکی بره از یه متن ده تا نامه بسازه؟! همش رو یکیکردم ولی ، فردا چوب موب دستت نگیری بیای بزنی تو فرق سرِ قناس ما، هی بگی: «نامههایم را بده»!! چهمیدونم... «کفشهایم کو؟»، «گیتارمو کی برد»!!
قطره قطره جمع گردد
تصور کنید یه جای کوچیکی از خونه در حال سوختنه و خانم یا آقای خونه هم بیتوجه به این آتشسوزی دارن کار خودشون رو انجام میدن و در پی راهی واسه خاموش کردن آتش نیستند! میشه به چشم یکی از مشکلات گذرا به چنین آتشی نگاه کرد که همیشه تو خونه باشه و ما هم در کنارش به زندگیمون ادامه بدیم؟ بعضی از مشکلات و اختلافات بر خلاف تصورمون، کوچیک و بیاهمیت نیستن که فکر کنیم میتونیم وجودشون رو در زندگی تحمل کنیم و به روی خودمون نیاریم. چون کمکم رو هم انبار میشن و بعد هم یهو مثل آتشفشان میریزن بیرون.
بهتره شعلههای اختلاف رو هر چه سریعتر خاموش کنیم تا نذاریم کار به آتشسوزی کشیده بشه.
حدیث مطالبی از لاهیجان
در هیاهوی باد
خورشید آرام آرام غروب میکند. من پشت پنجرهای مهگرفته، به حیاط خانهام چشم دوختهام و به رازقیها مینگرم. بغضی پنهان در حنجرهام سنگینی میکند و تا عمق وجودم را میسوزاند. باد میخواند مرا و من در هیاهوی باد، تو را صدا میزنم.
رضا اسکندرپور از تبریز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: