بزرگتر از بابابزرگ

کد خبر: ۱۸۲۱۱۹

 بابابزرگ کمر درد داشت، اما نخواست به نوه کوچکش بگوید که کمرش درد می‌‌کند و پیر شده است. نوه را بلند کرد و بر پشتش گذاشت. از بالای کول بابابزرگ همه چیز متفاوت به نظر می‌‌رسید. کودک می‌‌دید که دیگر کوچکترین کسی نیست که در خیابان قدم می‌‌زند بلکه از خیلی‌ها قد بلندتر است.

کودک از آن بالا همه جا را نگاه می‌‌کرد و از این‌که سر بعضی از آدم‌ها را از آن بالا می‌‌توانست ببیند کیف می‌‌کرد و گاهی یواش روی سر آنها که مو ‌نداشتند یا کلاه به سر داشتند دستی می‌‌کشید.

بچه هر وقت در ارتقاع کول بابابزرگ یا روی دوش او قرار می‌‌گرفت، با لبخندی حاکی از غرور به مردم تماشا می‌‌کرد و انگار یک جورهایی آنها را ریز می‌‌دید. اصلا انگار خیلی چیزها را ریز می‌‌دید.

بچه که هنوز از مزایای قد بابابزرگ استفاده می‌‌کرد نگاهی به پشت سر انداخت و شمرد:
یک، دو، سه، چهار، پنج ، ...

پیرمرد با هر قدم پنح تا از سنگفرش‌های پیاده رو را طی می‌‌کرد. عجب پدربزرگ بزرگ و قدرتمند بود.

کودک در همین عوالم سیر می‌‌کرد که پیرمرد احساس کرد دیگر نمی‌‌تواند او را حمل کند و
کمر دردش غیر قابل تحمل شده است. به خاطر همین به کودک گفت: بابا جان بیا پایین!
اما کودک دلش نمی‌‌خواست به این راحتی از آن بالا پایین بیاید و دوباره از آن پایین فقط تا زانوی مردم را ببیند و برای دیدن صورتشان گردنش درد بگیرد.

به خاطر همین مثل یک کوله‌پشتی دست و پاهایش را قفل کرد به بدن پیرمرد و گفت: نمی‌‌یام، نمی‌‌خوام...و زد زیر گریه.

پیرمرد هر چه اصرار کرد فایده‌ای نداشت به خاطر همین تصمیم گرفت یک جوری او را گول بزند. بنابراین گفت:
دخترم ! بیا پایین تا  یک بازی جدید یادت بدهم. از کولی خیلی بهتر است.

بچه که وسوسه شده بود گفت: آن چه بازی است؟

پیرمرد جواب داد: کور بازی. یک بار تو چشمانت را می‌‌بندی و من دستت را می‌‌گیرم و راه می‌‌برم و به تو می‌‌گویم چطور راه بروی و مراقب زیر پایت باشی و یک بار من چشمانم را می‌‌بندم  و تو مرا راه می‌‌بری.

بچه که فکر کرد راه بردن و راهنمایی کردن بابابزرگ به این بزرگی باید خیلی جالب باشد زودی سر خورد و پایین آمد و چشمانش را بست و دست بابابزرگ را گرفت.

بابابزرگ دست بچه را گرفته بود و تقریبا می‌‌کشید. راه دور بود و داشت خسته می‌‌شد. بابابزرگ گفت: یک جوی کوچولو. حالا بپر! و دست بچه را به سمت بالا کشید. بچه بی‌آن‌که چشم بازکند پرید. اما جوی آب برای بچه زیاد کوچک نبود و یک پایش داخل جوی آب رفت.

بعد پیرمرد گفت پایت را بلند کن  تا از لبه جوی آب رد شویم. کودک هم پایش را بلند کرد. مدتی راه می‌‌رفتند تا این‌که بچه خسته شد.

و گفت بابابزرگ نوبت تو است. بابابزرگ دست کودک را گرفت و چشمانش را بست. بچه به چاله‌ها نگاه می‌‌کرد و به نسبت قد و قواره خودش می‌‌گفت: یک تپه بزرگ. پایت را بالا بگذار و پیرمرد که فکر می‌‌کرد تپه بزرگتری باشد پایش محکم کوبیده می‌‌شد روی یک تپه کوچک. حالا یک جوی بزرگ است. بپر!

اما نیازی به پریدن نبود. به همین دلیل گفت: باباجان! این که برای من چیزی نبود من آدم بزرگم بگو یک چاله کوچک. بعد از مدتی کودک به یکی از چاله‌های جدیدی رسید که شهرداری تازه حفر کرده بود و حافظه پیرمرد آن را به خاطر نداشت.

بچه دستش را کشید و خودش چاله را دور زد و آن طرفش ایستاد و بعد به پیرمرد گفت: حالا یک چاله کوچک سر راه تو است. از روی آن بپر. پیرمرد که همه چاله‌های محل را می‌‌شناخت فکر کرد آنجا نباید چاله مهمی‌‌ باشد. اما باید احتیاط کرد. بنابراین یک قدم بزرگ برداشت و صاف افتاد توی چاله.

پدربزرگ انگار استخوان‌هایش داشت از هم جدا می‌‌شد یک پایش انگار شکسته بود و کمرش بشدت درد می‌‌کرد. در حالی که صدا توی گلویش مانده بود و حتی آخ هم نگفته بود نوه‌اش آمد سر چاله و شروع کرد به خندیدن و گفت: بابابزرگ این چاله از تو هم بزرگتر بود. پیرمرد در حالی که اشک در چشمانش می‌‌دوید زد زیر خنده.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها