تاوان کدام گناه را پس می‌دهم؟

«بروک همه چیز را به من دروغ گفته بود. وقتی با هم ازدواج کردیم احساس می‌کردم که خوشحال‌ترین مرد دنیا هستم اما این شادی خیلی زود جای خودش را به انواع و اقسام استرس‌ها و فکر و خیال‌هایی داد که برای زندگی مشترک یک زوج جوان سم بودند.
کد خبر: ۱۸۰۹۵۰

ازدواج من از روی احساس صورت گرفته بود و فکر می‌کردم همان علاقه‌ای که من به همسرم «بروک» داشته‌ام او هم به من داشت اما واقعیت این‌طور نبود. پس از ازدواجمان به مرور زمان خیلی واقعیات برایم روشن شد که از دانستن آنها خوشحال نمی‌‌شدم. دلم می‌خواست دروغ باشد اما این‌طور نبود. بروک دروغ‌های زیادی به من گفته بود که جبران آنها غیرممکن بود. «آقای «جول کورتنی» به اتهام به قتل رساندن همسر جوان 19 ساله‌اش «بروک» راهی دادگاه شده تا رای نهایی در مورد او صادر شود. طبق آنچه که در پرونده او ثبت شده و اعترافات وی در به قتل رساندن همسرش حکم حبس ابد برای او قطعی است و وکیل او که از سوی دولت تعیین شده است همه سعی خود را می‌کند تا این حکم به اعدام تبدیل نشود. این مرد جوان اعتراف کرده در لحظه‌ای که هیچ کنترلی روی اعصاب و رفتارش نداشته به سوی همسرش حمله‌ور شده و با ضربات چاقو وی را از پای درآورده است. «آشنایی من و بروک به 3 ماه قبل از ازدواجمان برمی‌گردد. ما در مهمانی یکی از دوستان مشترکمان یکدیگر را ملاقات کردیم. او تازه دیپلم گرفته بود و دختر شاد و سرزنده‌ای بود. همان روز اول آشناییمان احساس کردم او با بقیه دخترها تفاوت دارد. نکته‌ای در نگاهش بود که مرا جذب می‌کرد و با خودم فکر می‌کردم او همان زنی است که می‌تواند مرا خوشبخت و بی‌نیاز کند. وقتی چند روز با هم معاشرت کردیم پیشنهاد ازدواجمان را برایش مطرح کردم. او مدام می‌خندید و می‌گفت حتما دیوانه شده‌ام که چنین تصمیم عجولانه‌ای در ذهن دارم اما من کاملا عادی بودم. به نظرم وقتی کسی احساس می‌کند فرد موردنظرش را پیدا کرده است باید حتما دست به کار شود تا او را از دست ندهد. من تصور می‌کردم که بروک همان زن آرزوهای من است. من از او پرسیدم که آرزویش در زندگی چیست و او فقط پاسخ داد «آرامش» من که فکر می‌کردم حتما می‌توانم آرامش را به او هدیه دهم روی پیشنهاد ازدواجمان پافشاری کردم و او بالاخره قبول کرد. تا آن زمان من در مورد او هیچ چیز نمی‌‌دانستم.» جسد بی‌جان «بروک» در منزل آنها در حومه «اورگان» پیدا شد. بوی تعفنی که از منزل این زوج به مشام همسایه‌ها رسیده بود باعث شد تا آنها پلیس را خبر کنند و آنها در محل حاضر شوند. حضور آنها در آپارتمان این زوج سبب شد تا جسد این دختر جوان که تقریبا 3 روز از مرگ او می‌گذشت بالاخره به پزشکی قانونی منتقل شود و پرونده قتل وی تشکیل شود. طبق جزئیاتی که پلیس در مورد این دختر جوان به دست آورد آنها متوجه شدند او ازدواج کرده و همسرش مردی به نام «جول کورتنی» است که از چند روز قبل هیچ‌کس او را ندیده است. همین اطلاعات جزئی کافی بود تا پلیس اولین مظنون پرونده این قتل را همسر بروک یعنی «جول» معرفی کند. مفقود شدن یکباره این مرد نشان می‌داد که او در قتل دست داشته و اکنون از دام پلیس می‌گریزد. «جول» تنها 24 ساعت پس از کشف جسد همسرش در منزل مادربزرگش دستگیر شد. او که ظاهرا خودش می‌خواست پلیس سراغ او بیاید به محض دستگیر شدن به بقتل رساندن همسرش اعتراف کرد و از پلیس خواست تا هر چه زودتر او را روانه زندان کند. او از کارش پشیمان بود. «وقتی 10 روز از آشناییمان گذشته بود به او گفتم که پدر و مادرش کجا هستند و چطور می‌توانم با آنها دیدن کنم او به من گفت که آنها در یک تصادف جان خود را از دست داده‌اند و مرگ آنها چنان تاثیر عمیقی روی او گذاشته که ترجیح می‌دهد هرگز در مورد آن حرفی نزند و یادآوری نشود. من که بشدت به حال او افسوس می‌‌خوردم قول دادم تا بتوانم جای والدینش را هم پر کنم و تمام تلخی‌های گذشته را برای او جبران سازم. او به من گفت که تا به حال هیچ‌کس در زندگی‌اش نبوده و همواره منتظر کسی بوده است که صمیمانه او را دوست داشته و بتواند آرامش را به او هدیه دهد. با این توصیف‌ها من تمام هدفم را در زندگی خوشحال کردن او قرار دادم غافل از این که او دختر دورو و دروغگویی بود که با حرف‌های دروغش مرا به چاه تاریکی انداخته بود که خودم خبر نداشتم.» آقای «جول» مدعی است پس از ازدواج با همسرش از طریق یک آشنای قدیمی متوجه شده است که نه تنها خانواده بروک زنده هستند بلکه مدت‌هاست به دنبال او می‌گردند. آنها در تصادف جان نسپرده بودند و تمامی این حرف‌ها زاییده ذهن بروک بود که می‌خواست از آنها دوری کند. ظاهرا چند سال قبل در پی درگیری شدید لفظی بروک با پدر و مادرش او خانه را ترک کرده و از آن پس با هر کسی که آشنا می‌شده عنوان می‌کرده که خانواده‌اش را از دست داده است. چون به محض شنیدن این اخبار از زبان فردی که می‌دانست حرف‌هایش کاملا موثق هستند تصمیم گرفت با خانواده همسرش روبه‌رو شود. او برای انجام این کار به بروک چیزی نگفت تا هر آنچه را لازم است از زبان والدین او بشنود.
پس از این که آدرس و شماره تلفن خانواده بروک را پیدا کرد راهی واشنگتن شد تا نزد آنها برود. او فکر می‌کرد همه دروغ‌های همسرش به مرگ والدینش ختم شده است. «من وقتی فهمیدم او والدینش را از دست نداده و به من دروغ گفته، شوکه شدم. نمی‌دانستم چرا فردی ممکن است چنین دروغی را از خودش بسازد. زنده بودن و محبت خانواده آرزوی هر کسی است و همسرش خلاف آن سعی داشت تا آنها را از زندگیش پاک کند. باید دلیل آن را می‌فهمیدم و از سوی دیگر نمی‌خواستم تا وقتی که مطمئن نشدم او را ناراحت کنم. بنابراین به عنوان سفر کاری به واشنگتن سفر کردم. آنجا بود که متوجه شدم درست است و آنها والدین واقعی بروک هستند که خیلی اتفاقی با یکی از آشنایان من دوست درآمده‌اند. آنها با دیدن من که داماد آنها بودم بسیار خوشحال شدند و به من گفتند از زمانی که بروک آنها را ترک کرده به دنبال او می‌گردند. از این که آنها را می‌دیدم خوشحال بودم و تصور می‌کردم می‌توانم بین همسرم و خانواده‌اش آشتی برقرار کنم اما زمانی که آنها شروع به دادن توضیحات بیشتر کردند گیج شده بودم. خانواده بروک تصور می‌کردند که من از ازدواج اول او خبر دارم و به همین خاطر مرا در جریان جزییات آن قرار دادند. از صحبت‌های آنها فهمیدم بروک زمانی که 17 سال سن داشته با یکی از همکلاسی‌هایش ازدواج و از آنجایی که خانواده‌اش مخالف این وصلت بوده‌اند، دست به فرار زده است. تمام چهره آرام و با محبتی که از بروک در نظرم بود به ناگهان فرو شکست. باورم نمی‌شد او به دلایل مختلف چنین دروغ‌های بزرگی به من گفته باشد. باید همه چیز را به او می‌گفتم و وقتی به خانه بازگشتم شروع به صحبت با او کردم برخلاف آنچه تصور می‌کردم او به جای عذرخواهی و توضیح در مورد دروغ‌هایش مدام به من می‌گفت زندگی خصوصی او هیچ ربطی به من ندارد و من فضولی کرده‌ام. یکی از دعواهای شدیدمان منجر به رفتار زشت من و در نهایت مرگ بروک شد. نمی‌دانم تقاص چه گناهی را پس می‌دهم.»

مترجم: المیرا صدیقی‌
منبع‌: سی‌بی‌اس نیوز

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها