روزهای خوش سعادت‌

پرونده ماجرا: عذرا- ن: زندانی سابق‌ خسرو: شوهر اول عذرا محبوبه: مددکار عذرا نادر: شوهر دوم عذرا طاهره: مادر نادر زمان 1370 مکان: شهریار تهران‌
کد خبر: ۱۸۰۹۳۳

عذرا از زندان که آزاد شد چاره‌ای نداشت جز این که به همان زیرزمین تاریک و نمور پناه ببرد اما این بار تصمیم خودش را گرفته بود؛ دیگر نمی‌خواست اسیر دست خسرو شود. 15 سال بیشتر نداشت که یک شب پدرش با مردی غریبه به خانه آمد و گفت عذراجان این مرد اسمش خسرو است و از فردا شوهرت می‌شود. مرد لاغراندام بود با گونه‌های گودافتاده و چشمانی که به یک کاسه خون می‌مانست. ابروهایش را که بالا می‌انداخت خطوط پرچین و چروک پیشانی‌اش او را چنان خشمگین نشان می‌داد که عذرا زهره‌اش می‌‌ترکید اما دختر آنقدر شوکه شده بود که هیچ واکنشی نشان نداد، حتی یک قطره اشک هم نریخت، فقط سکوت، انگار لب‌هایش را دوخته بودند. سه سال اول زندگی با خسرو همین‌طور در سکوت مطلق گذشت و عذرا نه زیر ضربات کمربند شوهر و نه با داغ سیگار، دهان به اعتراض باز نکرد. پس از آن سه سال بود که طاقتش طاق شد. یک روز لباس‌هایش را در بقچه پیچید و به خانه پدرش برگشت اما هنوز چایش را تا آخر نخورده بود که پدر سر رسید و او و آن بقچه را از خانه بیرون انداخت. عذرا این بار هم سکوت کرد و دوباره به همان زیرزمین که از قبر هم تنگ‌تر بود، برگشت اما خسرو دیگر آن خسرو نبود: «باید کار کنی. دوران مفت‌خوری دیگر تمام شد». این را مرد گفت و زن فقط نگاه کرد. مرد حرفش را باز گفت و قبل از این که عذرا «چشم» بگوید، آن هم با صدای بلند و رسا، جوری که مرد خوشش بیاید و چنان نیشخند بزند که دندان‌های زرد و پوسیده‌اش به او و زندگی‌اش فخر بفروشد، کمربند روی هوا تابی خورد و روی گردنش فرود آمد.
عذرا چادرش را محکم گرفته بود و در اتوبوس چشم می‌چرخاند. خودش را جابه‌جا کرد. دیگر به این کار عادت کرده بود. از فردای آن روز قهر، خسرو مجبورش می‌کرد هر دو روز یکبار برود دزدی؛ کیف‌زنی در قسمت زنانه اتوبوس‌ها. دیگر برایش عادی شده بود. از دستگیری و زندان ترسی نداشت. اصلا برایش فرقی نمی‌کرد، چه آن زیرزمین و چه پشت میله‌ها. آن روز از صبح احساس غریبی داشت. فکر می‌کرد اتفاقی می‌افتد. فکر می‌کرد شاید از دست خسرو رها شود. همین که دستش را در کیف بغل‌دستی فرو‌کرد، زن جیغ کشید و مسافران ریختند سرش. به خودش که آمد در کلانتری بود و بعد دادگاه و زندان.

در تمام سه سالی که در حبس بود، خسرو سه بار به ملاقاتش آمد، مادرش یک بار و پدرش هرگز.
کم و بیش خبر داشت که عمل شوهرش بیشتر شده و سراغ هروئین رفته. این فکر که بعد از آزادی باز هم باید به همان دخمه برگردد، آزارش می‌داد. در تمام آن سه سال از پیش‌بینی روز آزادی‌اش می‌ترسید و دلشوره به جانش می‌افتاد. بالاخره آن روز فرارسید. عذرا با اتوبوس‌های شهریار اول به خانه پدرش رفت اما کسی در را به رویش باز نکرد. بعد به خانه برادرش رفت و از آنجا به خانه برادر کوچکش و سرآخر به خانه خواهرش اما هیچ‌کس حاضر نبود به او پناه بدهد. زن به ناچار راه همان دخمه را در پیش گرفت. وارد زیرزمین که شد خسرو را دید، کز کرده بود کنج خانه و در هپروت سیر می‌کرد. با دیدن عذرا تکان نامحسوسی به خودش داد و زیر لب چیزی گفت شبیه به این که: «آزاد شدی بالاخره؟»

عذرا در دلش جواب داد: «آزادی‌ام روزی است که از شر تو خلاص شوم». بعد یکراست چپید توی آشپزخانه. بوی طالبی گندیده و نیمروی کپک‌زده همه جا را گرفته بود. زن احساس تهوع کرد. انگار  منتظر بود ناغافل از پشت کمربندی مثل شلاق بر پیکرش فرود بیاید، اما خسرو همان‌طور بی‌حرکت کنج دیوار نشسته بود و با دود سیگارش بازی می‌کرد. عذرا تمام توانش را جمع کرد، از آشپزخانه بیرون آمد و لگدی محکم به پهلوی مرد زد: «‌گند و کثافت‌‌کاری‌هایت را از این به بعد باید ببری بیرون». خسرو دوباره چشم‌هایش یک کاسه خون شد، آمد بلند شود و سیلی اول را بزند که نتوانست، تلو‌تلو خورد و به زمین افتاد. دیگر آن توان گذشته را نداشت و هر ثانیه به مرگ نزدیک‌تر می‌شد. گونه‌هایش فرورفته‌تر و دست‌هایش از جای زخم سرنگ سوراخ سوراخ شده بود.

روز بعد 8 صبح بود که عذرا از خانه بیرون زد. هر چه خسرو فریاد کشید: «کجا؟ هی با توام... کدام گوری می‌‌روی؟» او حتی رویش را هم برنگرداند. به میدان آزادی که رسید آدرسی را نشان راننده تاکسی داد. نشانی یکی از مددکاران بود که داستان زندگی عذرا را می‌دانست و قول داده بود کمکش کند.

قرار بود اول طلاقش را بگیرد و برایش کار و خانه پیدا کند. آن روز عذرا و محبوبه حسابی با هم صحبت و همه راه‌ها را مرور کردند و بالاخره قرار شد زن روز بعد به دادگاه خانواده برود برای طلاق، اما این اتفاق هرگز نیفتاد. آن روز ساعت 7 بعدازظهر بود که عذرا به دخمه برگشت. خسرو طاق‌باز روی زمین افتاده بود و نفسی نمی‌کشید، تمام کرده بود، به خاطر تزریق هروئین. ساعتی بعد جنازه را بردند.

عذرا هیچ احساسی نسبت به مرگ شوهرش نداشت، شاید ته دلش خوشحال هم شده بود اما این شادی محو و پنهان زیاد طول نکشید، همان شب ساعت 11 بود که پدر بالاخره سراغ دختر آمد: «وسایلت را جمع کن برویم خانه. خوب نیست زن بیوه تنها بماند. زودباش. فعلا باید خانه بمانی تا خودم فکری برایت بکنم.» زن که این حرف‌ها را شنید، احساس کرد دنیا دور سرش می‌چرخد. دوباره برگشته بود به خانه اول و باید منتظر می‌ماند تا روزی پدرش دست یک مرد دیگر را بگیرد و بگوید عذراجان این فلانی است، از فردا شوهرت می‌شود. سرش گیج رفت و زمین خورد. پدر فکر کرد به خاطر غم مرگ خسرو است. عذرا حالش که جا آمد به پدرش گفت دیگر حاضر نیست به آن خانه برگردد. گفت این تو بودی که من را به روز سیاه نشاندی. حالا می‌خواهم مثل آدم زندگی کنم. دیگر خسته شده‌ام از فلاکت و نکبت. قلبش تند و تند می‌تپید و او همین‌طور بی‌وقفه کلمات را پشت سر هم ردیف می‌کرد.

آنقدر به هیجان آمده بود که حتی سوزش سیلی اول و دوم و سوم را هم احساس نکرد. به ناچار به خانه پدر رفت، اما صبح زود بعد از آن‌که پدر بیرون زد او هم ساکش را برداشت و راهی تهران شد و سراغ محبوبه رفت و ماجرا را برایش تعریف کرد. محبوبه پذیرفت که به او پناه بدهد، اما باید قبل از آن با پدر او صحبت می‌کرد. راضی کردن پدر عذرا کار سختی بود. بیشتر از 10 روز طول کشید؛ 10 روزی که همه‌اش جنجال بود و کشمکش اما بالاخره پدر راضی شد عذرا مدتی را در خانه محبوبه بماند، البته موقت. بعد از آن عذرا کارش را شروع کرد و در یک کارگاه سری‌دوزی مشغول شد.

دو ماهی با آرامش گذشت. عذرا هفته‌ای یک بار به خانواده‌اش سر می‌زد و بقیه مدت را با نرگس، سوسن و زهرا می‌گذراند. آن سه همکارانش بودند و شریکی یک خانه اجاره کرده و قبول کرده بودند عذرا هم‌خانه‌شان شود. حالا زن فرصت پیدا کرده بود به یکی از بزرگ‌ترین آرزوهایش، به دیپلم گرفتن فکر کند. با محبوبه مشورت کرد و توانست یک کلاس سوادآموزی که ساعتش با ساعت کاری او تداخل نداشت، پیدا کند. یک سال طول کشید تا سیکل بگیرد و بعد از آن در یک مدرسه شبانه ثبت‌نام کرد، البته سر کلاس نمی‌رفت و فقط باید امتحان می‌داد.

سابقه کار عذرا در کارگاه خیاطی به 3 سال رسید. چشم‌هایش ضعیف شده بود و چهره‌اش تکیده اما شوق و امید را هنوز از یاد نبرده بود. به هدفش فکر می‌کرد، مخصوصا این روزها که زمزمه‌هایی شنیده و فهمیده بود قرار است طاهره، یکی از کارگرها، او را برای پسرش خواستگاری کند. پسر طاهره قبلا ازدواج کرده و یک بچه داشت، اما همسرش از سرطان مرده بود و او به تنهایی از پس تر و خشک کردن دخترش برنمی‌آمد. به ماه نکشید که بالاخره طاهره بحث ازدواج را پیش کشید. عذرا هم موضوع را به مادر و پدرش گفت و بالاخره روز 18 اسفندماه سال 76 او و نادر با هم عقد کردند و عذرا تمام شرط و شروطش را از قبل گفته و نادر قبول کرده بود که او هم درس بخواند و هم کار کند، به شرط آن که خانه به امان خدا رها نشود. روزهای خوب برای عذرا شروع شده بود و او در کنار شوهرش و رقیه، که 3 سال بیشتر نداشت، احساس خوشبختی می‌کرد. دیگر از آن کمربند و آتش سیگار خبری نبود. نادر اهل کار و زندگی بود و تمام تلاشش را به کار می‌گرفت تا خانواده‌اش راحت باشند.

یک سال بعد بود که بچه اول عذرا به دنیا آمد، پسر بود و مادر اسمش را از قبل گذاشته بود خداداد چون فکر می‌کرد پسر هدیه‌ای است که خداوند به او اعطا کرده. زن بعد از ‌آن دیگر سر کار نرفت و فقط سفارش کار می‌گرفت و در خانه لباس می‌دوخت. یک سال و نیم بعد وقتی عذرا داشت برای امتحان دیپلم درس می‌خواند، دکتر خبر داد که بچه دوم هم در راه است. این بار دختر بود و زن می‌خواست اسمش را به یاد مددکارش، محبوبه بگذارد. تولد محبوبه برای خانواده خیر و برکت به همراه داشت. عذرا بالاخره مدرکش را گرفت و به پیشنهاد مادرشوهرش قبول کرد چند نفری با هم یک آرایشگاه زنانه راه بیندازند، البته پیدا کردن جای مناسب و فراهم کردن پول پیش یک سال طول کشید ولی بالاخره آرایشگاه افتتاح شد.

عذرا، رقیه و خداداد را به مهدکودکی که نزدیک آرایشگاه بود، می‌سپرد و محبوبه را هم با خود به محل کارش می‌برد. دیگر رابطه پدر و برادرهای عذرا هم با او خوب شده بود و هر وقت فرصت پیش می‌آمد به خانه هم رفت‌وآمد می‌کردند. عذرا و طاهره دو سال آرایشگاه را اداره کردند، اما طاهره که مریض شد، مجبور شدند آنجا را تعطیل کنند چون عذرا به تنهایی از عهده نگهداری از 3‌‌بچه و اداره کردن آرایشگاه برنمی‌آمد. در عوض نادر در شرکتی که کار می‌کرد، ترفیع گرفت و مدیر یکی از واحدهای مهم شد. مرگ طاهره بدترین و تلخ‌ترین حادثه زندگی عذرا بعد از ازدواج دومش بود، اما او و شوهرش به خاطر بچه‌ها و به امید بزرگ شدن آنها این داغ را هم فراموش کردند و حالا در کنار هم قد کشیدن 3‌‌فرزندشان را نظاره می‌کنند و برای آنان آرزوی بهترین‌ها را دارند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها