هندوانه به شرط خنده‌

فی‌الواقع حالمان هیچ خوب نیست. دیروز وقتی رفته بودیم بالای صندلی تا عروسک‌های وروجک را از بالای کمد اتاق بیاوریم پایین، درست مثل هندوانه تالاپ از روی صندلی افتادیم و پخش زمین شدیم. واکنش وروجک به این اتفاق هم برخلاف تصور دوستان نه وحشت بود، نه ترس و یا حتی جیغ، ایشان بعد از پخش شدن بنده روی زمین، به مدت نیم ساعت قهقهه می‌زدند.
کد خبر: ۱۸۰۶۴۶

تازه قسمت دردناک ماجرا این بود که گویا منتظر بودند، ما باز هم خودمان را به همان شیوه و البته محکم‌تر بیندازیم زمین! مادر و خواهر محترم هم با همان جمله معروف «آخی... بچه است دیگه» سر و ته قضیه را هم آوردند که ما زیادی پررو نشویم. به این ترتیب از دیروز تا حالا، نمی‌دانیم چرا هی یک جورهایی خوش خوشانمان می‌شود و سرمان گیج می‌خورد؟ فکر کنم ضربه مغزیه رو استاد کردیم رفت پی کارش.

حالا هم که داریم اینها را می‌نویسیم، استاد بزرگ، نویسنده تمام دوران‌ها، شتر جان ایستاده بالای سرمان و دارد همین جور یه بند حرف می‌زند. مثلا قرار بود ساکت شود تا ما مطلبمان را بنویسیم. ولی از آنجایی که دریچه میترال قلب ایشان با فکشان همزمان کار می‌کند و اگر این فک لحظه‌ای بایستد، خدای نکرده، سکته قلبی می‌کند، همین جور باید فک بزند و مخ ما را بار فرغون نماید. خلاصه که کافه کاغذی بودن طی روزهای گذشته و احتمالا آینده کار سختی است. طوری که هی وسوسه می‌شویم، عطایش را به لقایش ببخشیم، اما... نمی‌شود. دلمان بدجوری اسیر این نامه‌ها شده و... .

خب، پس از مظلوم‌نمایی، اول برویم سراغ ایمیل‌ها و بعد نامه‌ها.

خانمی که نوشتی چرا در مورد حسین یاری مطلب نمی‌نویسید، خب من چیکار کنم؟ این بازیگر محترم باید فیلمی، سریالی بازی کنه که ما در موردش مطلب بنویسیم. فعلا هم که او در سکوت روزگار می‌گذراند و بدون حاشیه کارهایش را پیش می‌برد.

نرجس خانم، ما هم خوشحالیم که به مشتری‌های کافه اضافه شدی. وروجک هم که خواهرزاده بنده است، من‌باب اطلاع عرض کردم، هم امیدواریم که امتحان فیزیکت را با موفقیت پشت‌سر بگذاری. هرچند خوب نشد، هم نشد. نمیره تابستون و بعد واحد جبرانی و... اینا... .

دوست عزیز و محترمی که نسبت به ماجرای مصادره ملانصرالدین، از سوی ترکیه‌ اعتراض کرده بودی، دست گذاشتی روی زخم دل ما.

ظاهرا این ترکیه تصمیم گرفته تمام جاهای خالی تمدن و فرهنگش رو با مشاهیر ما پر کند. ولی چه بگوییم؟ به قول شاعر «یکی داستانی است پر آب چشم.» صدای ما که به جایی نمی‌رسه. مگه سر مولانا کم گلوی خودمون رو پاره کردیم؟ تازه ترکیه یه بخشی از داستانه. به این فهرست تاجیکستان و ازبکستان رو هم اضافه کنید. افغانستان هم تا چند وقت دیگه اضافه می‌شه. الان یه کم سرش شلوغه. خوب حرفی زده بودی: «گفتنی‌ها کم نیست...».
هادی 18 ساله از همدان، امیدوارم از این به بعد از هیچ جایی دست خالی برنگردی.

«سلام! بدون مقدمه شروع می‌کنم. من و دختر خاله‌ام همسن هستیم و از قضا توی یک کلاس درس می‌خونیم و از طرفدارهای چند آتیشه شماییم. یک روز در حال حل کردن تمرین‌های زبان فارسی کتاب بودیم و باید طبق سوال ساخت‌های چند اسم رو که نوشته شده بود، مشخص می‌کردیم، یکی از اون اسم‌ها شترگاوپلنگ بود. من به دختر خاله‌ام اشاره کردم و اون رو خط زدم و به جای اون نوشتم کافه کاغذی و ساخت اونو مشخص کردم (با توجه به این که ما اصلا از آقای شترگاوپلنگ خوشمان نمی‌آید) به نظرم این اتفاق جالب بود و تصمیم گرفتیم آن را برای شما هم تعریف کنیم، یعنی بنویسیم».

این ایمیل رو هم ژابیز و آویژه از شهر گل و بلبل برامون فرستاده بودند. حالا ساخت‌های اسم کافه‌کاغذی چی از آب در اومد؟ نگفتین؟! در ضمن از لطفی که به شتر داشتید بسیار بسیار ممنانم (یاه یاه یاه)! خنده فرمودیم.

و اما... و اما سکینه خانم، از این که بالاخره تصمیم گرفتی با اسم خودت به نامه‌هات جواب بدم خیلی خیلی خوشحال شدم. آخه اس‌اواس هم شد اسم؟ مگه همین اسمی که داری چه مشکلی داره؟ راستش خیلی خیلی خوشحال شدیم، وقتی نامه‌ات را دیدیم. نامه فروردین به دست من نرسیده، کی فرستادی؟ با این همه بابت نامه‌هات سپاسگزارم. به بابات هم بگو، انصافا اگه می‌تونه فعلا دست ما رو یه جایی بند کنه، ما خودمون التماس دعاییم! در مورد مساله مزدوج‌شدن و پیدا کردن آدم قابل اعتماد و این حرف‌ها هم زیاد گیس خودت رو نکش. ولش کن، وقتی نوبتت برسه همه چی خودش درست می‌شه. این جواب مرغی‌ات هم دیر رسید. حالا برو سراغ سوال جدید و زودتر جواب بده. هر چند شرمنده ما هنوز جایزه... ای هوااااااار آب شدیم از خجالت!!!

خب در این فصل سخت امتحانات که احتمالا لب و لوچه همگی آویزان است ظاهرا ما نباید زیاد انتظار نامه داشته باشیم. دیروز مادر محترممان کلی نصحیتمان فرمودند که دست از سر این بچه‌های مردم بردار بذار درس شون رو بخونند. اینقدر تند و تند ننویس نامه بدین نامه بدین. خب، به روی چشم، آقا جان اصلا نامه ندین. ایمیل بزنید! ولی از شوخی گذشته، بنشینید درستان را بخوانید. از شما بعید نیست فردا وقتی کارنامه‌تان را گرفتید و برای نمونه یک نمره 2‌رقمی در سرتا سر کارنامه‌تان یافت نشد، بگویید تقصیر کافه است وگرنه ما می‌خواستیم درس بخونیم. اصلا به ما چه؟ ما حاضریم تا پایان فصل امتحانات کافه را تعطیل کنیم...البته شما که بالاخره واسه خالی نبودن عریضه هم که شده، احتمالا چند تا نمره تک وسط کارنامه می‌زنید، پس با خیال راحت هم کافه را بخوانید و هم نامه بنویسید. گردن ما هم از مو باریکتر، مامان باباها! تقصیر ما بوده اینا 8 تا درس رو افتادن... (انصافا از فرط فداکاری داریم می‌ترکیم). خب، بگذریم. به جای رژه رفتن روی خط عابر پیاده بی‌سر و صدا از پیاده‌رو رد شوید و بروید خونه سر درس و مشق‌تان بنشینید که این چیزها واسه شماها آب و نون نمی‌شه. حالا من هی بگم... خداحافظ!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها