سارا کاملا ذهنش مشغول این دختر کوچولو شده بود و برایش تعجبآور بود که چرا این دخترک با مامانش نیست! تنها توی خیابان چه کار میکنه! آخه مامان سارا همیشه بهش گفته بود که بچه خوب باید با مامانش به خیابان بره و دست مادرش را رها نکنه چونکه بچهدزد زیاده. پس چرا این دختره تنها توی خیابانه؟ این دختر کوچولو در دستانش یک جعبه آدامس بود و هر ماشینی که سر چهارراه میایستاد، به سمت آن میدوید و تقاضای خرید آدامسها را از سرنشینان ماشینها میکرد. بعضیها آدامس میخریدند، بعضیها خیلی سریع دکمه اتوماتیک شیشه را میزدند و شیشه خودبهخود بالا میرفت، بعضیهای دیگر هم با تغیر دخترک را عقب میزدند و گاز محکمی به ماشین میدادند و میرفتند. سارا کوچولو هم در این مدت شاهد این اوضاع بود و متوجه شد که این دختر آدامسفروش است. خیلی دلش برای او سوخت و دوست داشت یکجوری به او کمک کند. دیگه ساعت نزدیک 12 شده بود و یواش یواش کلاس داشت تعطیل میشد. سارا مامانش را دید که دم در کلاس منتظر او ایستاده است. وقتی کلاس تمام شد خیلی سریع وسایلش را جمع کرد و دوید به طرف مادرش. مامان سارا گفت: علیک سلام... سلامت رو خوردی...
سارا: نه... ببخشید... سلام مامانجون بیا بریم از اون دختره یک آدامس برایم بخر. مامان سارا گفت: چرا از اون... خوب بریم از مغازه برات بخرم. سارا گفت: نه مامانجون من از اون آدامسها میخوام. و به مادرش خیلی اصرار کرد تا اینکه نزدیک دختر کوچولو شدند. سارا سلام کرد و گفت: اسمت چیه؟دختر گفت: اسمم لیلاست. بهم میگن لیلی... منم اسمم ساراست.لیلا به سارا آدامس تعارف کرد و سارا که خواست آدامس برداره، جعبه آدامس از دست لیلا لغزید و افتاد داخل جوی آب. لیلا زد زیر گریه. سارا که خیلی هول و دستپاچه شده بود او هم زد زیر گریه.
مامان سارا که این صحنه را دید به دخترش گفت: عیبی نداره دخترم و در کیفش را باز کرد و مقداری پول درآورد و به سارا داد و گفت: بده به دوستت. سارا هم پولها را گرفت و به لیلا داد. لیلا خیلی خوشحال شد و تشکر کرد و دوید و رفت.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم