موراکامی چنان که خود اعتراف کرده است، تحت تاثیر رئالیسم یقه چرکهای دهه هفتاد امریکا و بخصوص ریموند کارور است. او خود گفته است تاثیر داستانهای کارور بر او مانند رعد و برق بوده است و به همین حساب او را باید ادامه دهنده مینیمالیسم کاروری امریکا دانست.
قهرمانان داستانهای او نیز ابر مردان و شیرزنانی نیستند که همچون ادبیات کلاسیک یک تنه بار داستان را بردوش بگیرند و بتوان به آنان امید بست. او نویسنده دورانی است که در آن قهرمانان بزرگ و با شکوه مردهاند و تنها باید به کورسویی از انسانیت در وجود آنها دل بست. آدمهایی که منزوی، تنها و درگیر مشکلات بزرگ یا کوچک زندگی هستند و درعین حال به شکلی باورنکردنی پیچیده، خوددار و مرموزند و گاه از زبان آنان حرفهایی بیرون میزند که هیچ وقت انتظارش را نداری.
داستانهای موراکامی درنگاه اول برای خواننده کم حوصله، خسته کننده و بیمعنا میآید مثل همه داستانهای مینیمالیستی در اینجا از آن فرمولهای کلیشهای که در کلاسهای دودگرفته داستاننویسی تمرین میکنند خبری نیست. حادثهای بزرگ اتفاق نیفتاده، قهرمانی ظهور نکرده است، داستان برای رسیدن به نقطه عطف اوجی نمیگیرد، اصلاً نقطه عطفی در داستانها نمیبینی و قهرمانان آنچه شما انتظارش را دارید به نمایش نمیگذارند. بخش مهمی از داستان در نگفتهای نویسنده خلاصه شده است و پس از پایان هر داستان تا مدتها درگیرآن هستی چون حس میکنی چیزهایی در داستان بوده است که به قلم نیامده یا کشف نشده باقی مانده است.
سوالات لجوج
زنی که زندگی بیدردسر و آرامی دارد به بیماری بی خوابی دچار میشود. او مجبور است هر شب تا صبح بیدار باشد و خرخرهای شوهرش را تحمل کند. او کمکم برای خود خلوت شبانه یک نفرهای ترتیب میدهد. تا صبح مینوشد، به خیابان میرود و «آناکارنینای» تولستوی را میخواند. او زندگی مخفی تازهای برای خود ترتیب میدهد و همه روز را به انتظار خلوت نیمه شب سر میکند و داستان در جایی تمام میشود که او در جایی دورتر از خانهاش گیر افتاده و مهاجمانی به سمت او حمله میکنند.
تازه پس از پایان داستان است که سوالاتی لجوج خواننده را درگیر خود میکند. آیا زن در کنار شوهر و پسرش براستی خوشبخت بوده است؟ آیا بیخوابی فرصتی برای انتقام کشیدن زن از خوشبختی دروغینی که او را اسیر خود کرده است در اختیارش نگذاشته؟ چرا زن هر شب آناکارنینا میخواند؟ آیا سرشت و سرنوشتی مشابه میان آناکارنینا و زن بیخواب ژاپنی وجود دارد؟
موراکامی برخلاف کارور که در توصیف و شخصیتپردازی بسیار خست به خرج میدهد دست و دلی باز برای توصیف دارد. او به ترسیم فضای داستانی خود اهمیتی بسیار میدهد. اصولا مکان در داستانهای او بخشی از ساختار داستان را تشکیل میدهد: مردی که در طبقه بیست و ششم یک مجتمع مسکونی گم شده است، دامپزشکی که در دل باغ وحشی در جزیره منچوری مرگ دلخراش فراریان چینی را به چشم میبیند و از همه روشنتر هتل داستان «سگ کوچک آن زن در زمین».
در داستان اخیر نویسندهای دلزده از یک ماجرای عاطفی براساس عادتی دیرساله به هتلی در جزیرهای دور میرود.
داستان با گشاده دستی هتل و موقعیت آن و حال و هوای دلگرفته جزیره را پس از سه روز باران تند ترسیم میکند. پس از آن زنی وارد ماجرا میشود و نویسنده با او آشنا میشود.
زن بنا بر عادت همیشه به کف دست راست خود خیره میماند. مرد از او میخواهد که دلیل این کار را بگوید و زن میگوید که در نوجوانی سگی داشته که بشدت به هم وابسته بودهاند؛ سگ میمیرد و دخترک برای قدردانی از سگ، دفترچه حساب بانکیاش را با او دفن میکند.
بعدها برای کمک به دوستی دفترچه را از گور سگ بیرون میگشد، اما بوی لاشه چنان در دفترچه نفوذ کرده بوده که زن مجبور به سوزاندن دفترچه میشود. زن پس از آن هرچه دستهایش را میشوید، بوی لاشه سگ را بر آنها حس میکند و وقتی نویسنده راوی داستان دستهای او را بو میکند، تنها بوی صابون هتل را حس میکند.
بیگمان توصیف گشاده دستانه هتل خلوت، رو به ویرانی و جزیرهای دور افتاده که بارانهای تمامناشدنی آن را دلگیرتر کرده است در قدرتمندترکردن ضربهای که در پایان داستان بر مخاطب وارد میشود تاثیری شگرف دارد.
سرسختیهای انسان مدرن
موراکامی راوی انسانهای تنهای دوران مدرن است. آدمهایی که چون راوی داستان «کجا ممکن است پیدایش کنم» در جایی که نمیدانند کجاست به دنبال چیزی که نمیدانند چیست میگردند!
آدمهایی که تحت تاثیر و طبق فرمانهای بیرونی تصمیم میگیرندو در بزنگاههایی که خود را مییابند به عمق تنهایی و حقارت زندگی خود پی میبرند. در داستان «راه دیگری برای مردن» دامپزشکی که در جزیره منچوری تنها مانده است شاهد اعدام دلخراش جمعی از فراریان چینی به دست نظامیان هموطنش است. طبق دستور برای کشتن چینیها نباید گلولهای هدر رود؛ پس نظامیان مجبورند از چوب بیسبال و سرنیزه برای کشتن آنها استفاده کنند. سربازان در حالی که با حیرت چینیها را میکشند که هم سردسته آنها و هم دامپزشک به عبث بودن این کشتار واقفند؛ چرا که جنگ رو به پایان است و همه میدانند که ژاپن بزودی شکست خواهد خورد. در همین اثنا دامپزشک به گودالی که اجساد قربانیان در آن انباشته شده میغلطد و روی جنازههای خونین میافتد.
خواننده بخوبی درک میکند که این سقوط نشانهای است از این که دامپزشک نیز چون همان چینیهای نگون بخت از این پس مردهای بیش نیست. آیا او پس از این میتواند همچون گذشته با خیالی آسوده به میمونها غذا بدهد و از بازی آنها لذت ببرد وقتی که در دنیایی زندگی میکند که جوانانش تعلیم میبینند که چگونه با سرنیزه روده همنوعانشان را بدرند و قلبشان را پاره کنند؟
استقبال از داستانهای موراکامی در ایران نشان داد که خواننده حرفهای داستان در ایران کم نیست و هروقت ادبیات جدی و داستان خوب از نویسندهای با کلاس جهانی و سبک اختصاصیاش به مخاطب ایرانی معرفی شود این اثر مورد توجه قرار میگیرد.
ترجمه آثار نویسندگانی چون موراکامی به داستاننویسان جوان ایرانی نیز گوشزد خواهد کرد که ممکن است بتوان سبک و تکنیک یک داستاننویس را اخذ کرد اما آنچه نویسنده را تثبیت و موفق خواهد کرد نگاه و دغدغهای است که او به انسان و زندگی و نسبت آدمی با جهان پیرامون خود دارد و این نگاه دیگر قابل اخذ شدن نیست.
آرش شفاعی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم