دریانوردانی که زنده به ساحل برمیگردند قصهها و روایتهایی را تعریف میکنند که ترسناک است و کمتر کسی آنها را باور میکند. این دریانوردان صحبت از یک موجود عجیب و غریب، وحشی و افسانهای بهنام «ناروال» میکنند.
این حیوان یک نهنگ عظیمالجثه با فکهایی طولانی است. این نهنگ تمام کشتیهایی را که به محل زندگیاش نزدیک میشوند غرق میکند. در این میان یک پروفسور ماجراجو و طبیعتگرا بهنام پییر آروناکس (با بازی پل لوکاس) همراه با دستیارش کانسیل (با بازی پیترلوره) تصمیم میگیرند همراه کشتی به محل زندگی نهنگ سفر کنند. ندلند ( با بازی کرک داگلاس) که متخصص زندگی نهنگهاست هم با آنها همسفر میشود. ناخدای کشتی که آنها با آن سفر میکنند کاپیتان نیمو (با بازی جیمز میس) است که در همان ابتدای سفر مشخص میکند همه باید تحت فرمان او باشند. سفر اکتشافی این گروه که قصد رمزگشایی از یک ماجرای پیچیده و مرموز را دارد، شروع میشود و این در حالی است که هیچ کس نمیتواند عاقبت این سفر شوم را پیشبینی کند.
صحنههای مختلف این اثر ماجراجویانه تماشایی در لوکیشنهای هاوایی و باهاماس فیلمبرداری شدند. بیش از 400 تکنسین در پشت صحنه فیلم با فلیشر همکاری میکردند تا او بتواند صحنههای اکشن فیلم را به شکلی طبیعی و مقبول فیلمبرداری کند. با آن که فیلم چند بازیگر مشهور را در نقشهای مهم خود دارد، اما بسیاری کشتی بزرگی که آنها را به سمت مقصد میبرد ستاره اصلی می‡‡دانند و میگویند این زیردریایی در دل اقیانوس بشدت تماشایی است.
فلیشر بازیگران خوب و درستی را برای نقشهای مختلف انتخاب کرده و همه آنها نقشهای خود را بسیار طبیعی و زیبا بازی میکنند. با آن که فیلم در دهه پنجاه میلادی تولید شده، ولی جلوههای ویژه قوی و پیشرفتهای دارد و باعث میشود حتی امروز هم اثری تماشایی باشد. منتقدین در آن زمان که فیلم ساخته شد، با توجه به جسارت سازندهاش در انتخاب چنین قصهای و ساخت جذاب و حرفهایاش، به آن لقب یک شاهکار سینمایی را دادند. ژول ورن قصهاش را در قرن نوزدهم نوشت و پیشبینیهایی علمی در آن کرد که سالها بعد همه آنها به واقعیت پیوست. فیلم به صورت همزمان هم تماشاگران نوجوان (خوانندگان اصلی قصههای ژول ورن) را سرگرم و راضی میکند و هم تماشاگران سختگیر بزرگسال را، فیلم با لحن روایتی کلاسیک خود یک حمله تاریخی به یک نهنگ عظیمالجثه را به نمایش میگذارد. لحظات فیلم سرشار از صحنههایی تماشایی است که بیننده را همراه خود به یک دنیای خیالی میبرد. قصه فیلم به سبک آثار فاجعهای به آرامی شروع میشود و پس از معرفی کاراکترهای اصلی، راه خود را به سمت مقصد اصلی پی میگیرد. هر چه کاراکترهای فیلم به محل زندگی حیوان عظیمالجثه نزدیکتر میشوند، اضطراب موجود در فضای قصه هم بیشتر میشود و تنش اصلی افزایش مییابد. خط اصلی قصه فیلم از همان ابتدا مشخص است و نویسنده کتاب و کارگردان موانع زیادی برای رسیدن به نقطه اصلی ایجاد نمیکنند. با آن که زمان فیلم طولانی است، اما گذشت زمان در هنگام تماشای فیلم اصلا احساس نمیشود و این امر به توانایی ژولورن در مقام قصهنویس و فلیشر در مقام کارگردان برمیگردد که اوضاع را به گونهای سامان داده و پیش میروند که عنصر زمان در هنگام تماشای فیلم به راحتی به دست فراموشی سپرده میشود. ماجرای اصلی در دقایق پایانی فیلم رخ میدهد و پایان خیلی خوبی بر انتظار نفسگیر تماشاچی است که میخواهد با دیدن یک اتفاق مهم، تجربه فیلم دیدنش را تکمیل کند.
در حقیقت، بیننده از اول فیلم ماجراها را به این امید پی میگیرد که بتواند شاهد سکانس جذاب نهایی آن باشد. بسیاری از منتقدان «بیست هزار فرسنگ زیر دریا» را فیلمی خاص ارزیابی میکنند که قصهای رویایی را به شکلی زیبا به تصویر کشیده و یک فیلمبرداری خیلی خوب دارد. فیلم هم مثل قصه ژول ورن جلوتر از زمان خود حرکت میکند. تماشاگران سینما همیشه فیلمهای «هیولایی» را (خصوصا اگر در آب دریا اتفاق بیفتد) خیلی دوست داشتهاند، اما فیلم فلیشر چیزی بیشتر از یک فیلم هیولایی (سرگرمکننده صرف) است و حرفهایی هم برای گفتن دارد. افتتاحیه فیلم در سانفرانسیسکو است جایی که دریانوردان اخبار وحشتناکی درباره یک هیولای دریایی تعریف میکنند. این شروع خوبی برای یک اثر دلهرهآور و مرعوبکننده است و از همین جاست که تعلیق و تنش شروع میشود و تا نهایت خود میرود. عنصر ویرانی (که این بار توسط یک موجود دریایی است) به خوبی در دل قصه فیلم به تصویر کشیده میشود و گسترش مییابد.
فیلم سینمایی بیست هزار فرسنگ زیر دریا جمعه ساعت 30/22 از طریق برنامه صدفیلم از شبکه 3 سیما پخش خواهد شد.
کیکاووس زیاری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم