پا شد یکییکی عروسکهاشو تو رختخوابش خوابوند و خودش هم رفت کنارشون و پتو رو روسرشون کشید. یه کم که گذشت، عروسکها سروصداشون دراومد که گرمشون شده و اینطوری اصلا خوابشون نمیبره، موقرمزی هم مجبور شد که پتو رو از سرشون کنار بزنه و دوباره چشماش تو چشم سایه شاخدار روی سقف افتاد.
این بار پا شد چراغ اتاقش رو روشن کرد و تندی پرید تو بغل عروسکهاش، اما باز صداهایی تو گوشش خشخش میکرد. یه کم که گذشت عروسکها به هم نگاه کردن و خمیازهکشون، گفتن که اینطوری اصلا خوابشون نمیبره و نمیتونن فردا به کارهاشون برسن و سرحال باشن. موقرمزی هم که دید حرف حساب جواب نداره، چراغرو خاموش کرد و تندی چشماشو بست تا چشماش تو چشم سایه شاخدار نیفته. اما اینقدر دست و پاهاش لرزید تا سروصدای عروسکها بلند شد و هر کدوم رفتن سر جاهاشون تا راحت و آروم بخوابن. طفلکی موقرمزی دوباره تنها شد. دست خودش نبود، با چشمهای باز باز زل زده بود تو چشمهای اون سایه عجیب و غریب. با این که خیلی ترسیده بود به خودش گفت: اون فقط یه سایه است که شاخ داره و تو یه آدمی که شاخ نداری چرا نباید یه سایهای که شاخ داره از یه آدمی که شاخ نداره بترسه؟
همین طوری که داشت برای چندمین بار این جمله رو بیصدا با لباش تکرار میکرد، ابروهاشو بهم نزدیکتر کرد و آب دهنشو قورت داد، طوری که نشون بده خیلی عصبانیه.
از سایه شاخدار پرسید: اصلا تو کی هستی که بیاجازه رو سقف اتاق من نشستی. سایه شاخدار هم که انگار آب دهنشو قورت داده باشه، رنگ از صورت سیاهش پرید و هیچی نگفت.
موقرمزی که فکر کرد سایه شاخدار ترسیده، خوشحال شد، اما به روش نیاورد. انگشت اشارهاش رو، رو به چشمهای سایه شاخدار گرفت و گفت: تو باید هرچی که من میگم گوش کنی تا باهات دوست بشم، اگه نه فردا شب نمیذارم بیایی تو اتاقم.
سایه شاخدار ساکت ساکت بود. موقرمزی هم که دیگه ترسش ریخته بود، پشت سرهم حرف میزد و برای سایه شاخدار خط و نشون میکشید.
مثلا به سایه شاخدار گفت: اگه نگی که از کجا اومدی تمام سقف رو با ذغال خط خطی میکنم تا لباسهات کثیف بشه و مامانت دعوات کنه. بعد از این حرف دوتایی زدن زیر خنده چون با این کار مامان موقرمزی هم حسابی دعواش میکرد. تازه موقرمزی که دید سایه شاخدار میخنده و خیلی هم مهربونه با رعایت ادب بهش حکم کرد که باید تمام مشقهاشو که برای فردا ننوشته بود، تویه چشم بهم زدن بنویسه، یا بعضی وقتها به جای موقرمزی مسواک بزنه یا بره حموم، بعضی وقتها هم اتاقش رو گردگیری کنه و لباسهاشو مرتب و تمیز تو کمدش بچینه. به گلدونهاش هم آب بده و هر وقت که کار بدی کرد و مثلا تو مدرسه یا تو پارک با کسی کتککاریش شد، سایه شاخدار به کمکش بیاد و نجاتش بده و خلاصه یهریز حرف زد و حرف زد و حرف زد تا صدای خروپف سایه شاخدار روی سقف بلند شد و خودش هم با چشمهای بسته، زیرلب دستورهای ریز و درشت میداد.
صدای زنگ ساعت، عروسکها رو بیدار کرد و موقرمزی هنوز دلش میخواست بخوابه، اما صدای بوق سرویس، دم در خونه صدای همه رو درآورده بود، الا سایه شاخدار.
موقرمزی خوابآلود از رختخواب پرید تو سرویس مدرسه. بچهها تا موقرمزی رو دیدن صدای خندهشون آسمون رو کلافه کرد، آخه روبانهای موقرمزی مثل یه شاخ از وسط سرش بیرون زده بود.
نرجس ندیمی دانش
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم