به همراه دو برادر دیگرم که چند سالی از من بزرگتر بودند و نوجوان، کار میکردیم و گاهی هم به روستاها و شهرهای مجاور برای کار کردن میرفتیم، حادثهای را که میخواهم تعریف کنم مربوط به موضوع کار کردن در یکی از شهرهای مجاور است که حدود 30 کیلومتر با شهر خودمان فاصله دارد. از آنجایی که پدرم همیشه در کارش سعی میکرد وجدان کاری را رعایت کند و حداکثر خدمت را به صاحب کار انجام دهد کمی معروف شده بود و از این رو از اطراف شهر هم سفارش کار میگرفتیم در هر حال...
آن روز تا عصر مشغول کار بودیم و یکی دو ساعت از کار مانده بود که پدر گفت برو شهر خودمان و فلانی را بردار و بیا تا اسباب کارمان را با وانتش ببریم. من تعجب کردم چرا پدرم یک دستگاه وانت پیکان را از همان شهر برای بردن کرایه نکرد و مرا برای بردن وسایل کار روانه شهر خودمان کرد تا دوستش را که یک دستگاه وانت مزدا هزار داشت پیدا کنم و ببرم آن شهر. خلاصه من آمدم شهر خودمان و رفتم سراغ دوست پدرم، خانه نبود منتظر ماندم تا آمد و جریان را گفتم او هم قبول کرد و راه افتادیم.
غروب بود و هوا رو به تاریکی میرفت، سر راهمان از یکی از کوچهها که رد میشدیم تا به جاده برسیم من دیدم که عدهای دارند به سمت گورستان شهر میروند و روی دست یکی از آنها کودکی که فوت کرده بود کفن پیچ کرده بودند و برای دفن کردن میبردند. دریکلحظه دلم گواهی بدی داد و احساس کردم حادثهای برای ما روی خواهد داد. بدون این که به راننده چیزی بگویم به راهمان ادامه دادیم، هنوز 10 کیلومتری از شهر دور نشده بودیم که هوا کاملا تاریک شده بود و چراغهای جلوی خودرو از کار افتاد. هر چه کردیم درست نشد و راننده گفت هر دو لامپ بزرگ چراغ جلو سوخته است. راننده با استفاده از چند متر سیم یک لامپ کوچک جلوی خودرو نصب کرد که نور آن فقط حدود یک متر از جلوی ماشین را روشن میکرد. با این اوصاف به شهر مورد نظر رسیدیم. دو برادرم منتظر ما بودند ولی پدرم رفته بود. اسباب کار را پشت خودرو جا دادیم ما 3 برادر بودیم با راننده میشدیم 4 نفر که کابین خودرو مزدا هزار برای 4 نفر جا نداشت. من داوطلب شدم که پشت ماشین روی اثاثیه کارمان بروم ولی راننده مخالفت کرد و گفت شماها هنوز هیکل درشت ندارید با کمی تحمل میتوانید هر سه نفرتان جلو بنشینید. همین طور هم شد، راه افتادیم به طرف شهر خودمان. نور کافی نداشتیم و به لطف خدا جاده هم چندان شلوغ نبود رسیدیم به ورودی شهرمان. برادرم به راننده گفت، بهتر است از کمربندی در دست احداث شهر برویم. با آن که کمربندی هنوز آسفالت نشده بود ولی باعث میشد زودتر به خانهمان برسیم. راننده قبول کرد و پیچیدیم تا از طریق کمربندی به راهمان ادامه بدهیم. کمربندی خلوت بود و راننده هر لحظه به سرعتش میافزود، با نور بسیار ضعیفی که لامپ جلوی ماشین داشت، فاصله زیادی در جلوی خودرو دیده نمیشد. در یک لحظه چشممان به تلی از شن که برای همسطح کردن وسط جاده کمربندی ریخته شده بود افتاد که دیگر کار از کار گذشته بود، در آخرین لحظه راننده خیلی سعی کرد از خطر فرار کند و فرمان را با تمام قدرت به طرف راست پیچاند تا مانع برخورد خودرو با تپه شن وسط جاده شود و موفق نشد. لاستیک سمت راست ماشین از تپه شن رد شد ولی تایر سمت چپ با شن برخورد کرد، حالا خودتان حساب کنید که چه میشود. ماشین مزدا هزار با وسایل پشتش و 4 نفر داخل کابین کوچک جلو عین همان خودروهایی که در فیلمهای پلیسی دیده میشود چندین معلق زد و دهها متر جلوتر به پشت متوقف شد. شیشه جلو خرد شده و افتاده بود و ما از همانجا خارج شدیم. از الطاف شبیه به معجزه خداوند بود که ما سه برادر کوچکترین آسیبی ندیده بودیم ولی راننده چون هیکل درشتی داشت سرش شکافته بود و صورتش کاملا خونی بود با این حال به ما دلداری میداد هر طور شده خودمان را به بیمارستان رساندیم و سر راننده نگون بخت 25 بخیه خورد و مساله این طوری فیصله پیدا کرد.
منصور سبحانی - اردبیل
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم