درست است که راه را بسیار اشتباه رفتم اما دلم میخواهد حتی برای چند لحظه هم که شده اعضای هیات منصفه خود را جای من بگذارند و به حرفهای من به عنوان توجیه بلکه به شکل توضیح نگاه کنند. شاید نظرشان در مورد من عوض شود.»
یکسال قبل ماجرای گم شدن کودک 7 روزهای که توسط زن همسایه ربوده شده بود در رسانههای امریکا قرار گرفت. «ابی وودز» دختر 7 روزهای بود که زن همسایه با وارد شدن به منزل آنها و مجروح کردن مادر این کودک وی را دزدیده بود. تلاش پلیس برای پیدا کردن این کودک شیرخواره تنها 5 روز طول کشید و آنها با تماس تلفنی یک زن توانستند رد رباینده کودک را پیدا کنند و او را به مادرش بازگردانند. خانم «شانون تورز» 38 ساله اکنون با گذشت یکسال از این ماجرا و پایان یافتن تحقیقات در مورد این پرونده راهی دادگاه شده است تا از خود دفاع کند. او متهم است با سوء استفاده کردن از رابطهای که با خانم «استفنی اوشزبین» 21 ساله مادر ابی برقرار کرده است اقدام به دزدیدن این نوزاد کرده و حتی قتل مادر وی را هم برنامهریزی کرده است. پروندهای که دستکم 30 سال حبس را برای خانم «شانون» در پی خواهد داشت. «همسرم 2 سال قبل راهی زندان شد. او بدهیهای زیاد و دوستان خلافکاری داشت که باعث شدند بالاخره پای او به زندان باز شود. تنها چند روز از زندان رفتن او گذشته بود که من دروغی گفتم که هنوز تاوان آن را پس میدهم. من که میخواستم همسرم را که در زندان بود خوشحال کنم به دروغ به او گفتم که باردار هستم. در حالی که مشکل مادرزادی که در من وجود دارد باعث میشود که من هرگز نتوانم بچهای داشته باشم. شوهرم از این خبر من خیلی خوشحال شد. او انگار امید تازهای گرفته بود و پس از اولین ملاقات ما در زندان و دروغ بزرگی که به او گفتم مدام در مورد کودکمان از من سوال میکرد.
من نمیدانستم چهطور دروغی را که گفته بودم پس بگیرم. از طرف دیگر انگار واقعا مادر شده بودم احساس غرور میکردم و با خودم تصور میکردم که انگار واقعا نوزادی در شکم دارم. هیچکس را به جز خواهر شوهرم که دختری 16 ساله است نداشتم و به همین خاطر دروغی که گفته بودم نزد خودم باقی ماند، ماهها میگذشت و من با تظاهر به اینکه باردار هستم به دیدن همسرم میرفتم، او از طریق دوستانش مدام برای من پول میفرستاد تا بهخوبی از خودم و بچهای که بهظاهر در شکم داشتم مراقبت کنم و توجه او بیش از هر چیز مرا نسبت به دروغی که گفته بودم پایبند میکرد. چند ماه بعد کار به جایی رسیده بود که لباسهای زنان باردار را میپوشیدم و با درست کردن شکمی که شبیه افراد باردار بود ادای آنان را در میآوردم. یک روز در پارک نزدیک خانه بودم که زن بارداری را دیدم که با خوشرویی بهسمت من میآمد. او پسر کوچکی هم در کالسکه داشت و بهنظر میرسید که چند ماه بعد فارغ شود. بعد از اینکه خودش را «استفنی» معرفی کرد گفت که باردار است و به زودی فارغ میشود. او از من هم در مورد باردار بودنم سوال کرد و مجبور شدم دروغ را به او هم انتقال دهم. یک ماه بعد در حالی که دوستی من با استفنی بیشتر شده بود احساس کردم خطر به من نزدیک میشود. از یک سو نمیخواستم رویای بچهدار شدن را از دست بدهم از طرف دیگر وقتی استفنی را میدیدم که برای وضع حمل کودکش آماده میشد به او غبطه میخوردم. چند روز مانده به این که او وضع حمل کند به خانهاش رفتم و همه ماجرا را برایش تعریف کردم. او مرا دیوانهای خواند که احتیاج به درمان دارد و به کمک همسرش مرا از خانه بیرون کرد. او گفت که دیگر هرگز سراغ او نروم وگرنه پلیس را خبر خواهد کرد. وقتی از خانهاش بیرون آمدم بیش از قبل دلم میخواست کودکی را که او در شکم داشت متعلق به من بود. این بود که نقشهای طراحی کردم که کودکش را بدزدم. نقشهام نقص نداشت و با تهیه کردن چاقوی بسیار تیز منتظر زمانی شدم که او با کودکش از بیمارستان مرخص شود. 7 روز بعد نقشهام باید عملی میشد. چاقویی را که خریده بودم برداشتم به درب منزل او رفتم. میدانستم که صبحها همسرش خانه نیست و او با نوزاد و پسر یک سالهاش در خانه تنهاست. وقتی در زدم به محض این که صدایم را شنید به من گفت که از آنجا بروم وگرنه پلیس را خبر خواهد کرد. من همه قصهای که برایش آماده کرده بودم را بازگو کردم و گفتم که تلفن منزلم خراب است و باید به تعمیرگاه خودرو زنگ بزنم. او اجازه داد وارد شوم و خیلی سریع تلفن بزنم وقتی به خانهاش رفتم و تخت کوچک ابی را که در آن خوابنده شده بود دیدم همان شکی را هم که در وجودم بود از دست دادم و تصمیم گرفتم هر طور شده با این بچه از خانه استفنی خارج شوم. در فرصتی مناسب چاقویی را که همراه داشتم به دست گرفتم و استفنی را تهدید کردم که روی مبل بنشیند. او مدام به من میگفت کاری به او نداشته باشم و هر چه بیشتر التماس میکرد بیشتر عصبی میشدم. به او گفتم: اگر حرکت اضافهای کند به پسرش آسیب میزنم و او به گریههایش ادامه میداد وقتی دست و پاهای او و پسرش را به صندلی بستم سراغ ابی رفتم و او را برداشتم. استفنی مدام تقلا میکرد و جیغ میزد چارهای نداشتم و باید او را ساکت میکردم. این بود که به سمتش رفتم و دو ضربه با چاقو به گردنش زدم. پسرش بشدت گریه میکرد و کلافهام کرده بود. برای فرار از این وضع تلفن خانه استفنی را از جا کشیدم و به سرعت با ابی، فرار کردم. میدانستم که مقصد بعدیام در خانه کوچکی است که خواهر شوهرم در آن بهتنهایی زندگی میکرد. از آنجایی که او فکر میکرد من باردار بودهام میتوانستم با ابی، در خانهاش بمانم و بعدا در مورد نقشههایم تصمیم بگیرم. 5 روز بعد بود که پلیس سراغ ما آمد. اصلا فکرش را هم نمیکردم که اینقدر زود کودکم را از دست بدهم، اما ظاهرا خواهر همسرم نسبت به کودکی که داشتم شک کرده و پلیس را در جریان قرار داده بود».
پس از این که خانم شانون با برداشتن ابی از خانه فرار کرد استفنی خود را به حیاط منزل رساند. گریههای بلند پسر یک ساله او باعث شد تا بالاخره یک رهگذر متوجه اوضاع غیرعادی این خانه شود و زنی را که بشدت از گلویش خون میرفت را در حیاط ببیند. پلیس فورا در محل حاضر شد، اما نتوانست ردی از رباینده نوزاد این زن بگیرد. وقتی استفنی مادر «ابی» به محض به هوش آمدن نام «شانون» را به زبان آورد تلاش برای دستگیری این زن با نوزادی که علامت ماه گرفتگی روی پیشانیاش داشت آغاز شد. 5 روز بعد خواهر شوهر شانون با پلیس تماس گرفت و ادعا کرد نوزادی را که به دنبال آن میگردند در آگهیهای پلیس دیده و در خانه اوست شانون بلافاصله دستگیر شد و به جرمش اعتراف کرد. گرچه او کودک را سالم تحویل خانواده داده آزمایشات و سلامت روانی او نشان میدهد که بشدت بیمار است اما حکم دستکم 30 سال زندان برای او حتمی است.
«لااقل یک بار طعم بچه داشتن را چشیدم و این لذت بزرگی بود».
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم