در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
انگار که متوجه تعجب من شده باشد، میگوید: «این اولینهایی که شما میروید سراغش جالب است، آدم باید یادش باشد چه کسی اول دستش را گرفت، چه کسی اولین حرف را یادش داد و... این باعث میشود که نه مغرور شود و نه خودش را گم کند، یادآوری این اولینها به آدم یادآوری میکند که یک روز از هیچ شروع کرده و حالا به اینجا رسیده است.»
خودش که خیلی خوب یادش مانده از کجا شروع کرده، اولین کتابی را که خوانده یادش است و با حسرت خاصی از زمانی حرف میزند که یواشکی میرفته سراغ کتابهای داییاش که بعدها جوانمرگ شده. داییای که خیلی به داستایفسکی علاقه داشته و راضیه دبستانی هم چون کتاب زیاد به دستش نمیرسیده، مینشسته و آثار داستایفسکی را میخوانده.
او که سال 1326 در تهران به دنیا آمده، تهران 40 سال پیش را در رمان «کوچه اقاقیا» به تصویر کشیده، تهرانی که یک روز در آن ذوق نوشتن را در وجود خودش کشف کرده و شروع کرده به نوشتن و بعدها مدام گوش به زنگ بوده تا یک مجلهای، نشریهای مسابقه جایزهدار بگذارد تا در آن شرکت کند. مثل مجله تماشا که چند عکس چاپ میکند و از خوانندهها میخواهد که در مورد آن بنویسد و تخیل تجار به کمکش میآید و جایزه هزار تومانی مجله را نصیبش میکند. اولینهای راضیه تجار همین طوریها شکل میگیرد تا او تبدیل میشود به یکی از نویسندگان زن موفق که حالا داستاننویسی را در جلسات ادبی به جوانها آموزش میدهد.
اولین کتابی که خواندید؟
«چراغ و میز» از یمینی شریف.
آن موقع چند سالتان بود؟
دوم ابتدایی بودم. 7 یا 8 سالم بود.
این کتاب چه ویژگیای داشت که اینطور در ذهن شما ماندگار شده؟
کتابی بود در توصیف اشیای مختلف به زبان شعر، جذابیت خاصی هم برایم داشت، شاید به خاطر این که شعرگونه بود. برای همین هم، تصویرش هنوز در ذهنم مانده.
کسی آن را به شما معرفی کرد؟
نه، کاملا اتفاقی به دستم رسید. آنوقتها، کتاب خاصی برای بچهها نبود. (فقط کیهانبچهها بود که اتفاقا اولین شمارهاش را، ما در خانه داشتیم. شاید آن مجله یکی از معدود خواندنیها برای کودکان بود.) ولی من شانس آوردم که این کتاب به دستم رسید و آن را خواندم؛ کتابی که برایم آنقدر جذابیت داشت که هنوز بعد از گذشت 55 سال در ذهنم بماند و البته آنقدر تاثیرگذار که پس از آن، از کتاب و کتاب خواندن خوشم بیاید.
کی احساس کردید دلتان میخواهد بنویسید و نوشتن را شروع کردید؟
سر کلاس انشاء خودم را پیدا کردم. برعکس ساعت ریاضیات که دستپاچه میشدم و دل خوشی هم از آن نداشتم. البته این یک علاقه و استعداد درونی است که یک جایی خودش را بروز میدهد. برای من هم از دوره دبستان و از زنگ انشاء شروع شد. کلاس اول که با واژگان آشنا شدیم. اواخر کلاس دوم، وقتی معلم میگفت: با این کلمه یک جمله بسازید، آن وقت من قد کشیدن خودم را در این زمینه میدیدم.
جملاتی که میساختم نسبت به جملههای دیگران، زیباتر و بکرتر بود. در نتیجه تشویق میشدم. این تشویقها، مرا مشتاقتر و تشنهتر میکرد برای نوشتن و پلهپله پیش میبرد.
اولین مشوقتان برای نوشتن کی بود؟
معلمهای دبستان و دوستانم در آن دوره، اولین و اصلیترین مشوقهای من بودند. بچهها با اصرارشان برای خواندن انشاءهایم و معلم هم با نمره بیستی که به انشاء میداد و لبخندی که نثارم میکرد.
وقتی انشاء میخواندم، خیلی با لذت گوش میکردند. سکوت محض حاکم میشد. برق و انعکاس واژگانم را در چشمان بچهها میدیدم. ناراحتی یا خوشحالی و تغییرات چهرهشان را هم، بهخاطر آنچه میخواندم. البته کم پیش میآمد که خوشحالشان کنم. بیشتر به فکر فرو میرفتند یا ناراحت میشدند. در ضمن نوشتهها و انشاءهایم حالتی داستانگونه داشت و این در جذب و تاثیرگذاری بر مخاطبین، سهم بسزایی داشت.
اولین کسانی که مانع کتاب خواندنت بودن؟
مادربزرگی داشتم که هر وقت مرا میدید، میگفت: «درسات را بخوان». من هم از ترس او و سرزنشهایش، «کیهانبچهها» را میگذاشتم توی صفحات داخلی کتاب درسی و یواشکی آن را میخواندم. البته دایی جوانی داشتم که اهل کتاب و مطالعه بود. وقتی میرفتم خانه مادربزرگم، سروقت کتابهای او هم میرفتم و کتابهای داستایفسکی را میخواندم، با اینکه اصلا متناسب سن و سالم نبود. آن موقع پنجم یا ششم دبستان بودم.
در آن سن و سال از نوشتههای داستایفسکی سر در میآوردید؟
نه زیاد. به اندازه وسع خودم اما لذت میبردم. البته چارهای هم نداشتم، چون همانطور که گفتم مجله خوب و خاص کودکان وجود نداشت، بالطبع ما هم سرک میکشیدیم توی کتابهایی که مال بزرگترها بود.
دایی من، این نویسنده را دوست داشت و برای من جالب بود که ببینم زیر چه جملههایی خط کشیده. هرچند او خیلی زود و در 30 سالگی فوت شد و همه کتابهایش به من رسید.
اولین انشاءتان که برای خانواده خواندید چه بود؟
انشایی داشتیم با موضوع «کار و فعالیت یک روز شما در خانه» تصویری که من از شخصیت خودم در انشاء نشان داده بودم، یک تصویر مطلوب، منضبط و خیلی خانم بود. در حالیکه واقعیت چیز دیگری بود، من دختر تقریبا شلختهای بودم. از مدرسه که میآمدم کیفم را یکطرف و لباسم را یکطرف دیگر پرت میکردم. این تعریفهای بیجا و بعکس از خودم، فقط موجب خنده آنها شد که عجب! ...
اولین نوشتههای حرفهای شما چه بود؟
من بهصورت مستمر و پیوسته مینوشتم. نوشتن برای من از یک لحظه و زمان خاص شروع نشد. یادم میآید زنگهای ورزش، که همه بازی میکردند، من دوست داشتم یک قلم و کاغذ دستم بگیرم، گوشهای بنشینم و بنویسم. من بهجای ورزش و بازی و دویدن با بچهها، از جمع آنان کناره میگرفتم و دوست داشتم توی عالم خودم باشم. فقط یک گوشه دنج و نوشتن و دیگر هیچ!
بنابراین نمیتوانم بگویم در سنین بالا، یا حتی سن خاصی علاقهمند شدم و اولین نوشته جدی را نوشتم و شروع به نوشتن حرفهای کردم این علاقه و انتخاب و نوشتن از همان کودکی و بهطور تدریجی در من شکل گرفت و رشد کرد. بهطور مثال در نوجوانی (دبیرستان) برای مجلات مطلب مینوشتم. در مسابقات داستاننویسی آنها شرکت میکردم و جایزه میبردم و همیشه مترصد بودم که کدام مجله یک مسابقه میگذارد که در آن شرکت کنم و جایزه ببرم. نوشتههایم هم معمولا قطعه یا نثر ادبی و داستان کوتاه بود.
اولین داستانی که نوشتید و چاپ شد؟
داستان «تردید» که در نسل 3 مجله بانوان چاپ شد. تحصیلات دوره دبیرستان را میگذراندم.
چه احساسی داشتید بعد از دیدن داستانتان در مجله؟
خیلی خوشحال شدم، بارها آن مطلب را خواندم. بینهایت لذتبخش بود. همهاش فکر میکردم چقدر قشنگه. من هم به رسم معمول و کاری که فکر میکنم بقیه هم همان را انجام میدهند چند تا از آن مجله خریدم و آنها را نگه داشتم. هنوز توی کاغذهایم هست.
مجله و داستانتان را به خانواده هم نشان دادید؟
چه جور بگویم، آنها میدانستند که من مینویسم ولی خیلی ذوق نداشتند. من هم خیلی دوست نداشتم رو کنم. بیشتر خواهر، دخترخالهها و همسن و سالهای خودم میدانستند، مطالبم را میخواندند و تعریف میکردند.
اولین جایزهای که برای نوشتن گرفتید کی بود و برای چه مطلب یا داستانی؟
پیش از انقلاب اسلامی مجلهای بود بهنام «تماشا»، مختص تلویزیون. در همان دوران دبیرستان. این مجله در یکی از شمارههایش، مسابقهای برگزار کرده بود. به این ترتیب که چند تا عکس چاپ کرده بود و خواسته بود برای آن عکسها مطلب بنویسیم.
در آن مسابقه شرکت کردم (گفتم که همیشه مترصد مسابقهها بودم) و اتفاقا نفر اول شدم. جایزه هم، 1000 تومان پول نقد بود. خیلی خوشحال شدم، 1000 تومان هم آنموقع برای خودش رقمی بود.
آن عکسها را که برایش مطلب نوشتید، بهیاد دارید؟
بله، عکسها مربوط به یک دختربچه و مادرش میشد که آنها را در صحنهها و زوایای مختلفی نشان میداد. 5 تا عکس خارجی بود. مادر و دختر، لباسهای زیبا، خوشرنگ و بلندی پوشیده بودند همراه با شنل و کلاه. پاییز بود و منظره برگریزان و آن مادر و دختر زیبا و خوشلباس روی برگها در حال قدم زدن بودند. با نگاه به عکسها الهام گرفتم برای نوشتن یک روایت داستانگونه که مکان و زمان و شخصیتهای مختلف داشت و شاید همین نوع پرداختن باعث شد جایزه مجله تماشا نصیب من شود.
موضوع داستان «تردید» چه بود؟
جوانی بود که در یک خانه قدیمی زندگی میکرد. هر روز در مسیر مدرسهاش، دخترخانمی را میدید که روپوش مدرسه به تن داشت و یک روسری قرمز کوچولو سرش بود. این پسر کمکم و دورادور تعلق خاطری به آن دختر پیدا کرده بود و همیشه میخواست قدم پیش بگذارد، برود جلو و به دختر بگوید که دوستش دارد و میخواهد که خانوادهاش را برای خواستگاری بفرستد. ولی علاوه بر حجب و حیایی که داشت، شرایط خودش را هم برای این کار مناسب نمیدید. تردید وجودش را میگرفت و همیشه هم این تردید باعث سکوتش میشد. تا ... روزی که بالاخره مصمم شد و رفت حرف دلش را به او بزند، دید که دختر آرایشی به صورت دارد و ابروهایش را هم برداشته است. (آن زمان مثل الان که نبود، فقط زنها ابرو برمیداشتند.) این علائم نشان میداد، دختر از دست رفته و تردید بیجا کار خودش را کرده.
اولین جلسه نقد داستانی که شرکت کردید؟
ببینید، من قبل از انقلاب در هیچ جلسهای شرکت نکردم. هرچند کم و معدود، اما جلساتی بود و اتفاقا در بعضی از همین جلسات مرا هم دعوت کردند، به واسطه مطالبی که میفرستادم. مثلا مجله «اطلاعات بانوان» تابستان دورهای گذاشت و مرا هم دعوت کرد، برای آن مجله مطالبی میفرستادم. آنها وقتی داستان «بهار سوم» مرا خوانده بودند مرا دعوت کردند، خیلی هم تشویقم کردند و خواستند در جلساتشان شرکت کنم. آقای «قاضی میرسعید» خیلی تشویقم کرد و از من خواست تا هفتهای یک داستان برایشان بنویسم. فکر کردم و گفتم: «اصلا امکان ندارد، هفتهای یک داستان میشود یک کار ماشینی و سفارشی». تاملی کرد و گفت: «تو نویسنده میشوی». گفته ایشان علاوه بر این که برایم جالب بود و تشویقم کرد خیلی در من تاثیر گذاشت. شاید باور کردم که نویسنده میشوم. حرف او تا اعماق دل و ذهنم رسوخ کرد.
بهره من از جلسات بیرون فقط در حد شنیدن همین تعریفها و تشویقها بود. نوشتههایم برای خودم بود، دور از نقدهای جلسهای، البته این حضور نیافتنم در جلسات بیرون دلیل مهمی داشت که بیشتر به شرایط نامناسب اجتماعی آن روز برمیگشتم من علاوه بر این که خانوادهای مذهبی داشتم خودم هم پایبند به اصول و ارزشهای مذهبی بودم. محیط جلسات و سر و وضع خانمهایی که در آن حضور مییافتند اصلا مناسب نبود و این مرا آزار میداد. البته این را هم اضافه کنم که اگرچه در جلسات آنها شرکت نمیکردم، اما آثار و کتابهایشان را میخواندم. به طور مثال؛ من همدوره فروغ بودم، هیچگاه او را از نزدیک ندیدم، اما آثارش را میخواندم و وقتی هم مرد کلی گریه کردم چون دوستش داشتم. یک جور سادگی و بیریایی در آثارش بود.
بعدها دکتر شریعتی و جلال آلاحمد و... آمدند که البته باز هم، به خاطر خود فضای جامعه، من بیشتر خانهنشین بودم و سروکارم با کتاب بود.
ما نسلی بودیم که خودمان جستجوگر بودیم. کسی نبود بگوید چه کار کنیم. درست برخلاف امروز که همه چیز برای بچهها فراهم است. کتابهای خوب، جلسات نقد متعدد، اساتید خوب، و من دریغ و افسوس میخورم که چرا بچهها، الان قدر نمیشناسند و نمیروند دنبالش.
اولین دوستی که به شما در این زمینه کمک کرد، چه کسی بود؟
دوست صمیمی داشتم که تا سالها مشوق و باعث و بانی نوشتن من بود، البته به شکلی خیلی جالب. او یکی از کسانی بود که همیشه از نوشتههای من خوشش میآمد و لذت میبرد.
ما گفتنیها و شنیدنیهایمان را (اعم از اتفاقات روزمره، مسائل اجتماعی، مقوله ادبیات، کتابهایی که میخواندیم یا برنامههای رادیویی که میشنیدیم) به صورت نامه برای هم مینوشتیم و راجع به تمامی این مسائل، از طریق نامه، با هم صحبت میکردیم.
او نویسنده نبود، بیشتر من مینوشتم ولی او خواننده خوبی بود و مشوق من بود برای بیشتر و بهتر نوشتن.
آن موقع چند سال داشتید؟
کلاس نهم دبیرستان بودم. این نامهنگاریها تا وقتی که او برای ادامه تحصیل رفت آلمان و در طول دوران تحصیلات لیسانس من ادامه داشت. بعد از ازدواج و سایر گرفتاریهایی که پیش آمد، کمرنگ و سرانجام تمام شد، این نامه نوشتنها، خودش یک تمرین بود و انگیزه و عامل بهتر و بهتر نوشتن.
بعد از انقلاب چطور؟ دیگر شرایط و فضای جامعه هم کاملا عوض شده بود و مناسب برای حضور یک خانم پایبند به ارزشها و اصول دینی. جلساتی بود که در آن شرکت کنید؟
با این که فضای جامعه عوض شده بود و شرایط خوبی حاکم بود، اما من باز هم حضور و فعالیت بیرونی نداشتم. (منظورم جلسات ادبی است) تا جنگ شروع شد.
شرایط جنگ و دفاع و روحیه حماسی و روحانی خاصی که ایجاد شده بود، همه و همه باعث شد من اولین داستانم را بعد از انقلاب با نام «هفت بند» بنویسم، این داستان باعث شد مقام دوم کشوری و مقام اول را در سطح تهران کسب کنم. جایزهام را هم از دست آقای خاتمی وزیر وقت ارشاد گرفتم.
بعد هم برای اولین بار، مواجه شدم با یک آگهی در روزنامه که معرفی کلاسهای نقد ادبی حوزه هنری بود.
داستانم را فرستادم برایشان و بلافاصله آقای «عموزاده خلیلی» پاسخ مرا دادند و گفتند داستانتان را خواندیم، خیلی خوب است. حتما بیایید تا شما را ببینیم. رفتم و داستانم را هم خواندم و نقد شد. اولین بار بود که جلسهای خوب، فعال و مناسب را میدیدم که عدهای مثل من و در حضور برخی از اساتید داستانشان را میخوانند و نقد میشود.
اولین نقادان واقعی داستانهای شما چه کسانی بودند؟
آقایان «عموزاده خلیلی» و «محمدرضا سرشار» حضور جدی در آن جلسات داشتند و علاوه بر آن سایر نویسندگان و شرکتکنندگان نیز نظر میدادند.
دعوت و تعریف آقای عموزاده خلیلی در اولین دیدار و وجود و حضور خود آقای «محمدرضا سرشار» در جلسات برایم بسیار جالب، به یاد ماندنی و مغتنم بود.
اولین استادتان اگر داشتید؟
دقیقا همان طور که گفتید قبل از انقلاب نه استاد و راهنمای خاصی داشتم (غیر از معلم دبیرستانم خانم حاجیان، معلم انشاء که با نمره 20 و لبخندهایش با وجود سختگیری و خشکیاش، مشوق خوبی بود) و نه در جلسهای شرکت کرده بودم، اما بعد از انقلاب، اولین جلسه، جلسات نقد داستان حوزه هنری بود و اولین و بهترین استادم، آقای «محمدرضا سرشار».
ایشان از نظر من، مردی مذهبی، بیریا و یکرنگ است که همان چیزی را که در قلبش هست بر زبانش هم جاری میکند. از نقطهنظر ادبیاتی نیز، ایشان هم نظریهپرداز است و هم مسلط به نقد و یک وزنه برای ادبیات کودک و نوجوان و ادبیات بزرگسال ما است. من همیشه به او میگویم: «تو استاد منی».
زیباترین و لذتبخشترین کتابی که برای اولین بار خواندید؟
رمان «خرمگس» اولین کتاب جذاب، زیبا و تاثیرگذاری بود که خواندم، شخصیت اصلی داستان یک انقلابی و موضوع آن جنگ اسپانیا بود. دوم دبیرستان بودم که آن را خواندم و در روحم تاثیر ژرفی گذاشت مثل تاثیری که «ابله»، «زوربای یونانی»، «عاشق مترسک» و «بلندیهای بادگیر» داشتند، اما اولینش همان بود.
اولین داستان جدی و حرفهای شما؟
«هفتبند» که در مجله سروش هم چاپ شد، البته بعد از انقلاب. اصولا کارهای جدی و حرفهای من بعد از انقلاب شروع شد.
اولین کتابتان؟
«نرگسها». حوزه هنری سال 1367 آن را چاپ کرد. این کتاب از چند داستان کوتاه تشکیل شده بود که موضوعات خانوادگی و اجتماعی داشتند.
احساستان بعد از چاپ کتاب؟
خیلی خوشحال بودم. مخصوصا تصویر روی جلد را آقای حقیقی کشیدند که خیلی از آن خوشم آمد. تصویر درختی که پرندهای روی شاخههایش نشسته بود، سنگی به او پرتاب شده بود و جسد این پرنده (در حالی که خودش یا روحش روی شاخه نشسته بود) افتاده بود روی زمین. مثل جدایی جسم و روح ما آدمها. این تصویر با موضوع داستانها که عاطفی بودند، هماهنگی داشت و باعث خوشحالی بیشتر من شد.
اولین رمان؟
«اقاقیا» که خیلی هم دوستش دارم. موضوعش مظلومیت زن و در ارتباط با تهران قدیم است. 10 سال پیش به چاپ رسید. این رمان طرفدار زیاد پیدا کرد. حتی خانمی از امریکا آمده بود ایران، البته ایرانیالاصل بود و چیزی حدود 40 سال در امریکا سکونت داشت و آنجا در دانشگاه هم تدریس میکرد. از من اجازه خواست تا رمان را ترجمه کند و بخشی از آن را هم در دانشگاه برای تدریس استفاده کند.
اولین حرفهای شما برای نسلسومیهای علاقهمند به نویسندگی؟
اول و مهمتر از همه این که قدر بدانند امکانات و فرصتهای بیشماری در اختیار دارند که ما نداشتیم. من همیشه به دوستم میگفتم: «ما نسلی هستیم که مثل دانههای تسبیح نخمان پاره شده و هر کدام گوشهای افتادیم.»
اوضاع ما قبل از انقلاب و وقتی جوان بودیم این گونه بود. شاعران و نویسندگان آن دوره هم که میخواستیم از آنان الهام بگیریم یا معتاد و افسرده بودند یا غم و اندوه در آثارشان موج میزد. ما که بچه بودیم متعجب بودیم چرا این گونه است و اینقدر همه چیز را سیاه میبینند، ولی به نظر من زندگی زیبا و روشن بود و هست.
نکته دیگر این که، درست است که نوشتن یک علاقه و استعداد درونی و موهبت خداوندی است اما تمرین و ممارست و بعد هم خوب دیدن، کشف کردن، کنجکاوی (که البته بیشتر اینها در سفر کردن به دست میآید) لازم و بسیار موثر است.
اگر امکانش را دارید، علاوه بر خواندن، سفر را هم فراموش نکنید. دیدن آدمها با فرهنگها و شخصیتهای متفاوت و زندگی آنها، شما را به دریافت و استنباط جدیدی میرساند که توی کتاب یافت نمیشود.
ناگه غروب کدامین ستاره
این هم بخشی از یکی از داستانهای تجار، البته ما این بخش را کاملا گزینشی از داستانی که اسمش«ناگه غروب کدامین ستاره است» انتخاب کردهایم.
بعد رفتنش هم، همدم بود که بیشتر ساعات روز، روی همین مبل می نشست و با نوک انگشتانی که لاغر بودند و زرد، شروع به نوازش رویه تشکچه میکرد، اما دیگر حوصله این را نداشت که بلند شود و عینک را از لبه طاقچه بردارد تا از روی روزنامه کهنه، اخبار جنگی را که دیگر نبود، بخواند یا چراغ سبز رادیوی دو موج را روشن کند و به نوایی گوش کند که آن همه آقاجان را سر شوق میآورد. فقط دوست داشت گاهی با نوک عصا، دست بقچهاش را از زیر مبل بیرون بکشد برای این که بنشیند و چهلتکه بدوزد، اما همین که با زحمت، سوزن را نخ میکرد و میآمد که شروع کند، آقا جان جلویش میایستاد و بین او و خورشید، قد میکشید و سایه دراز و سیاهش را سد راه نور میکرد، تا جایی که همدم مجبور به اعتراض میشد: «مرد برو کنار، بگذار کارم را بکنم».
اما آقاجان لج میکرد و همان طور بالای سرش میایستاد که «پس دواهای من چه شدند؟ غذایم کو، آب هندوانهام؟!».
همدم آه میکشید. سوزن را به لبه پارچهای که میدوخت میزد. آن را به گوشهای میانداخت. پنجه دستش را به دور گلوی عصای چوبی که سری به شکل اژدها داشت حلقه میکرد و به زحمت راست میایستاد، اما تا رو بر میگرداند، آقاجان بالا میرفت، بالا و بالاتر. کنج سقف مینشست و شروع میکرد به تار بستن.
فاطمه مرادزاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: