در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
رادیو به این شکل برای بچههای نسل ما تجربه جدیدی بود... ما بچههای نسل جعبه جادو بودیم... با پینوکیو خواب روییدن درخت سکه میدیدیم و با جک و لوبیای سحرآمیز قد میکشیدیم... ما هیچ چیز از جانی دالر و گلهای تازه نمیدانستیم... تا آن که دست تقدیر رادیو را وارد زندگی ما کرد...
شهریور 1359 برای همه اهالی نوار مرزی جنوب، رادیو دوباره کشف شد... در گرمای نمناک اواخر تابستان، زیر راهپله باریک خانه، ما بچهها چشم به پدر داشتیم تا رادیوی کوچک دوموجش را از روی گوش بردارد و با لبخند بگوید:
«جوجه قناریا وضعیت سفیده ... حالا دوباره آزادین»
رادیو در آن روزها حکم مرگ و زندگی را داشت و زندگی ما چیزی بود بین آژیرهای مداوم سفید و قرمز، بمبارانها و آژیر آمبولانسها... در این میان و در هجوم خاموشیها «قصه شب» رادیو نجوایی بود که آرام میکرد و آرامش میداد.
یادش بخیر با چه ترس و دلهرهای رادیو را وارد مدرسه میکردیم و با چه اضطرابی در گوشهای از حیاط رادیو گوش میدادیم... هیچوقت یادم نمیرود روزی را که کنار همان ناودان، ناظم مدرسه در حال راه انداختن رادیوی گوشی مجتبی غافلگیرمان کرد... چقدر گریه کردیم تا رادیومان از توقیف درآمد...!
رادیو برای من یعنی مجتبای 13 ساله وقتی که فردای آن روز پیکر بیجانش را از زیر آوار بمباران بیرون کشیدند. آن هم کنار ناودان حلبی حیاط خانهشان؛ در حالی که رادیو کوچکش را در مشت فشرده بود...!
راستش رادیو از آن روز به بعد برای من معنای دیگری پیدا کرد... معنایی که سالها بعد به تکامل رسید... روزی که برای اولین بار رودرروی میکروفن قرار گرفتم... میکروفنی که اگر مجتبی قدری زودتر صدایش را شنیده بود، شاید حالا... و من امروز آرزوهای زیادی در دل دارم... آرزوهای خودم... آرزوهای مجتبی... «من جایزه ویژه بهترین برنامه درباره موضوع صلح و دوستی جشنواره نهم را تقدیم میکنم به مجتبی و همه کودکانی که رادیو برایشان حکم زندگی را دارد.»
تهیهکننده رادیو تهران
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: