مارو پونه

کد خبر: ۱۷۶۶۱۰

از دور پای درخت بزرگ سیب که از سال‌های دور لونه‌اش بود، بوته سرسبز و دلربایی سر از خاک در آورده بود. جلوتر خزید و از عطر برگ‌های سبزی که دور لونه‌اش حلقه زده بودن، بی‌تاب شد و خواست نیشی به بوته بزنه که باصدای نازنینی نیشش رو قورت داد. بوته با دست‌های سرسبزش چند برگی رو که رو صورتش ریخته بود و مانع از اون می‌شد که چشم‌های مار تو چشمش بیفته، کنار زد و گفت: اسم من پونه است و دم لونه هر ماری سبز نمی‌شم اما از اونجایی که شنیدم تو مار دوست داشتنی و مهربونی هستی به سراغت اومدم. مار بندباز که غمی تو دلش پنهون بود و مدتی می‌شد که این همه لطف و دوستی رو تو چشم‌های کسی ندیده بود، حرف گل رو با تکون دادن سر، تائید کرد و بوته سرسبز پونه رو برای خوردن عصرونه به لونه‌اش دعوت کرد.

بوته پونه که پیش از آمدن آقا مارِ یه سَرَک ِتمام و کمال تو لونه زده بود و واسه بیرون اومدنش از دل خاک و انتخاب یه جای خوب همه جای لونه روحسابی وَراَنداز کرده بود، کمی نمونده بود که خودش رو با گفتن این جمله که «شیر نارگیل که نشد یه عصرونه خوشمزه» لو بده که سرفه بی‌وقتی راه زبونش رو بست و دعوت آقا مار ِ رو بی‌معطلی قبول کرد.

اول ریشه‌هاشو یه خورده جابجا کرد و ساقه‌هاشو تکوند که خدای نکرده گرد و غباری که موقع بیرون اومدن از دل خاک روش نشسته، زشت و بدآب و رنگ نشونش نده، بعد به سرش زد که چند قطره شبنم از برگ‌های درخت سیب قرض کنه و  سر و روشو بشوره تا شاداب‌تر به نظر برسه. اونوقت سرش رو اونقدر خم کرد تا تو خونه آقا مارِ جا گرفت.

حدس بوته پونه درست بود، آقا مار ِ با دو لیوان‌

پر از شیر نارگیل منتظر نشسته بود. با این‌که با مزاج گرم پونه اصلا شیر نارگیل، سازگار نبود اما تا آ خرش رو یکهو سر کشید که نکنه پیش روی میزبانش بوته بی‌ادبی به حساب بیاد.

بوته پونه چند بار اومد تا از آقا مار بپرسه که چرا موقع خزیدن،کج و کوج می‌شه و در عذابه اما هربار مار با پر حرفی می پرید وسط و بهش اَمون نمی‌داد تا این‌که بوته پونه اینقدر ساکت موند که آقا مارِ از رو رفت و درخواست کرد که بالاخره سوالش رو بپرسه.

آقا تا سوال رو شنید یه پیچ و تابی به خودش داد و از پشت صندلی گردونش خزید دور بوته گفت: از سال‌ها سال قبل من اولین و آخرین بندباز این جنگل بودم، هر روز صبح از اول سپیده تا آخرای غروب به خاطر شیرین بازی‌های من پای این درخت سیب جای سوزن انداختن نبود. اهالی جنگل جمع می‌شدن تا بندبازی من رو ببینن. اونها اونقدر برام کف می‌زدن و هورا می‌کشیدن که هرگز صداش از گوش‌هام پاک نمی‌شه. تا این‌که چند وقت پیش یه روز صبح،  وقتی که خواستم وسایل بندبازیم رو  به بالای درخت ببرم، پسربچه بلایی من رو دور درخت گره زد و بعدش اونقدر خندید که اشکم در اومد. از اونوقت بود که من نه بندبازی کردم نه شادی. از همه بدتر این‌که با کج و کوج راه رفتنم شدم مسخره هر بچه مار.

بوته پونه آهی از ریشه‌هاش کشید و به مار گفت اگه تو قول بدی که نیشم نزنی من بوته‌هایی رو می‌شناسم که با برگاشون مهره‌های  شکسته‌ات رو درمان کنن تا دوباره استاد بندباز بشی و شادی به لونه‌ات بیاد. مار همین‌طور که دور بوته پونه حلقه زده بود، قول داد که مثل  بقیه  آسیبی بهش نرسونه و همیشه مواظبش باشه. بوته پونه ریشه‌هاشو می‌فرسته دنبال دوستهاش و ازشون کمک می‌خواد، اونها هم خودشون رو می‌رسونن و با کمک هم داروی شفابخشی درست می‌کنن که تا چند روز مار رو خونه‌نشین می‌کنه و بوته پونه مثل یه پرستار دور مار و لونه‌اش می‌چرخه.

وقتی مار سر حال می‌شه و از اولش هم بهتر پیچ و تاب می‌خوره، تو اولین روز از نمایش بندبازی دوست مهربون و همسایه فداکارش رو به همه نشون می‌ده و همه مارها از این‌که دوستشون دوباره می‌تونه بندبازی کنه خوشحال می‌شن، اما از این‌که یه مار دوست و همسایه‌ای به اسم گل پونه داره تعجب می‌کنن و شاخ در می‌آرن و می‌شن مار شاخدار.  

نرجس ندیمی‌دانش

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها