سفر به سرزمین ماتادورها (8)

تولدو، جایی‌که تاریخ بوی ‌تازگی ‌می‌دهد

پنجشنبه 12 اردیبهشت ماه: ساعت 9 در لابی هتل منتظر همکاران هستیم، آقای بهرامی طبق معمول دیرتر می‌آید. امروز قرار است به شهر تاریخی و توریستی تولدو برویم که در سال 1986 در یونسکو ثبت شده است. آقای رمضانی می‌آید و همه سوار می‌شویم. تولدو (یا همان طلیطله) در 58 کیلومتری مادرید واقع شده، ساعت 30/10 در میدان اصلی تولدو قرار داریم.
کد خبر: ۱۷۵۶۸۱
کلیسای بزرگ و زیبا که برتپه‌ای بلند واقع شده و دورتادور آن را فضای سبز و زیبا در بر گرفته است. تندیسی بزرگ از مریم مقدس در محوطه آن خودنمایی می‌کند. سابقه کهن تولدو را می‌توان از نوع معماری آن بخوبی دریافت.

سبک معماری ساختمان‌های تولدو نشان از بهره‌گیری معماران آن از هنر اسلامی دارد. کلیسای تولدو که بعدا به نام «سانتارماری لابلانش» تغییر نام داده، با ستون‌ها و گلدسته‌های بلند بخوبی نشان می‌دهد که مسلمانان 600 سال در این کشور حضور داشته‌اند.

 کوچه‌های تولدو باریک و بلند و پلکانی است. تقریبا مثل کوچه‌های دربند و درکه خودمان. خانه‌های قدیمی با درهای چوبی و بالکن‌هایی که با انواع گل‌های آپارتمانی بویژه شمعدانی تزئین شده است. گشت و گذار در این کوچه‌ها برایمان لذتبخش است، گر چه ازدحام توریست‌ها عبور و مرور را کمی سخت می‌کند.

انگار اینجا تاریخ بوی تازگی می‌دهد. انتهای یکی از این کوچه‌ها به کاخی قدیمی منتسب به یکی از پادشاهان اسپانیا می‌رسد.  طاق‌های بلند، تندیس‌های زیبا و نقاشی‌های کهن در رواق ورودی کاخ گردشگران را به سوی خود می‌خواند.

برای ورود به فضای اصلی کاخ باید بلیت بخریم؛ 10 یورو. برخی همکاران چندان رغبتی نشان نمی‌دهند، به آقای بهرام‌پور که مایل است داخل کاخ برویم، می‌گویم می‌شود هرکس می‌خواهد بلیت تهیه کند.

می‌گوید من هم خیلی دوست دارم؛ اما داخل شدن و بیرون آمدن از کاخ 2 ساعت طول می‌کشد و همکاران خیلی منتظر می‌مانند.

به هر حال قانع می‌شوم که باید برگردیم.  وقتی به میدان اصلی؛ همان جایی که پیاده شدیم می‌رسیم، همه منتظر ما هستند، جز آقای بهرامی. دکتر محکی کمی عصبی به نظر می‌رسد، می‌گوید هر کس سرقرار حاضر نشود را باید جا گذاشت. اما ما که قراری نگذاشته بودیم! آقای لاسجردی هم معترض است.

بعد از خوردن نا هار در یک رستوران پاکستانی  به مادرید بر می گردیم. ساعت 6 به مادرید می‌رسیم. امشب از خوش‌شانسی ما جشن روز ملی مادرید هم هست. میدان‌های شهر از چند روز قبل در حال آماده شدن برای برگزاری جشن ملی است. تلفن اتاقم زنگ می‌زند.

دکتر توکلی است که تلگرافی می‌گوید: 5/7، لابی. ساعت 5/7 همه بجز آقای صفری و دکتر لاسجردی به لابی آمده‌اند. بهرامی به اتاقشان زنگ می‌زند. اما کسی گوشی را بر نمی‌دارد. دکتر توکلی می‌گوید: حتما می‌خواهند تنها بیرون بروند. همگی راه می‌افتیم. باز هم ایستگاه همیشگی PIOXII و حرکت به سمت میدان سیبلس. برعکس روزهای دیگر مترو شلوغ است. دکتر توکلی نقشه مترو را بررسی می‌کند.

برای رسیدن به میدان سیبلس دو خط عوض می‌کنیم. از زیرزمین که بالا می‌آییم با موجی از جمعیت روبه‌رو می‌شویم که پیاده به سوی میدان سرازیر شده‌اند. دکتر توکلی می‌گوید: مراقب باشیم از یکدیگر جدا نشویم، اما با ازدحام جمعیت به نظر می‌رسد چنین چیزی غیرممکن است. دم‌دمای غروب است، هر لحظه بر تعداد جمعیت افزوده می‌شود.

شهروندان مادریدی هم به اتفاق خانواده به میدان سیبلس آمده‌اند. درست وقتی که خورشید آخرین هدیه خود را بر ساختمان‌های بلند میدان سیبلس می‌پراکند، همه در میدان هستیم. از همان ابتدای مراسم ناخواسته از یکدیگر جدا می‌شویم، اما من و بهرامی با هم می‌مانیم. ابتدا سرود ملی اسپانیا نواخته می‌شود و جمعیت حاضر یکصدا سرود ملی‌شان را نجوا می‌کنند سپس مراسم نورافشانی و فشفشه‌پراکنی شروع می‌شود.

برگزارکنندگان این جشن مردمی با استفاده از جرثقیل‌های بلند، تدبیری اندیشیده بودند که مردم مجبور نشوند برای دیدن این مراسم تقلا کنند. آکروبات‌بازها و شعبده‌بازان در دایره‌ای مدور و بزرگ توسط جرثقیل بر فراز میدان به اجرای برنامه می‌پردازند.

استفاده از «لیزر شو» هم که همه برنامه‌ها را بر روی دیوارهای ساختمان‌های بلند نمایش می‌دهد، به مردم کمک می‌کند از هر نقطه‌ای که ایستاده‌اند مراسم را تماشا کنند.

خودجوش و مردمی بودن مشخصه اصلی این مراسم است. امشب هیچ مسوولی در میدان سیبلس سخنرانی نمی‌کند، هیچ‌کس از کسی تشکر نمی‌کند، گویی مسوولان در خانه‌های خود هستند و این مردمند که روز ملی مادرید را جشن می‌گیرند. شهروندان مادریدی آرام و متین سرپا می‌ایستند و برنامه‌های فولکلوریک و موسیقی‌های شاد و اجرای برنامه‌های آکروبات‌بازان را تماشا می‌کنند.

مراسم حدود دو ساعت طول می‌کشد. من البته کمی نگران هستم که نکند بعد از مراسم شلوغ شود و حرکاتی صورت گیرد که برای ما ناخوشایند است، اما این فقط یک حدس است. ساختمان‌های بلند مشرف به میدان هر لحظه با یک رنگ نور افشانی می‌شود.

بعد از لحظاتی چندین کبوتر سپید در میان نورهای آبی رنگ به پرواز درمی‌آیند و کم‌کم جشن به پایان می‌رسد و همه به خانه‌های خود باز می‌گردند.با این‌که هیچ غرفه توزیع مواد خوراکی در این مراسم وجود ندارد و میدان سیبلس هم از زباله پر نشده است، اما بلافاصله پس از پایان مراسم، ماشین‌های مکانیزه شهرداری خیابان‌ها را جارو می‌کند و میدان از جمعیت خالی می‌شود و من و بهرامی می‌مانیم و آن سو وسط میدان آقای بهرامپور و محکی که مشغول عکس گرفتن هستند.گمان نمی‌کردیم بتوانیم یکدیگر را پیدا کنیم. کمی با هم قدم می‌زنیم و سپس با مترو به هتل برمی‌گردیم.

یادداشت‌های این سفر کمی طولانی شد، سعی می‌کنم در یکی دو قسمت دیگر آن را به پایان برسانم. فردا قرار است به شهر تاریخی اسکوریال و صومعه‌ای که آرامگاه فرانکو در آن قرار دارد، برویم که در نوع خود بی‌نظیر و تماشایی است.

زهرا عرب‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها