در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خواجه نصیرالدین طوسی در واقع از علمای قرن هفتم هجری قمری به حساب میآید که تولدش در سال 597 هجری قمری و وفاتش در سال 672 هجری قمری واقع شده است. ایشان استاد برجستهای نداشته، بلکه اصل و شالوده علمیاش را خود با مطالعه و تحقیق به دست آورده است. اما به هر روی، در فلسفه فریدالدین داماد استاد وی بوده است. همچنین ریاضی را نزد محمد حسیب و فلسفه را در محضر قطبالدین فرا گرفته است. در فقه و اصول سالم بن بدران را درک کرده و بخش دیگری از علوم را نزد والد خود در موطن خویش آموخته است.
نقش سیاسی خواجه نصیر را در زمان خود چگونه میبینید؟
نقش خواجه نصیر که به وجهه سیاسی وی در این زمان برمیگردد، در ماجرای مغول مهم بوده است؛ زیرا وی در دوره اسماعیلیان و هلاکو میزیست و در صحنه سیاسی ایفای نقش میکرد. خواجه نصیر در نزدیکی خود با خوانین مغول، توفیق زیادی در رفع بربریت مغول و سلامت بخشیدن به آن خوی وحشیگری و خونخواری آنها ایفا کرده است و در حقیقت بزرگترین معلم اخلاق مغول در ایران به حساب میآید. خواجه نصیر علاوه بر وجه علمیای که در آن دوران او را از دیگران متمایز کرده بود، ولی با احاطه بر علم اخلاق نزد مغول جایگاه ویژهای یافته است.
شخصیت علمی خواجه نصیر چه ویژگی برجستهای دارد؟
خواجه نصیر از شخصیتهای بزرگ عالم اسلام بویژه شیعه است که ذوجوانب بودن وی باعث شده است در علوم مختلف نیز صاحب فکر و نظر و در زمینههای متعددی که در آن روز حکمت را تشکیل میداد، متبحر باشد. وی در ریاضیات صاحبنظر است و در ستارهشناسی فعالیتهای وی بر کسی پوشیده نبوده است که از جمله آنها میتوان به تاسیس رصدخانه مراغه اشاره کرد. تاسیس رصدخانه مهم مراغه در زمان وی بیسابقه بوده است. خواجه نصیر با توان شخصی خود آن لوازم را ساخته و ابداع کرده است.
نقش خواجه نصیر را در کلام شیعه تبیین کنید.
تفسیری که فلاسفه از ایمان داشتند، این بود که ایمان معرفت یقینی است، یعنی شناخت و معرفتی که نسبت به سعادت انسان کسب میکند. کم و بیش این نگاه، نگاه فقهای ما نیز هست؛ زیرا فقها در باب عقاید معتقدند ما در باب عقاید نمیتوانیم تقلید کنیم و باید به معرفت دست یابیم؛ اگرچه در جاهای دیگر به تقلید معتقدند، ولی فلاسفه تاکید دارند که ایمان محصول شناخت و معرفت است.
اگر چنین باشد، نقش علم کلام به عنوان مولد و زاینده تضعیف میشود و نهایتا علم کلام مفید جدل برای پاسخ به شبهات است، آن هم در مقابل کسانی که با برهان آشنا نباشند والا اگر کسی به فنون جدل آشنا باشد، با علم کلام نمیتوان از عهده شبهههای دینی هم برآمد، لذا چنین گرایشی میان فیلسوفان و کسانی که این گونه گرایشی از ایمان داشتند، وجود داشت و این سبب تنزل شأن علم کلام میان اهل علم شد و کمکم همان بحث را به صورت فلسفی و برهانی انجام دادند و بتدریج شیوه جدلی علم کلام جایش را به شیوه فلسفی برهانی داد که در الهیات فلسفی بحث میشود.
خواجه نصیرالدین طوسی در اوج این جریان قرار دارد؛ لذا خواجه نصیرالدین به عنوان شخصیتی که مکمل و متمم این جریان است، مدنظر است و کتاب تجریدالاعتقاد خواجه نصیرالدین اوج جریان تقریب بین فلسفه و کلام یا باز گرداندن علم کلام به فلسفه است.
چرا کتاب معروف کلامی خواجه نصیر نقطه عطف کلام شیعه قرار گرفته است؟
در حقیقت خواجه نصیرالدین طوسی بر خلاف بعضیها که گمان میکردند کلام را به طور کلی باید کنار گذاشت و فلسفه اسلامی است که کلام را به عهده میگیرد، چنین اعتقادی نداشته است؛ مثلا فرض کنید کسی مثل صدرالمتألهین مخالف خواجه است و بسختی به متکلمان میتازد و هر جا موقعیتی پیش میآید، در تضعیف شأن و مقام متکلمان سخن میگوید و آنها را تمسخر میکند به ورود و نحوه ورود آنها به شریعت ایراد وارد میکند و معتقد است آنها تنها با الفاظ شریعت آشنا هستند و شاید هم خواجه نصیرالدین طوسی در این اعتقاد تا حد زیادی با صدرالمتألهین همراه باشد، ولی در عین حال موضوعات کلامی و شیوههای کلامی را حفظ میکند و کتاب مستقلی در کلام مینویسد. منتهی این کتاب بر این اساس تنظیم شده که مبانی تئوریک علم کلام را از فلسفه میگیرد؛ لذا تفاوتهای عمده با حرفهای متکلمان پیدا میکند.
برای نمونه، متکلمان غالبا در خصوص نفس قائل به تجرد نفس نیستند، ولی خواجه نصیرالدین طوسی چنین رایی ندارد و قائل به تجرد نفس است. متکلمان موجودی غیر از خدای متعال را قدیم نمیدانند، ولی خواجه نصیرالدین روی این قضیه اصرار ندارد که صرفا قدیم فقط به خدا اطلاق میشود. در این موارد تفاوت عقیده بین خواجه نصیرالدین و دیگر متکلمان وجود دارد، بعلاوه بعدها نیز عموما شیوه ورودش متکی به مبانی فلسفی است.
فرض کنید برای اثبات ضرورت نبوت که یک بحث اساسی کلامی است، خواجه نبوت را مبتنی بر قاعده لطف نمیداند. بر خلاف این که دیگر متکلمان این گونه استدلال میکنند، ایشان در خصوص نبوت برهان فلسفی میآورد؛ یعنی برهان را از شفای ابوعلی سینا با شیوه جدیدتری به عنوان کار کلامی میآورد و مثلا در مساله اثبات وجود خداوند شیوه خواجه شبیه شیوه متکلمان نیست که برهان انی بیاورد، بلکه نوعی برهان لمی ارائه کرده است. متکلم اصلا چنین دیدی نداشته است.
یکی از تفاوتهای عمده میان متکلم و فیلسوف این بوده که معمولا متکلم عالم را از پایین به بالا نگاه میکند، یعنی ماوراء طبیعت را میخواهد از راه طبیعت ثابت کند. ولی فیلسوف نگاه لمی دارد و از بالا به پایین نگاه میکند. شریعت، ضرورت نبوت و معاد را از طریق خداشناسی اثبات میکند.
و لذا عمدهترین رویکرد خواجه طوسی در کتاب تجریدالاعتقاد همین نحوه نگاه به مفاهیم دینی است که نگاهی مخالف با نگاه انی متکلمان است و نگاهی فلسفی و لمی دارد و به همین دلیل است که میتوان گفت این کتاب از حیث این خصوصیات برجسته و ممتاز و متفاوت با بقیه کتابهاست.
آیا بهرهگیری خواجه نصیرالدین طوسی از فلسفه در مباحث کلامی به کلام شیعی ضرر نمیرساند؟
در پاسخ به بخش اول این پرسش که آیا فلسفه به کلام تبدیل شد و یا این که اصلا کلامی باقیماند، باید گفت که بین کلام و فلسفه تمایز به چند شکل است. ابتدا تمایز در موضوع، بعد تمایز در روش و آخر تمایز غایی است. در باب موضوع، ارتباط فلسفه و کلام عموم و خصوص من وجه است؛ یعنی قواعد دینی برخی مسائلی است که هم در کلام و هم در فلسفه مورد بحث قرار گرفته است؛ مثل خداشناسی و معاد. پس از حیث موضوع بین آنها تفاوتی نیست؛ چون این مباحث هم در فلسفه و هم در کلام مورد بحث قرار میگیرد.
شاید برخی تفاوت در حیثیت را مطرح کنند که این نیز جای ورود ندارد؛ زیرا در باب خداشناسی هر دو وجود خدا را با یک حیثیت اثبات میکنند.
اما تفاوت در غایت نیز نمیتواند باشد؛ زیرا متکلم که ادعای دفاع از شریعت را کرده است و غالب فیلسوفان نیز چنین ادعایی را انجام دادهاند که ما برای دفاع از دین چنین کاری انجام میدهیم، حتی اگر عنوان نکند یک بحث روانشناختی است به این معنا که ما نمیتوانیم از باطنشان باخبر شویم که چنین قصدی داشته یا نداشتهاند، پس تمایز در غایت نیز از این بحث خارج است.
تنها تفاوت، تفاوت روش است؛ یعنی متکلم بحثی جدلی و فیلسوف بحثی برهانی را دنبال میکند با این دید که نگاه کنیم، کار خواجه طوسی در کتاب کشفالمراد یک کار فلسفی است با این دید این بخش از کلامی که با زبان برهانی بیان شده است با فلسفه تفاوتی ندارد.
اما بخش دوم سوال که آیا این کار به ضرر علم کلام است یا به سود آن، باید بگویم این عمل به ضرر علم کلام است؛ زیرا ما نظام فلسفه را از قبل داشتیم و فیلسوفان به این مسائل ورود داشته و بحث میکردند. افرادی چون ابنسینا، فارابی، ملاصدرا و... این موارد را بحث کردند و ضعفی وجود نداشته است اما آن وجهی که باقی بود و میبایست انجام شود بحث کلامی بود؛ زیرا کلام بحثی جدلی است و مخاطب خودش را دارد.
ما در علم منطق میخوانیم که فلسفه علمی برهانی است که نسبت به کلام مزیتهای خاصی دارد، اما علم کلام که علمی جدلی است در بین مردم گستره وسیعی دارد که این برد و گستره را علم فلسفه ندارد و همه کس قدرت درک برهان را نیز ندارد؛ لذا این کار به ضرر کلام تمام شده است؛ زیرا کار متکلم با این اختلاط تمام شده است؛ چون کار فیلسوف از قبل ادامه داشته و همچنان نیز ادامه دارد.
اما بحث دیگر ی که اینجا مطرح است آن است که اگر کار ما یافتن معرفت نسبت به حق تعالی است، پس کلام نمیتواند مفهومی داشته باشد و ما را در این راه کمک کند. اما اگر قائل باشیم که خداوند از ما تسلیم خواسته که اگرچه این تسلیم به حد یقین منطقی هم نرسد کفایت میکند؛ یعنی یقین عقلایی و باور داشته باشیم و بتدریج ایمان را تقویت کنیم پس قطعا این علم بسیار لازم است پس تصویر ما از ایمان در بود یا نبود علم کلام بسیار مهم است؛ زیرا کالای علم کلام یک یقین اجمالی است نه یقین منطقی و حقیقی.
لاهیجی میگوید اگر بخواهیم مردم را به ایمان نزدیک کنیم، ابتدا با یک دستمایه کم میتوان کار را شروع کرد و کمکم با زیاد شدن آن، آگاهی آنها را به سمت معرفت سوق داد؛ یعنی حتی با تقلید هم میتوان گامهای اول را برداشت که این رویکرد با نظر صدرالمتألهین، خواجه طوسی و دیگران کاملا متفاوت است. این رویکرد با نظر کسانی چون ایمانگرایان امروزی ارتباط دارد چون آنها اراده را عنصر مهمی میدانند.
محمد علی مظفری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: