درست یا غلط؟ مشکل همین‌جاست‌

راستش با خواندن این نامه کلی حرص و جوش خوردیم. اول تصمیم گرفتیم جواب نامه‌اش را در همین ستون شترگاوپلنگ بدهیم، ولی دیدیم بد نیست شما هم نامه سوفیا از تهران را بخوانید و با پاسخ‌هایتان کمکش کنید: مدت‌ها بود که می‌خواستم بنویسم، اما درس‌های دانشگاه اجازه نوشتن به من نمی‌داد.
کد خبر: ۱۷۵۱۲۵

چند بار هم شروع کردم به نوشتن، باور کنید تا نیمه صفحه هم پیش رفتم، اما دوباره صفحه را پاره کردم و به خودم گفتم؛ شاید اصلا کسی این نامه را نخواند و ترتیب اثری ندهد، اما این بار فکر و خیال زیاد امانم را برید، داشتم دیوانه می‌شدم که تصمیم به نوشتن گرفتم.

داستان زندگی من این طور شروع شد که پس از پایان دبیرستان، در سن 19 سالگی رضا به خواستگاری من آمد. رضا یکی از فامیل‌های مادری من بود. جوانی 25 ساله، بدون کار و دیپلمه، بدون پول و پشتوانه مالی، ولی با مشورت پدر، مادرم و خاله‌هایم (آنها می‌گفتند فامیل است و فرصت خوبی است)‌، هم قبول کردم با او ازدواج کنم.
ولی از همان ابتدا فهمیدم او اصلا مرا نمی‌خواسته و به اصرار دیگران به خواستگاری من آمده است. از همان هفته‌های اول بهانه‌جویی‌های او شروع شد و ایرادهایی که به من می‌گرفت روز به روز بیشتر می‌شد تا این که بعد از حدود یک سال و چند ماه کار پیدا کرد و سر کار رفت. تازه آن موقع بود که گفت من اصلا به تو علاقه‌ای ندارم و به اصرار دیگران با تو ازدواج کردم. من هم با حرف‌های او و تحقیرهایش سرزنش می‌شدم و به خاطر کتک‌هایی که می‌خوردم اعتماد به نفسم را از دست داده بودم، اما بعد از مدتی دیدم که دیگر طاقت ندارم، به خودم گفتم وقتی در دوران عقد این همه با من بدرفتاری می‌کند بعد از ازدواج چه بلایی می‌خواهد سرم بیاورد. به خاطر همین ترجیح دادم بدون گرفتن مهریه از او جدا شوم. او هم بلافاصله با دختری که در محل کارش بود و با هم دوست بودند، ازدواج کرد. البته من از این موضوع 5 سال بعد باخبر شدم. من هم همان سال کاری در یک سازمان پیدا کردم و ادامه تحصیل دادم تا این که در سن 24 سالگی پسرعمویم به خواستگاریم آمد. آن هم بیشتر به خاطر وضعیت مالی خوب من و پدرم بود و عمویم می‌خواست پسرش سر به راه شود. او هم مثل اولی بدون کار و تحصیل بود، ولی با این حال نمی‌دانم چه شد که قبول کردم. بعد از 2 ماه فهمیدم معتاد است. نه‌تنها خودش بلکه برادرش هم همین طور بود. به همین دلیل باز هم طلاق گرفتم.

حالا 25 سال دارم و عذاب وجدان گرفته‌ام که آیا جدا شدن از رضا به صلاح من بود یا به گفته اقوام و آشنایان باید تحمل می‌کردم و طاقت می‌آوردم؟ آیا آن شرایط بهتر بود یا الان که باید حرف و نگاه مردم را تحمل کنم و نیش و کنایه‌های آنها را به جان بخرم؟ نمی‌دانم. در این برزخ گیر کرده‌ام و عذاب وجدان دارم. من مدت‌هاست که به خاطر این افکار عذاب‌آور رنج می‌کشم و نمی‌دانم کارم درست بوده یا غلط.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها