آی قصه، قصه

پاهای کوچولوی لاک‌پشت‌

کد خبر: ۱۷۴۹۷۷

تو همین فکرا بود که یکدفعه ماشین از حرکت ایستاد. پارمیدا پیاده شد تا ببینه چه خبره که دید
یه لاک‌پشت کوچولو اومده جلوی ماشینشون و پدرش دیده بودش و برای این‌که لاک‌پشت کوچولو له نشه  زده بود روی ترمز .

پارمیدا نشست و با لاک پشت کوچولو صحبت کرد.

ازش پرسید که چرا تو جاده تنهاست و نزدیک بود بره زیر ماشین.

لاک‌پشت کوچولو هم به پارمیدا گفت که مامانش اونور جاده منتظرشه و چون  پاهاش کوچولوئه و نمی‌تونه سریع راه بره ممکنه زیر ماشین بره.

پارمیدا اول دوست داشت لاک پشت کوچولورو با خودش ببره و باهاش بازی کنه ولی چون دید مامانش منتظره از پدرش خواهش کرد که لاک‌پشتو ببره  اونور جاده.

پارمیدا و پدرش لاک پشت کوچولورو بردن پیش مادرش که چشم به راهش بود.

مادر لاک‌پشت کوچولو از اونا تشکر کرد و بچه شو بوسید و با هم به طرف خونه حرکت کردن.

پارمیدا از این که تونسته بود برای لاک‌پشت کوچولو کاری کنه خوشحال بود.

اون سفر یکی از  بهترین سفرهای  پارمیدا شد و همیشه با پدر و مادر و خواهرش خاطره لاک‌پشت کوچولورو تعریف می‌کنن.

بهاره سدیری‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها