خانه شنی‌

کد خبر: ۱۷۴۹۵۸

عکسش تو شیشه مغازه افتاده بود. یاد باباش افتاد آن وقت که کوچک بود و عینهو خودش پیراهن دکمه صدفی پوشیده و زیر درخت انجیر عکس انداخته بود. این عکس تو طاقچه خانه بود و هر روز مادربزرگ می‌گفت:
 قربون شکلت برم که عین کوچکی‌های باباتی!

نگاه چرخاند. دو خانه آن طرف‌تر خانه خودشان، نگاهش به تپه کوچکی از شن افتاد. بابا معمار بود و بیشتر خانه همسایه‌ها را خودش تعمیر می‌کرد. دستی به موهای کوتاهش کشید. فکری به سرش زد و به طرف خانه‌شان دوید. بیل دسته کوتاهی برداشت و به سراغ شن‌ها رفت.

آستین‌هایش را مثل بابا، وقتی که کار می‌کرد بالا زد و گفت: یاعلی.

لبه بیل را زیر شن‌ها زد و باز یکی دیگر. باید خانه می‌ساخت. یک خانه خوشگل. بازهم بیل زد.

یواش یواش پیشانی‌اش عرق کرد. ایستاد و نگاه کرد.

 این که فقط یک کمی گود شده. تا کسی نیومده باید درستش کنم.

باز بیل زد و باز. الواری کنار دیوار افتاده بود. سرش را گرفت و کشید.

 آهای پسر اوس احمد چکار می‌کنی؟

الوار را ول کرد و به عمله‌ای که صدایش را سر انداخته و از بالای پشت بام با او حرف می‌زد نگاه کرد.

لب‌هایش را جمع کرد و شانه بالا انداخت. دوباره سر الوار را گرفت و نفس‌نفس زنان آن را کشید و بالای گودی گذاشت و با شن رویش را پوشاند.

 اینجا اتاقمان می‌شه. این هم طاقش.

حالا یک خانه درست کرده بود. می‌شد توش نشست و آفتاب هم تو سر آدم نخورد.

دستی به کمر زد. به سر و ته کوچه نگاه کرد. زنی با زنبیل خرید می‌آمد و مردی با دوچرخه می‌گذشت. دوباره به خانه‌ای که درست کرده بود نگاه کرد.

 اوهوم! حالا شد یک چیزی!

خورشید دیگر بالا آمده بود و نورش مستقیم تو صورتش می‌تابید. در خانه همسایه که با سر و صدا باز شد نگاه چرخاند. ساره میان دو لنگه در ظاهر شد. یک پای عروسک پارچه‌ای‌اش را به دندان گرفته بود و با دستی یقه پیراهنش را که یک‌وری بود می‌کشید. اما با هر بار کشیدن نیمی دیگر از شانه لختش بیرون می‌افتاد. پسرک نگاه را تا جلوی پای او چرخاند.

دامن کج و کوله دختر تا روی زانوهایش را پوشانده بود.

 ساره، ساره، بیا ببین چی درست کردم.

دخترک خندید و به سوی او دوید.

پسر خیره نگاهش کرد. اخم‌ها را درهم کشید:

 آه... بازهم که صورتت را نشستی ... بیا با این پاکش کن.

دستمال پارچه‌ای را که به دقت تا کرده بود از جیبش بیرون آورد و به او داد.

دخترک چرخی به خودش داد. دستمال را با حرکتی تند به بینی‌اش کشید و خندید.

 حالا بیا ببین چه خونه قشنگی درست کردم!

پای دیگر عروسک را گرفت و کشید.

دخترک همین‌طور که خودش را تاب می‌داد به دنبالش رفت. وقتی به پشت تپه کوچک شن رسید، دستش را جلوی نور آفتاب گرفت. لب‌هایش را جمع کرد.

 پس ... خونه ... کو؟

سامان با خجالت گفت:

 خوب همینه دیگه... مثل خونه‌اس دیگه.

دخترک به چپ و راست چرخید و عروسکش را به شن‌ها کوبید.

سامان گفت:

 حالا عیب نداره که ... خوشگل نیست. برو یه دقیقه توش بنشین. اینقدر خوبه! این‌قدر خنکه!

دخترک خم شد. نیم قدم جلو رفت. نشست و پشتش را به گودی تکیه داد و سرش را به زیر الوار برد.

خانمی که نان دستش بود از کنارشان رد شد. قدم‌‌هایش را آهسته کرد و برگشت نگاهشان کرد. تکه‌ای نان به ساره داد و اشاره کرد:  دخترجان برو خونه‌تون! مادرت می‌دونه اینجایی؟

دخترک سرش را تکان داد:

 آره.

زن نگاه تندی به سامان کرد. راهش را گرفت و رفت.

دخترک همین‌طور که تکه نان را می‌جوید به سرفه افتاد. چند سرفه شدید. آب از چشمش آمد.

سامان دستپاچه گفت:

 چی شده؟ مریضی؟

یاد خواهرش پروانه افتاد. هنوز یک ماه از عروسی‌شان با آقا پرویز نگذشته بود که به خاطر این که آسم داشت شوهرش طلاقش داد.

گفت:

 نترس من نامرد نیستم. می‌برمت دکتر تا خوب بشی.

سرفه دخترک قطع شد. خندید. آب بینی‌اش با ذرات شن قاطی شده بود. سامان باز دستمال از جیبش بیرون آورد.

 بیا دماغت را پاک کن. ولی گفته باشم‌ها. از کثیفی بدم می‌آید.

با خودش فکر کرد:

«سامان و ساره... مثل... مثل پروانه و پرویز.»

یاد گریه‌های خواهرش افتاد از وقتی برگشته بود خانه‌شان. دلش سوخت. نگاه ساره کرد:

 خونه خوبیه نه؟ خوب ساختمش. دوستش داری؟

دخترک پس سر را به دیواره شنی کوبید. شن‌های پشت الوار ریخت تو صورتش. جیغ زد. سامان هول شد.

 ساره چی شد. خوبی؟ نمردی که!

دخترک بی‌حرکت بود.

ساره... تورو خدا.

به اطراف نگاه کرد. کوچه خلوت بود.

 نکند مردی؟

بغضش ترکید.

 ساره... توروخدا... اگه بایستی قول می‌دم دیگه خانه شنی نسازم.

توروخدا ذرات‌ شن به صورت پسرک پاشیده شد.

با دست چشم‌هایش را پاک کرد.

مجسمه شنی کوچک با شیطنت می‌خندید!

سهیلا راجی کاشانی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها