ماجرای زندگی جوانی که قربانی طلاق والدینش شد

من فراموش‌ شده‌ام‌

موهایش تک و توک به سفیدی می‌زند. صورتش لاغر و استخوانی است و چهره‌اش آفتاب‌سوخته. زمختی دست‌هایش را هم که به این توصیف‌ها اضافه کنی، دیگر باورت نمی‌شود عارف فقط 19 سال دارد. خودش می‌گوید: «9 سال است خیابان‌خوابی می‌کنم توقع داری قیافه‌ام چطور باشد. همین که هنوز زنده‌ام شانس آورده‌ام».
کد خبر: ۱۷۳۷۱۲

10 ساله بود که آواره و بی‌خانمان شد. سرمای زمستان و گرمای تابستان، برف و بوران و آتش و آفتاب دیگر برایش فرقی نمی‌کند. انگار این دربه‌دری را به عنوان سرنوشت خودش پذیرفته است. «چطور شد که آواره شدی؟ پدری، مادری، کسی را نداری؟»

عارف در جواب این سوال پوزخندی می‌زند و می‌گوید: «کدام پدر، کدام مادر. آنها 10 سال پیش از هم طلاق گرفتند و هر کدام رفتند پی زندگی خودشان. این وسط کسی به فکر من نبود.» یاد گذشته‌های دور می‌افتد. یاد آن روزهای تلخ که امتدادش تا به امروز هم ادامه دارد. آهی می‌کشد و ادامه می‌دهد: «پدر و مادرم از وقتی یادم است با هم دعوا داشتند. خانه‌مان همیشه میدان جنگ بود، کشمکش و کتک و کتک‌کاری. آخر هم کار به طلاق کشید. جدایی از آن وضعیت بهتر بود. البته برای آن 2 نفر، برای من از همان اول همه چیز سیاه بود».

مراحل طلاق توافقی به سرعت سپری شد و زن و مرد از یکدیگر جدا شدند، اما در این میان کودکی باقی ماند که فراموش شده بود. «تو بعد از طلاق پدر و مادرت چه کردی؟»

«چه می‌توانستم بکنم. دادگاه حضانت مرا به پدرم داد اما او من را نمی‌خواست. مزاحم زندگی‌اش بودم از قبل برای ازدواج مجدد برنامه‌ریزی کرده بود و باید هر طور که شده مرا از سرش باز می‌کرد. پس رفتم پیش مادرم.»

همیشه در فیلم‌ها دیده‌ایم و از دوستان و آشنایان شنیده‌ایم که زن و مرد هنگام طلاق هر یک بر سر گرفتن حق حضانت فرزند با هم جدل می‌کنند. اما این بار پدر، عارف را نمی‌خواست. مادر چه؟ او چه رفتاری با کودک 9 ساله‌اش داشت؟» جوان در پاسخ به این سوال می‌گوید: «او هم مثل پدرم. حال و حوصله نگهداری از من را نداشت. پولش را از کجا می‌آورد. تازه او هم می‌خواست ازدواج کند و شوهر آینده‌اش اتمام‌حجت کرده بود که باید مرا فراموش کند. این طور شد که مادرم هم من را از خانه‌اش بیرون کرد».

کودکی 9 ساله، بدون سرپرست، بدون جایی برای خواب تصورش هم زجرآور است. فکر می‌کنم عارف باید گریه‌اش بگیرد حالا و بغض‌اش بترکد یکهو اما او با نگاهی که درد و اندوه از آن موج می‌زند به من خیره می‌شود و بدون آن که صدایش بلرزد و چیزی راه گلویش را بگیرد به حرف‌هایش ادامه می‌دهد. انگار این همه سختی او را از جنس فولاد کرده است. می‌پرسم: «در 9 سالگی چه کردی؟ چطور گلیم‌ات را از آب بیرون کشیدی؟»

زمانی که مادرم هم مرا از خانه‌اش بیرون کرد دیگر به کلاس چهارم دبستان رفته بودم. همان اول سال تحصیلی بود. من تا کلاس سوم با شوق زیادی درس می‌خواندم و مدرسه را خیلی دوست داشتم اما همان ابتدای کلاس چهارم مجبور شدم ترک تحصیل کنم. من جایی برای خواب نداشتم آن وقت چه طور می‌‌توانستم درس بخوانم. پول غذایم را باید از کجا در می‌آوردم؟»

خودش این سوال آخر را این طور جواب می‌‌دهد: «چند روزی را در خانه این و آن بودم همه دل‌شان برای من می‌سوخت اما می‌گفتند عارف‌جان این جور که نمی‌شود. شرمنده ما نمی‌توانیم تو را پیش خودمان نگه‌داریم سعی کن بروی پیش مادر یا پدرت بالاخره کاملا ناامید شدم. دیگر یک خیابان خواب شده بودم. شب‌‌ها در پارک‌ها و گاهی وقت‌ها زیر پل‌ها می‌‌خوابیدم. از تنهایی داشتم دیوانه می‌‌شدم بی‌امان گریه می‌کردم. برای سیر کردن شکمم مشکل داشتم. گاهی مردم کمک می‌کردند. گاهی ته مانده غذای دیگران را می‌‌خوردم. باور کنید مرگ برایم بهتر بود.»

فقط کافی است لحظه‌ای خودتان را به جای عارف بگذارید. کودکی بی‌پناه و آواره. آن وقت معنای آن صورت آفتاب سوخته و موهای سفید را خوب می‌فهمید. می‌پرسم: «در این مدت هیچ وقت پیش پدر و  و مادرت نرفته‌ای سعی نکردی آنها را مجبور کنی فکری به حال تو بکنند؟»

«رفتم اما فایده‌ای نداشت.» دستش را در جیبش فرو می‌برد و کاغذی چند تا شده بیرون می‌کشد. برگه‌ای مربوط به دادگستری است. عارف ادامه می‌دهد: «می‌بینی که هنوز هم پیگیر هستم. هر وقت پیش مادرم می‌رفتم شوهرش را بهانه می‌کرد و وقتی به سراغ پدرم می‌رفتم زنش را. همه‌اش دنبال این بودند که یک جوری مرا از سرشان باز کند. حتی حاضر نبودند آنقدر به من پول بدهند که بتوانم چند روزی غذا بخرم البته پول می‌دادند ولی مبلغ‌اش خیلی کم بود و از طرفی همیشگی نبود. هر چند ماه یک بار، بعد از آن رفتارها دیگر از والدینم دل بریدم و فقط وقتی‌ سراغ‌شان می‌رفتم که روبه مرگ بودم. این طور با پولی که می‌گرفتم یکی دو وعده غذا می‌‌توانستم بخورم.»

روزها به سختی و کندی می‌گذرد. عارف بزرگ و بزرگتر می‌شود. قد می‌کشد. صدایش دو رگه می‌شود. او اکنون آموخته است چگونه در شهر همچون یک جنگلی زندگی کند. اما به هر حال امید همیشه همراه آدم است.
می‌پرسم: «هیچ وقت امید نداشتی این روزهای سخت تمام شود. اصلا خودت برای رهایی از این وضعیت کاری انجام دادی؟»

«سعی کردم کار پیدا کنم. خیلی این در و آن در زدم. بالاخره هم در یک رستوران مشغول کار شدم. نظافتچی بودم و باید زمین را طی می‌کشیدم. کارم سخت بود اما راضی بودم حداقل پولی گیرم می‌آمد و می‌توانستم در رستوران یک وعده غذا بخورم. البته کار در آن رستوران زیاد دوام نیاورد و خیلی زود مرا اخراج کردند. همیشه همین‌طور است کارگرهای رده‌پایین و پادو‌‌ها را زود به زود اخراج می‌کنند. به هر حال من دیگر به شرایط سخت خو گرفته بودم و فرق چندانی برایم نداشت.»

سختی کشیدن دیگر برای عارف به سرنوشتی  محتوم تبدیل شده و او زندگی عادی و آرام را از یاد برده است. از زمان اخراجش از رستوران تاکنون بیکار است و هر چند خودش دراین‌باره حرفی نمی‌زند، اما به گفته یکی از مسوولان اجرای احکام دادگاه خانواده شماره دو به مواد مخدر اعتیاد پیدا کرده و از مشکلات روحی و روانی رنج می‌برد. وقتی از او می‌پرسم در این همه سال به جز خانواده کسی به فکر تو نبود؟ می‌گوید: «فقط یک بار من را به‌خاطر کارتن‌خوابی دستگیر کردند و خیلی زود آزاد شدم وگرنه من اصلا برای کسی اهمیت ندارم. من فراموش شده‌ام.»

عارف نامش را که می‌شنود، بلند می‌شود تا به داخل اتاق واحد اجرای احکام برود. به‌ عنوان آخرین سوال علت حضورش در دادگاه را می‌پرسم.

«از پدرم شکایت کرده‌ام. او باید به من نفقه بدهد، دادگاه هم حق را به من داده و برایم ماهانه 75 هزار تومان نفقه تعیین کرده است، اما پدرم حاضر نیست این پول را بپردازد برای پیگیری این موضوع آمده‌ام.»

عارف این را می‌گوید وارد اتاق می‌شود و در را پشت سرش می‌بندد.


 

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها