اکبر منصور فلاح، کارگردان سریال آژانس دوستی‌

کارش را بسیار دوست داشت‌

با اسماعیل داورفر در سریال آژانس دوستی در جوزان فیلم آشنا شدم که به نظرم مردی کاملا متفاوت و هنرمندی کاملا متعهد بود. آقای داورفر همیشه یک الگوی خوب برایم بود. کارش را بسیار دوست داشت. به جرات می‌توانم بگویم در چند ماهی که با او کار می‌کردم، هیچ‌گاه نشد در طول ضبط سریال آژانس دوستی، داورفر دیرتر از ساعتی که آفیش شده بود، حاضر شود. همیشه زودتر می‌آمد. من گاهی می‌گفتم چرا اینقدر زود آمده‌ای استاد؟ و او می‌خندید و می‌گفت: «زود آمدن بهتر از دیر آمدن است. بعد هم به این خیابان‌ها نمی‌شود اعتماد کرد و سرساعت رسید.» داورفر مردی کاملا منضبط بود و شخصیتی دوست‌داشتنی داشت.
کد خبر: ۱۷۳۱۸۶

با روحیه مثبتی که داشت همیشه گروه را شار ژ می‌کرد. روی شخصیتی که در آژانس دوستی کار می‌کرد و نام آن آقای رئوفی بود، خیلی حساسیت داشت و برایش آن شخصیت مهم بود. می‌گفت رئوفی بین مردم جا افتاده است. او دوست داشت ویژگی‌های شخصیت رئوفی در فیلمنامه‌هایی که در حال نوشتن بود و نویسندگان مختلف با قلم‌های متفاوت روی نوشته‌ها کار می‌کردند، حفظ شود. به خاطر همین بیشتر مواقع فیلمنامه‌های قسمت‌های جدید را با خود به خانه می‌برد و روی شخصیت رئوفی کار می‌کرد تا آن طور که مردم دوست دارند، بشود. او در واقع پدر گروه بود. گاهی اوقات پای درددل دیگران می‌نشست و به حرف‌های آنها گوش می‌داد. خدابیامرزد عزیزمان حسین پناهی را که در آژانس دوستی نقش هوشنگ را ایفا می‌کرد که آدمی متفاوت و جدا از دیگران بود. داورفر خیلی حسین پناهی را دوست داشت. آن دو وقتی به بحث می‌نشستند، بحث‌هایشان برای گروه دیدنی و شنیدنی بود. آنها از دو نسل بودند که با دو نگاه متفاوت به دنیا و زندگی و جامعه نگاه می‌کردند.

آن دو با بینش خاص خود، وقایع پیرامون ما را تحلیل می‌کردند و من با آن که دوست داشتم به حرف‌های آنها گوش دهم و از تجربیات آنها استفاده کنم، ولی تا می‌دیدم بحث بالا می‌گیرد، فریاد می‌کشیدم: «همه سر صحنه!» باید اقرار کنم تلویزیون و سینما و آژانس دوستی 2 یار هنرمند بسیار خوب خود را از دست داد که دیگر مثل آنها نخواهیم داشت.

در یکی از قسمت‌های مجموعه آژانس دوستی که مشغول تصویربرداری بودیم، سکانسی از رئوفی را برداشت می‌کردیم که داورفر به تنهایی در داخل آژانس نشسته و در سکوتی غمزده به فکر دخترش است. در این سکانس قرار بود دوربین با یک چرخش 180 درجه به چهره او نزدیک شود. با صدای من برداشت این سکانس آغاز شد و من از پشت مونیتور به صحنه نگاه می‌کردم و به بازی داورفر چشم دوخته بودم. هر چه دوربین به صورت او نزدیک‌تر می‌شد، احساس می‌کردم اسماعیل داورفر بازی نمی‌کند، بلکه واقعا گریه می‌کند و اشک می‌ریزد، آنچنان که من از آن سوی مونیتور زیر پارچه سیاهی که بر سرم بود تا نور اضافه بر شیشه مونیتور نتابد، همراه با او اشک می‌ریختم. تا جایی که حتی دوربین ایستاده بود، اما من فراموش کرده بودم «کات» بدهم. بعد از مدتی چند بار از او سوال کردم که آن شب او در چه حالی بود و به چه چیزی فکر می‌کرد، اما او هیچ‌گاه برایم در این باره توضیحی نداد و خواست که از این موضوع بگذرم.

چقدر مسعود جعفری جوزانی، اسماعیل داورفر را دوست داشت و چه دوستی خوبی بین آنها برقرار بود. آقای جوزانی هر وقت سرصحنه می‌آمد، می‌گفت همه یک طرف و آقای داورفر یک طرف. زیاد او را خسته نکنی. و من می‌گفتم چشم. اما سرصحنه در واقع این ما بودیم که خسته می‌شدیم و اسماعیل داورفر پرانرژی و سرحال می‌گفت «خب. برویم سراغ سکانس بعدی.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها