نامه‌ای به کمال تبریزی به بهانه «شهریار»

ملودرامی ساده برای روایت صمیمیت

سلام آقای تبریزی، فکر می‌کنم از روزگار نه‌چندان قدیم من را بشناسید. برای این که مرا به یاد آورید، روز مراسم اختتامیه دهمین جشنواره فیلم دفاع مقدس در تالار وحدت را خاطرنشان می‌کنم که درخواستم برای انجام یک مصاحبه تصویری از گزارش جشنواره را با وجود قول مساعد لغو کردید و پیش از تمام شدن مراسم، با خیال راحت و خونسردی سریع از مقابل چشم‌های بهت زده من رد شدید و گفتید: «خانی، باشه برای یک روز دیگر». گفتم: «اختتامیه امروز است.» و شما بعدها از واکنش من به خاطر ناراحتی از دست دادن فرصت این مصاحبه، با خنده یاد کردید.
کد خبر: ۱۷۲۳۴۶

به هر حال، غرض از این مقدمه چینی این بود که بگویم منتقد سینمایی نیستم و فقط چند سالی در حوالی موضوعات تصویری اعم از سینما و تلویزیون به عنوان خبرنگار و بیشتر مصاحبه‌کننده پرسه‌ زده‌ام. خاطرم هست بیش از یک دهه قبل وقتی وارد این حرفه، آن هم در زمینه سینما شدم، دوست منتقدی به من توصیه کرد که خیلی علاقه‌مند به نقد نوشتن نباشم. دلیلش هم این بود که منتقدان اصولا از فیلم دیدن لذت نمی‌برند؛ چراکه تمام لحظه‌های فیلم به بررسی‌های منتقدانه می‌گذرد و این از لذت فیلم دیدن کم می‌کند. به مرور این توصیه را درک کردم، خصوصا وقتی چندی پیش‌ دوست دست به قلمی  البته نه در زمینه سینما که تاریخ و سیاست  می‌گفت وقتی فیلم خوبی می‌بینم، تا یک هفته احساس سرخوشی دارم و از انجام هر کار دیگری لذت می‌برم.

بهتر است بروم سر اصل مطلب و آن این که همین چند شب پیش با دیدن آخرین قسمت از سریال شهریار چقدر احساس سرخوشی بهم دست داد و چقدر دلم خواست عاشق بشوم. عاشق هر چیزی که در دنیا هست، عاشق مهربانی‌ها، زیبایی‌ها و شعرها. چندی پیش و در ابتدای پخش این سریال دوست منتقدی در پاسخ به نظر من که چقدر شهریار دلنشین است، گفت: تبریزی این بار یک فتودرام ساده ساخته و در مقایسه با کارهای قبلی‌اش، پیشرفت زیادی در آن دیده نمی‌شود. و من گفتم: همین که مردم روزگار ما را با بخش کوچکی از تاریخ معاصر آشنا می‌کند، کافی است و آن روز نمی‌دانستم که وقتی بیشتر شهریار شما را می‌شناسم و با هم‌عصرانش مثل صبا، عشقی و بهار در حد وسع سریال آشنا می‌شوم، برای دنبال کردن سریال لحظه‌شماری می‌کنم.

می‌دانید در آخرین قسمت وقتی صبا مرد، با همان خبر کوتاه پیشخدمتش و مراسم عزاداری‌ای که مدت زمان سکانسش به اندازه‌ای بود که شعر شهریار خوانده شود، برای مرگ این نوازنده چیره‌دست سه‌تار گریستم. فکر می‌کنم طبیعی است که هرکس در حوالی هنر و صرفا علاقه‌مندی به موسیقی سنتی ایران، باید صبا را بشناسد و من هم از این قاعده مستثنا نیستم. ولی هیچ‌وقت تا به حال فرصتی پیش نیامده بود که برای مرگش اشکی ریخته باشم، اما همان سکانس کوتاه... یا وقتی عشقی سرش را به خاطر عقاید سیاسی‌اش از دست داد و این بار هم باز سکانس کوتاهی به قدر کفایت و باز به همان دلیل انعکاس حس شهریار برای مرگ دوست سیاستمدارش، بیننده را به خواندن سرنوشتش علاقه‌مند می‌کند و تصویر ارائه شده از شازده قجری و مدح دروغینش از خاندان قاجار تاییدی است بر این که چرا شاعر به اندازه دیگر شعرای همعصرش در روح و جان مردم زمان خود ماندگار نشده است. هر چند تاکید می‌کنم آنچه در ارتباط با شخصیت‌های داستان ارائه شده، چه شخصیت اصلی و چه شخصیت‌های فرعی قطعا از زاویه نگاه خلاق کارگردان است که چقدر خواسته و چقدر توانسته به اصل روایت تاریخی وفادار بماند؛ چیزی که در کمتر آثار تاریخی، خصوصا تاریخی  مذهبی رعایت می‌شود و روایتی نه به دروغ که به اقتضای نگاه کارگردان وارونه جلوه داده می‌شود و درباره شهریار شما شاید باید به ندیده گرفتن جفای ثریا و سخت دل بودن شهریار اشاره کرد.

اینها را گفتم، به خاطر این که بگویم با دیدن آخرین بخش سریال (قسمت 17)‌، به یاد دیگر آثار شما افتادم، به یاد کارگردانی که اثر طنز «لیلی با من است» او هیچ وقت کهنه نمی‌شود و وقتی برای چند دهمین بار از تلویزیون می‌بینم، همچنان بازی مقتدرانه پرستویی در نقش صادق مشکینی و دیالوگ‌های بجا و حساب شده شخصیت‌های داستان خنده به لب می‌آورد و همین کارگردان در «دوران سرکشی» چقدر جدی روح در جان یک مساله اجتماعی و دختری در کشمکش مسائل روحی و روانی می‌دمد و چقدر مخاطب را هر روز جمعه غروب پای تلویزیون می‌کشاند، و وقتی رضا «مارمولک»ش با آن همه مسائل حاشیه‌ای برای پخش و ممیزی‌های مختلف، با رعایت نکردن حقوق کپی رایت و با کیفیتی نازل به بازار سیاه راه پیدا می‌کند، دست به دست بین مردم می‌گردد و جسارت کارگردان و تهیه‌کننده‌اش برای ورود به موضوعی اینچنینی ورد زبان‌ها می‌شود، با «فرش باد» آنچنان شخصیتی به فرش ایرانی می‌دهد که به نظر نگارنده شخصیت اول اثر می‌شود و شخصیت‌های حقیقی در پس داستان پرغصه بافت فرش و دست‌هایی که گره بر گره می‌زنند و رنگ در رنگ می‌آمیزند تا یکی از هنرهای این مرز و بوم هوش از سر مردم جهان برباید و...

آقای تبریزی در این فرصت کوتاه نه قصد بررسی بیش از 2 دهه حضور شما در سینما و تلویزیون را دارم و نه با دوری از محافل و مراکز مرتبط (به دلایل شخصی)‌، دسترسی به بیوگرافی و فیلم‌نگاری شما و نه اصلا نیازی به ذکر این می‌دانم که در این فرصت کوتاه گفته شود که تبریزی از کجا شروع کرد وچطور شروع کرد، مهم این است که با بضاعت سینما و تلویزیون ایران او به همراه دیگر هنرمندان هم‌دوره‌اش که شاید بیشتر بر سر زبان‌ها هستند، به کجا رسید. فقط می‌خواهم بگویم اگر استنلی کوبریک در سال 1968 میلادی ادیسه فضایی 2001 را با امکانات و تجهیزات سینمای غرب می‌سازد که پس از 4 دهه هنوز برترین فیلم فضایی در تاریخ سینمای جهان است و 12 اثر بسیار متفاوت در طول 50‌‌سال فعالیت فیلمسازی در حافظه تاریخ سینمای دنیا به جا می‌گذارد، جایی برای سینما و تلویزیون کم‌بضاعت ایران به لحاظ تجهیزات و دسترسی نداشتن به امکانات روز دنیا نیست و همین این قیاس را مع‌الفارق می‌کند.  ولی این‌بار هم باید به همان چیزی اهمیت داد که در خارج از مرزهای ایران راجع به سینمای ما می‌گویند که این سینما کم‌بضاعت، اما ارزشمند است و باید به نگاه انسانی آن بالید که قریب 2 دهه توانست سینمای ایران را در صدر برترین جشنواره‌های دنیا مطرح کند.

و شما نه برای تعریف و تمجید جشنواره‌ها، که برای این مردم این‌بار نیز بسادگی و با ساخت یک فتودرام ساده و با به تصویر کشیدن حس شاعری از شعرای این مرز و بوم، علاوه بر ارائه آثار مختلف اجتماعی، طنز و جنگ در حافظه تاریخی ملتی ماندگار می‌شوید که شاید این روزها بیش از هر وقت دیگر نیاز به شناخت تاریخ‌‌اش دارد تا در مقابل این همه بازی‌های سیاسی و تبلیغاتی دنیا به گذشته‌اش ببالد و غرور ملی جوانانش را تقویت کند. اینها را گفتم که بگویم شهریار ساده است و دلنشین، دست‌مریزاد آقای تبریزی.

مینو خانی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها