در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
همان موقع همیشه خودم را جای قهرمانهای فیلم میگذاشتم و تصور میکردم یکی از آنها هستم که میتوانم با قدرت بدن بالایی که دارم از پس همه برآیم، اما انگار همه چیز آن طور که من تصورش را میکردم نبود، مادرم همیشه میگفت: روی روحیه من تاثیر بسیار مخربی میگذارد. همیشه دلم میخواست در دعواهای مدرسه شرکت کنم و کسی را پیدا کنم که حاضر باشد باهم یک کتککاری مفصل بکنیم. این احساس در من هر چه بزرگتر میشدم، بیشتر میشد و خودم از این که میدانستم چه خشمی در درونم است نگران میشدم، اما اهمیتی نمیدادم. احساس میکردم با این روحیه پسری بسیار قوی و نترسی هستم.» «جین اوریک» پسر 18 سالهای که به اتهام به قتل رساندن جوان 24 سالهای به نام «دانیل سورنسون» دستگیر شده از تمامی جزییات کودکیاش در دادگاه سخن گفت. او با وجود این که 18 ساله است، اما صورتش به نوجوانان کمسن و سالی میخورد که هر روز به مدرسه میروند و با دوستانشان مشغول تفریحات سرگرمکننده سالم هستند. اما او پسری 18 ساله است که در این سن به خاطر به قتل رساندن پسر 24 ساله از عمد راهی دادگاه شده و حکم حبس ابد برای او قطعی خواهدبود.
جین پس از حضور در دادگاه به جزئیات به قتل رساندن پسر جوانی که از نظر جثه هم از او بزرگتر بود پرداخت و همه اعضای منصفه را شوکه کرد. آنچه که وکیل این پسر سعی دارد روی آن تکیه کند این است که وی از نظر روحی متعادل نیست و به خاطر شرایط خاصی که در بچگی داشته و روحیهاش تغییرپذیری زیادی داشته به این جنایت دست زده است. «پدر و مادرم وقتی 5ساله بودم از یکدیگر جدا شدند. علت جدایی آنها پدرم بود که حاضر نبود به راحتی در جایی مشغول به کار شود و خرج خانوادهاش را دربیاورد. بعد از جدایی آنها ما برای زندگی کردن به مادرمان سپرده شدیم. او هم که هیچ حرفه خاصی را تا به حال دنبال نکرده بود به ناچار در یک خشکشویی مشغول به کار شد. درآمد ناچیزی که او داشت نمیتوانست خرج و مخارج زندگیمان را تامین کند و به همین خاطر زندگی سختی داشتیم. برادر بزرگترم خیلی زود به مواد مخدر معتاد شد و حتی بعدها فهمیدم که در کار خرید و فروش آن هم دخیل بوده است. او برای این که من در کارهایش دخالت نکنم و یا این که از رفت و آمدهایش به مادرم خبر ندهم، مرا پای هر فیلم جنگی و خشنی که خودش میدید میگذاشت و از خانه خارج میشد. من قول میدادم که تنها ماندنم در خانه را به مادرم گزارش نکنم و با همین شرط میتوانستم انواع و اقسام فیلم را که با سن من هیچ تناسبی نداشتند را نگاه کنم. انگار دیدن صحنههای خشن مرا به وجد میآورد. بزرگتر که شدم دیگر میتوانستم خودم سراغ انتخابها بروم و هر کاری که میخواستم بکنم. دبستانی بودم که دو بار به خاطر شکستن سر همکلاسیهایم از مدرسه اخراج شدم و مادرم به ناچار مرا در جایی دیگر ثبتنام کرد. نمیدانم این چه احساسی بود که در من وجود داشت. انگار میخواستم از همه دنیا انتقام بگیرم. انگاری که همه خشمی که در طول سالها از پدرم داشتم را میخواستم سر دیگران تلافی کنم. این را خودم میفهمیدم و اصلا از آن هم ناراحت نبودم. بعد از دستگیر شدن برادرم به جرم فروش مواد مخدر من و مادرم از لسآنجلس به میشیگان رفتیم.
مادرم در آنجا فامیلی داشت که به او قول داده بود در رستورانش مادر را مشغول به کار کند. من 13 یا 14 ساله بودم که در میشیگان ساکن شدیم و دوستان جدیدی پیدا کردم که بسیار شبیه خودم بودند دوستانی که حتی آرزوهایشان هم شبیه به من بود. بعد از دستگیر شدن «جین» 18 ساله به اتهام قتل، چند تن از دوستانش برای بازجویی پیش پلیس احضار شدند. جالبترین نکته در پرونده جین این بود که تمامی دوستانش پس از پرسیدن چند سوال پلیس اعتراف میکردند که چندین بار از زبان دوست جوانشان علاقه او به بقتل رساندن افراد را شنیدهاند.
آنها عنوان میکردند از زمانی که با او دوست شدهاند میدانستند که او علاقه شدیدی به بقتل رساندن فردی دارد که پلیس از او شناختی نداشته باشد و او به دام نیفتد. اما دیدن فیلمهای نامناسب و روحیه بسیار خشنی که او داشت باعث شده بود این رویا برای او به آرزوی دستنیافتنی تبدیل شود که او پیش همه دوستانش آن را بازگو میکرد. با وجود این توضیحات دوستان نزدیک جین، دیگر شکی برای پلیس وجود نداشت که این پسر جوان در کمال سلامت دست به قتل زده و هیچ فشار عصبی روی او نبوده است. «وقتی نقل مکان کردیم دیگر کمتر مادرم را میدیدم. او هم برای خودش دوستانی پیدا کرده بود که وقت آزادش را با آنها میگذراند و اصلا کاری به زندگی من نداشت میدانست که تنها چیزی که من احتیاج دارم پول توجیبی است و آن را هم بدون هیچ دردسری برایم فراهم میکرد. چند باری که با یکدیگر دعوای شدید کرده بودیم باعث شده بود که او دیگر زیاد در مورد هیچ موضوعی با من کلنجار نرود و به قول خودش مرا به حال خودم بسپارد. او معتقد بود من یک بیمار روانی خطرناک هستم که باید در بیمارستان بستری شود اما چون او پول در بساط نداشت نمیتوانست مرا به محلی برای مداوا و یا دکتری برای معالجه بفرستد. وقتی با دانیل آشنا شدم احساس کردم او هم شبیه به خودم است. او هم از دوستان گروهی ما بود که شبها در خیابانها راه میافتادیم و به هر کس که جلوی دستمان میرسید آزار میرساندیم. از دزدیدن کیفهای پول تا شکستن شیشه خودروهای پارک شده برایمان کاری نداشت. مدرسه را هم که از زمانی که 15 ساله بودم رها کردم و دیگر کاری نداشتم که انجام دهم. مدتی که گذشت احساس کردم نگاه دانیل نسبت به من عوض شده است و بعد مدتی شنیدم که به یکی از دوستانمان گفته بود من پسری روانی و خطرناک هستم که باید از من دوری کنند. این حرفش برایم خیلی گران تمام شد. انگار چیزی را گفته بود که هیچوقت دلم نمیخواست آن را بشنوم این بود که یک روز در فرصتی مناسب با چاقو به او حمله کردم. فکر میکردم در حال فیلم بازی کردن هستم و او همان دزد خطرناکی است که من که بازیگر نقش اول فیلم بودم توانسته بودم او را از پای درآورم اما واقعیت چیز دیگری بود. من واقعا او را به قتل رساندم و 31 ضربه چاقو جان او را گرفت. اکنون که از قرصهای آرامبخش استفاده میکنم میتوانم به آن روز فکر کنم. به روزهایی که خودم را جای قهرمان فیلمهای خشن میگذاشتم من نمیدانم ولی گاهی اوقات فکر میکنم شاید اگر من شرایط بهتری در بچگی داشتم و خانوادهام مرا جدی میگرفت من به این روز نمیافتادم.»
مترجم: المیرا صدیقی
منبع: سیبیاس نیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: