در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
از کارگری شروع کردم. آجر روی آجر، خشت روی خشت گذاشتم تا این زندگی را بنا کردم. آن موقعی که به زندان افتادم تازه سروسامان گرفته بودم و اوضاعم داشت روبهراه میشد که با یک اشتباه آتش به زندگی خودم زدم. بعد از مدتها این در و آن در زدن و دنبال کار گشتن بالاخره به عنوان پرستار بچه در خانه دکتر هاشمی استخدام شدم. از خانه ما تا شهرک توحید خیلی راه بود اما مسیر را با جان و دل میرفتم و میآمدم و تمام دلخوشیام به پولی بود که سر ماه خانم دکتر توی پاکت میگذاشت و میگفت: «قابل تو را ندارد سوسن جان. خیلی زحمت میکشی برای محمد. خدا خیرت دهد.» من هم هر ماه همان روزی که حقوق میگرفتم حسابی خرید میکردم و تمام تلاشم این بود که نرگس جای خالی پدر و مادرمان و کممهریهای عموهایم را احساس نکند. بعد از آن تصادف لعنتی و تمام شدن ختم و هفت پدر و مادرم، عموهایم من و خواهر 11 سالهام را رها کردند به امان خدا. اصلا انگار نه انگار که برادرزادههایی دارند که به نان شبشان هم محتاج هستند. هر چند خودشان هم برای یک لقمه نان از صبح تا شب جان میکندند اما باید بیشتر از اینها به فکر من و نرگس بودند. من آن زمان 19سال بیشتر نداشتم و هنوز حال و هوای نوجوانی در سرم بود. بههر حال یک سال و نیم از شروع به کارم در خانه دکتر هاشمی گذشته بود که سلیمان آن پیشنهاد را داد. سلیمان از زمانی که من بچه بودم مرا دوست داشت و همه میدانستند که بالاخره روزی به خواستگاریام میآید اما دستش تنگ بود و به همین خاطر هم قبول کردم با هم محمد را بدزدیم و دو میلیون تومان باج بگیریم اما سه روز بعد از آدمربایی هر دو دستگیر شدیم. از آن به بعد دیگر از سلیمان خبری ندارم و اصلا هم نمیخواهم خبری داشته باشم او مرا به خاک سیاه نشاند و باعث شد نرگس خودکشی کند. من به پنج سال حبس محکوم شدم و خبرش مثل برق در شهرستان پیچید. عموی بزرگم که تازه یادش افتاده بود برادر مرحومش دو دختر دارد از ترس آبروریزی نرگس را به خانه خودش برد اما آنقدر با او بدرفتاری کرد تا این که یک روز رگ دستش را زد.
آن روزها در زندان داشتم دق میکردم. به خودم لعنت میفرستادم و حقیقتش من هم به فکر خودکشی افتاده بودم اما همبندیهایم نجاتم دادند. بالاخره بعد از سه سال زندان با رضایت دکتر هاشمی آزاد شدم. بهار سال 73 بود. من تنها و بیکس با مهری بر پیشانی مانده بودم که چه کنم. همه انگار مرا طور خاصی نگاه میکردند و در خیابان با انگشت نشانم میدادند این شد که تصمیم گرفتم خانه پدریام را بفروشم و از شهرستان بروم. عمویم خانه را خرید البته با قیمتی خیلی پایینتر. گفت بقیهاش بهخاطر بدهی پدر خدا بیامرزم به او است آن روز را هیچ وقت فراموش نمیکنم تمام لباسهایم را در یک چمدان جمع کردم. بغض گلویم را میفشرد. خاطرات دوران کودکی، پدرم، مادر و نرگس دوباره جلوی چشمانم جان گرفته بود نمیخواستم از خانه بروم اما چارهای نبود. عموی کوچکم میگفت: «بروی بهتر است برای همهمان. آبرویمان بیشتر از این نمیرود کمکم مردم فراموش میکنند».
وقتی به تهران رسیدم ساعت 5/9 شب بود. به مسافرخانه اول که رفتم اتاق ندادند. گفتند به دختر مجرد اتاق نمیدهند. مسوول مسافرخانه دوم هم همین را میگفت و اتفاقا سومی و چهارمی هم. دیگر از کوره در رفته بودم. برای همین به مسافرخانه پنجم که رسیدم و مرد همان جواب را تکرار کرد سرش فریاد کشیدم ساعت شده بود 11 شب. گفتم این وقت شب چه کنم. در خیابان که نمیتوانم بمانم. اول فکر کردم مرد دلش بهرحم آمده است اما روز بعد از نگاهش فهمیدم نیتش چیز دیگری است. برای همین آنجا را ترک کردم. سه روز دیگر هم با خواهش و التماس در مسافرخانهها اتاق گرفتم تا این که بالاخره در حوالی بیمارستان شماره دو خانهای کوچک وکلنگی اجاره کردم. صاحبخانه مرد سختگیری بود. گفته بود حق ندارم مهمان به خانه ببرم و من گفته بودم اصلا کسی را ندارم در این شهر بیدر و پیکر. بعد با اخم گفته بود: «حمام و دستشویی مشترک است. حمام فقط هفتهای یکبار.» من هم جواب داده بودم: «یادم میماند. حتما.» یک ماه اول را از پول خانه پدری خوردم و هر چه تلاش کردم نتوانستم دستم را جایی بند کنم. میدانستم اگر اوضاع به همین منوال بماند به زودی باید کاسه گدایی دستم بگیرم چون بیشتر پساندازم رفته بود بابت پول پیشخانه و چند تا خرت و پرت که از سمساری خریده بودم. به چند کارگاه سر زدم ولی هیچکس کارگر زن نمیخواست خودم هم که به جز بچهداری و درست کردن بادبزن دستی کار دیگری بلد نبودم. روی چند تا کاغذ نوشته بودم یک پرستار ماهر دنبال کار میگردد بعد شماره تلفن صاحبخانه را هم زیرش اضافه کرده و کاغذها را در حوالی آزادی روی در و دیوار چسبانده بودم اما کسی تماس نگرفت تا این که بعد از 2 هفته پسر صاحبخانه بالا آمد، سرفهای کرد و مرا صدا زد. تلفن کارم را داشت. مردی جوان پشت خط بود. از سابقهام پرسید و این که چقدر حقوق میخواهم. بالاخره آدرس را داد تا روز بعد بیشتر با هم صحبت کنیم اما وقتی با بدبختی به آن آدرس در خیابان ملاصدرا رفتم فهمیدم آن طرف مزاحم بوده و اصلا چنین خانهای وجود ندارد.
آن روز وقتی با دلخوری و ناامیدی به خانه برگشتم حسام را در حیاط دیدم. جوان محجوب و سربه زیری بود اخلاقش هیچ شباهتی به پدرش نداشت. وقتی چهره خسته مرا دید. پرسید: «چه شد بالاخره کار پیدا کردی؟» و من ماجرا را برایش تعریف کردم همانطور که مشغول حرف زدن بودیم مادرش پرده حصیری خانهشان را کنار زد و با فریاد صدایش زد و او مجبور شد که برود. از آن روز به بعد مادر و پدر حسام هر وقت مرا میدیدند سگرمههایشان درهم میرفت. هر چه به ذهنم فشار میآوردم که مگر چه کردهام چیزی به عقلم نمیرسید. حسام هرازگاهی که برای رفتن به دستشویی به حیاط میآمدم یواشکی جلو میآمد و سر صحبت را باز میکرد. 3 ماه از آمدنم به تهران گذشته بود و من درمانده و ناامید شروع کرده بودم به ساختن بادبزن حصیری آنها را در سهراه آذری میفروختم.
پولی که در میآوردم خرج خوراکم هم نمیشد. تازه اگر رانندهها بادبزنها را نمیدزدیدند. نمیدانم آخه پول آدمی مثل من هم خوردن داشت؟
ماه چهارم بود که یک روز دیدم نامهای توی خانهام افتاده. حسام خواسته بود ساعت 9 شب موقع بردن آشغال منتظرش بمانم. من هم که تازه کمکم داشت چیزهایی حالیام میشد،همان کار را کردم. حسام جوان سر به راهی بود. تازه سربازیاش تمام شده و در یک تعمیرگاه تلویزیون در محل خودشان کار میکرد. او آن شب با ترس و لرز سراغم آمد و گفت برایم کار پیدا کرده است.
یکی از دوستانش در یک رستوران در حوالی میدان 15 خرداد کار می کرد. کارشان این بود که غذا فقط بیرون میدادند و یک آشپز زن داشت و من میتوانستم دستیار آشپز بشوم. خوب یادم است وقتی از حسام پرسیدم از کجا میداند من آشپزی بلدم، سرش را پایین انداخت. سرخ شد و گفت: «بوی غذاهای شما همیشه در خانه میپیچد.»
کارم را در آشپزخانه شروع کردم. دیگر کمتر حسام را میدیدم و اگر دیداری بود همان ساعت 9 شب موقع آشغال گذاشتن بود تا این که یک روز مرد صاحبخانه مرا موقع رفتن به طبقه بالا صدا زد و گفت باید خانه را خالی کنم.
همین که پرسیدم چرا زنش از راه رسید و هر چه فحش بلد بود بارم کرد و گفت اگر فکر کردهای میتوانی حسام را از راه به در کنی. کور خواندهای. طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه. مگر گناه من چه بود. از آن روز تا 9 روز بعد که به خانه دیگری در همان حوالی اسبابکشی کردم دیگر حسام را ندیدم اما بعد از آن هراز گاهی هر وقت از جلوی تعمیرگاه تلویزیون رد میشدم چشممان به هم میافتاد و بیهیچ حرفی من قدم تند میکردم و رد میشدم. آشپزخانه و دوستی با یاسی، زن سرآشپز، که همسر مدیر رستوران بود تنها دلخوشی من شده بود. یاسی زن مهربانی بود که در زندگی خیلی به من کمک کرد. او بود که تشویقم کرد درس بخوانم و دیپلم بگیرم.
دو سالی که در آشپزخانه کار میکردم، روزهای آرامی داشتم و دوباره زندگیام داشت به روال همان روزهای قبل از زندان در میآمد اما بعد از 2 سال شوهر یاسی آنجا را فروخت و برای هر کدام از 3 پسرش مغازههای کوچک در منطقههای مختلف خرید. دوباره آرامشام از بین رفت. این اتفاق درست یک ماه قبل از امتحاناتم برای دیپلم رخ داد.
حوصلهای برای درس خواندن نداشتم. باید دوباره دنبال کار میگشتم. یاسی هم نبود که دلداریام بدهد البته امتحانها را قبول شدم هرچند ناپلئونی اما بالاخره دیپلم گرفتم و امیدم به زندگی بیشتر شد. دلم هوای شهرم را کرده بود. میخواستم سر قبر پدر و مادرم و نرگس بروم. درست از لحظهای که سوار اتوبوس شدم تا 2 روز بعد که برگشتم دلم آشوب بود. هنوز از راه رفتن در خیابانهای شهرمان و محلهمان میترسیدم. اما به هر حال آن سفر برایم خیلی خوب بود. روحیهام عوض شد. وقتی به تهران برگشتم فکری به سرم زد. با حدود 20 مغازهای که هر روز از رستوران ما غذا میگرفتند صحبت کردم، قرار شد هر روز ناهار را در خانه درست کنم و برایشان ببرم. برای آنها فرقی نمیکرد از چه کسی ناهارشان را بگیرند فقط کیفیت و قیمت برایشان مهم بود و من توانستم نظرشان را درهر دو مورد تامین کنم. غذاها را در ظرفهای یک بار مصرف میریختم و با تاکسی دربستی به بازار میبردم. در همان رفت و آمدها با جوان تاکسی داری به اسم پیمان آشنا شدم و او گفت حاضر است هر روز کار پخش غذاها را انجام دهد به شرط آن که پول بیشتری گیرش بیاید. پیمان جوان خوبی بود و زیاد طول نکشید تا بفهمم نگاهها و حرفهایش معنی خاصی دارد. خودم هم احساس میکردم ته دلم چیزی جان گرفته است. حقیقت داشت عاشقش شده بودم و همین عشق همه مشکلات را برای هر دومان آسان کرد و توانستیم بدون جشن مفصل، جهیزیه آنچنانی و این جور مسائل زندگی خودمان را شروع کنیم. پدر پیمان مرد مسن و مهربانی بود که شوهرم باید از درآمدی که از تاکسی داشت مبلغی هم به او میداد. روزها به سرعت میگذشت و مشتریهای من بیشتر و بیشتر میشد تا این که تصمیم گرفتیم حیاط خانه پدر پیمان را به آشپزخانه تبدیل کنیم ولی بعد از مدتی کارمان گره خورد ما جواز نداشتیم و اداره بهداشت موضوع را فهمیده بود. این شد که پیمان افتاد دنبال کارهای جواز. با اجازه پدرش تاکسی را فروخت. با شهرداری مذاکره کرد. حیاط را با یک تیغه از خانه جدا کرد و به این ترتیب خودمان صاحب آشپزخانه شدیم. این کارها در مجموع یک سال طول کشید و بعد از آن درست در روزهایی که باید من و شوهرم بیشتر کار میکردیم اتفاقی افتاد که من خانهنشین شدم. بچهدار شده و بچهام سقط شده بود. مرا عمل کرده بودند و آن روزها اصلا حال خوش نداشتم. پیمان هم که از عهده کارها بر نمیآمد. از او خواستم سراغ یاسی برود و از او کمک بگیرد. یاسی هم دستش درد نکند تا آنجا که میتوانست کمکمان کرد. هرچند وضع مالیمان روز به روز بهتر میشد اما یک غم بزرگ در قلب من خانه کرده بود و مطمئن هستم شوهرم هم همین احساس را دارد اما سعی میکند به روی خودش نیاورد. من دیگر نمیتوانستم بچهدار شوم.
2 سال آشپزخانه خودمان را داشتیم که کمکم کارمان از رونق افتاد. رستورانها زیاد و مشتری کم شده بود. پیمان تصمیم گرفت مغازهای اجاره کند و پیتزافروشی راه بیندازد. اما مغازه اجارهای هم دردسرهای خودش را داشت تا آدم جا میافتاد و مشتری جمع میکرد باید اسباب و اثاثیهاش را برمیداشت و دنبال مغازهای دیگر میرفت. بعد از فوت پدر پیمان، خانهاش را فروختیم و بعد از پرداخت سهم ارث خواهر شوهرم با بقیه پول و پسانداز خودمان یک مغازه خریدیم و پیتزافروشی خودمان را میکردیم. اکنون در زندگی هیچ مشکلی ندارم به جز این که بچهدار نمیشوم. مهم نیست، امیدواریم کودکی را به فرزندی قبول کنیم یا مهر ما را به او بدهد.
علیرضا رحیمینژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: