در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
تا به حال چند بار از خانه فرار کردی؟
دفعه اولم بود. دیگه فرار نمیکنم، قول میدهم، اما اجازه دهید با مادرم زندگی کنم. من پدرم را دوست ندارم، او همه را آزار میدهد.
چند روز از خانه بیرون بودی؟
تقریبا یک هفته، خسته شده بودم دیگر تحمل نداشتم، اما حاضر هم نبودم به خانه پدرم برگردم. حتی وقتی مرا دید همراهش نرفتم.
چه کسی تو را دستگیر کرد؟
در محوطه حرم عبدالعظیم پرسه میزدم که پدرم و یکی از دوستانش مرا دیدند، پدرم به طرفم آمد. آنقدر ترسیدم که پا به فرار گذاشتم. پدرم دنبالم دوید، فریاد زد «کاری ندارم.» باور نداشتم، پدرم همیشه این حرف را میزد، وقتی میایستادم سیلی پشت سیلی به صورتم میکوبید. آن روز وقتی پدرم گفت مرا کتک نمیزند دیگر گولش را نخوردم، اما یکدفعه دیدم 2 مامور جلویم ایستادند و متوقف شدم. آنها مرا به سمت ماشین پلیس بردند، با این حال در امان نبودم پدرم چند سیلی به من زد.
رفتارهای تند پدرت به چه دلیل است؟
پدرم از همان زمانی که به یاد دارم بداخلاقی میکرد و مادرم را کتک میزد، اما در چند سال اخیر به خاطر مصرف شیشه بسیار بدتر شده است. چندین بار تمام وسایل خانه را شکسته و همه ما را بشدت کتک زده است، رفتارهایش قابل تحمل نیست.
چرا به جای این که پیش مادرت بروی از خانه فرار کردی؟
مادرم حاضر نشد من را بپذیرد، البته نه به خاطر این که مرا دوست نداشت، دلش برای خواهر کوچکترم میسوخت که در صورت خروج من از خانه تنها میشد و بیشتر در معرض آسیب قرار میگرفت، چون یک بار پدرم قصد داشت با چاقو او را بزند.
چرا هر دو پیش مادرتان نمیرفتید؟
پدرم اجازه نمیداد، چون مادرم با حالت قهر خانه را ترک کرده بود، پدرم میخواست از او انتقام بگیرد و اجازه نمیداد ما از خانه خارج شویم. مادرم میخواست جدا شود و از طریق دادگاه ما را از پدرم بگیرد.
پدر و مادرت همیشه با هم درگیر بودند؟
مادرم مشکلی نداشت، پدرم بود که فریاد میزد و مادرم را به باد کتک میگرفت، گاهی آنقدر مادرم را کتک میزد که بیهوش میشد، خواهر کوچکترم که حالا 4 ساله است خیلی میترسید. مادرم به خاطره من و خواهرم آن شرایط را تحمل میکرد، بار آخر پدرم او را از خانه بیرون کرد و گفت دیگر او را به خانه راه نخواهد داد.
مادرت حالا کجا زندگی میکند؟
پیش پدر و مادرش، آنها از مادرم خیلی حمایت میکنند حتی حاضر هستند از من و خواهرم هم نگهداری کنند، اما پدرم برایشان دردسر درست میکند، یادم میآید یک بار وقتی من و خواهرم به اتفاق مادرم به خانه پدربزرگ رفتیم و مادرم میگفت که دیگر حاضر نیست برگردد، پدرم با دوستانش به خانه پدربزرگ حمله کرد و آنقدر شیشه شکست و فحاشی کرد که پلیس آمد. بعد هم دادگاه حکم داد که من و خواهرم باید برگردیم و مادرم نتوانست طاقت بیاورد، چند روز بعد برگشت.
برای مدرسه رفتن هم مشکل داشتی، آن طور که در پرونده آمده چند سالی است که مدرسه نرفتهای؟
چند سال پیش باز بحثی بین مادر و پدرم در گرفت و پدرم که مواد مصرف کرده بود عصبانی شد و به طرف همه ما حمله کرد، آن روز پدرم من را سیاه و کبود کرد، خیلی ناراحت شدم، خجالت میکشیدم به مدرسه بروم، صورتم کبود شده بود، دیگر نمیتوانستم درس بخوانم، دلم میخواست فقط گریه کنم، به مادرم گفتم دیگر ادامه نمیدهم و تا زمانی که زیر سلطه پدرم هستم درس نمیخوانم، مادرم سعی داشت وادارم کند که به مدرسه برگردم، اما دیگر نمیتوانستم. گاهی خودم در خانه کتاب میخواندم البته کمتر پیش میآمد که خانهای آرام داشته باشیم.
اگر مادر تو را بپذیرد حاضر هستی که پیش او زندگی کنی؟
این آرزوی من است که برای همیشه پیش مادرم باشم اگر او بپذیرد، دیگر از خانه فرار نمیکنم، آن چند روزی که خارج از خانه بودم شرایط بسیار سختی داشتم حتی مجبور شدم چند شب در خانه پسری بخوابم که از قبل میشناختمش، او هم از من سوءاستفاده کرد، بعد هم برای فرار از شرایطی که داشتم در خیابان میخوابیدم. من هم مثل همه دلم میخواهد زندگی سالمی داشته باشم، هر چقدر هم فقیر باشم اشکالی ندارد، دوست دارم زندگی شادی داشته باشم.
اگر دادگاه باز هم حکم داد که با پدرت زندگی کنی، چه، با توجه به تجربه تلخی که داشتی حاضری باز هم فرار کنی؟
به خانه پدرم برنمیگردم، حتی شده در بهزیستی زندگی کنم، پیش پدر خشمگین و نامهربانم برنمیگردم اما از بهزیستی هم فرار نمیکنم، فقط امیدوارم من و خواهرم را به مادرم بدهند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: