در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ما هم که به این بازار گرمیها اصولا مدتهاست عادت کردهایم خودمان را زدیم به آن راه و گفتیم حالا تو بگو اگر کارمان کشید به تیمارستان مسوولیتش پای خودمان. گفت یادت هست که من گفتم میخواهم بروم کیش، آب و هوایی تازه کنم بلکه از دست این سردبیر و مطالب خواستنهایش راحت شوم؟ گفتم آره، گفت: خب من الان توی هواپیمام، گفتم به به چشم خلبان روشن، داری با دل خوش با موبایل وسط پرواز حرف میزنی؟ گفت: بگو کی نشسته بغل دست من، گفتم کی نشسته، گفت خب حدس بزن، گفتم: بمیری، بگو دیگه، گفت: سعدی!
اینجا بود که مهماندار گویا از راه رسید و ایادی را هنگام صحبت با تلفن همراه دید و حسابی دعواش کرد. ما هم گفتیم یک چیزی گفته شنونده باید عاقل باشد، اما وقتی مصاحبه با سعدی را آورد نزدیک بود سکته کنیم. حالا هم خودمان با پای خودمان داریم میرویم تیمارستان. امیدوارم شما بعد از خواندن این مصاحبه کارتان به جاهای باریک نکشد:
ببخشید جناب، شما آقای سع.... دی... نیستید؟
عجب، عجب... .
بله، عجب، نگفتید جناب درست شناختم؟ خودتونید؟
چرا فکر کردی من سعدی هستم جوان؟
خودتی دیگه بابا، با این تیپ و قیافه و اون گلستان و بوستان میخوای پس کی باشه؟
عجب، عجب... .
بله... .
خب حالا بر فرض که خودم باشم فرمایش؟
هیچی آقا، ما خیلی چاکریم، باورمون نمیشه شما رو اینجا، توی هواپیما، در این شب پرستاره ببینیم. خدا چقدر ما رو دوست داره آقا، خدایا شکرت... .
ممنونم فرزند.
آقا نگفتید اینجا چیکار میکنید.
میبینی که پسر جان دارم میرم کیش.
ای ول، واسه تفریح دیگه؟
ای... تقریبا. یادی از ایام قدیم و دلجویی از دوستی که قبلا در گلستان رنجانده بودمش.
کی آقا.
تو گلستان منو نخوندی؟
چرا آقا، توی کتاب فارسی مون پر بود از شعرهای شما، خوندیم.
پس اون حکایت رو خوندی که: «بازرگانی را شنیدم که 150 بار داشت و 40 بنده و خدمتکار. شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش درآورد. همه شب نیارمید از سخنهای پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قباله فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین...».
بله، بله آقا که بعدش بهتون میگه اگه فلان چی رو ببرم فلان جا و از اون جا فلان چیز رو بیارم بهمان جا و... دیگه میشینم توی حجره و... .
بله، به قول شما امروزیها فی الواقع مخ مان را تیلیت کرد.
درسته آقا، یادمونه. شما هم به سبک مرسومتون آخر سر وقتی گفته بود سعدی تو هم سخنی بگوی گفته بودی... .
آن شنیدستی که در اقصای غور/ بارسالاری بیفتاد از ستور/ گفت چشم تنگ دنیا دوست را/ یا قناعت پرکند یا خاک گور.
آره آقا بد زدی تو پرش، ای ول، ای ول.
پسر جان این چه ادبیاتیه که تو داری باهاش حرف میزنی؟ من، فردوسی، حافظ، عطار، مولانا، خیام و... عمرمون رو نگذاشتیم که تو این جوری حرف بزنی.
بنده بسیار شرمسار میباشم.
باش که اموراتت بگذره!
داشتیم آقا.
...
خب حالا دارین میروید کیش که دوباره این آقا رو ببینید که چی بشه؟
نه فرزند دارم میرم ازش حلالیت بطلبم.
مگه هنوز زنده است؟
نه، از بچههاش.
واسه چی آقا؟
در این لحظه میبایست واقعیتی را بتو اعتراف کنم فرزندم، آن وقتها که ما این حرفها را میزدیم ارزانی بود. در واقع اصلا چیزی به نام گرانی وجود نداشت. چون اگر چیزی گران میشد روی دست طرف باد میکرد و کسی نمیخرید. این است که ما هم چشممان رفته بود به آن چند روز عمر و فکر میکردیم همیشه همین جوری است نگو که آن بنده خدا دو روز بعدش را میدیده و آن همه سختی میکشیده که حالا بچههایش در به دری نکشند.
عجب، عجب... .
بله، اینه که دیدیم بزرگداشت ما رو گرفتن گفتیم لابد بلیط هم مجانی بهمون میدن، چه فرصتی از این بهتر که بریم از بچههای اون یارو حلال بودی بطلبیم و چنین شد که در این شب پرستاره راهی کیش شدیم.
آقا شما مصاحبههای ما رو خوندین.
ها.
به نظرتون آینده ادبی ما چطوره؟ امیدی به گرفتن نوبل هست، نیست.
نه خیر... سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی، خانم مهماندار پس ما کی میرسیم؟
آقا نگفتین، شیخ اجل، استاد... ای بابا پس این کجا داره میره، بابا یه بله و نه، استاد، استاد... .
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: