پشت روشنایی روز

کد خبر: ۱۷۱۷۹۲

صداهایی از آن‌ور در می‌آمد، ساک روی دوشش رو بالا انداخت.

 ها خاتوزین، شنفتی کوموله‌هامان تا کجا پیش‌هاتن(1)‌، چند روز دیه کردستان به کل می‌گیرن.

کاک صائب خیره به خاتوزین که زیر آلاچیق نشسته بود با صدای چندرگه‌اش این را گفت، دستی به سبیلای زبر و جوگندمی‌اش کشید و رفت طرف چاه آب:

 تو چونی کژال! به عموت سلام نمی‌کنی؟

کژال کنار خاتوزین خمیر ورز می‌داد و زیر لب زمزمه می‌کرد:

«تق، تق، تق دروازه‌

هاتوم(2)‌ بو نانی تازه‌

برا گورم(3)‌ سربازه‌

برا چکولم(4)‌ تیربازه(5)‌»

سلام کرد، ساکت شد و دیگر نخواند، منتظر بود مثل هر بار که صدایشان بلند می‌شد، گوشه‌ای برای کز کردن پیدا کند، نگاهش را طرف مادر چرخاند، سفیدی ریشه‌های موهای فرق سر خاتوزین بیرون زده بود، با تمام نیرو ورزی به خمیر زیر دستش داد:

 مرده‌شو خودتانه ببره با کومول‌هاتان! بیشرفا! حیف او شوهر خدابیامرزم که تو برارش هبی!(6)‌

کاک صائب انگار که نشنید! و دست در سطل آب کنار سنگ‌چین دور چاه وسط حیاط کرد و پاچه‌های شلوار مشکی پت و پهنش را که مثل خمره دور مچ پاهایش تنگ شده بود را تکاند.

جوان پشت در، دستش را طرف کلون در برد، سنگین بود و کمی گرم از تیغ آفتاب، مکثی کرد و دستش را برگرداند و روی سرش کشید، به پوتین‌های خاک‌گرفته خودش نگاه کرد: «کاش با همون مینی‌بوس که اومدم برمی‌گشتم، خدا بگم چیکارت کنه رحیم، جونت درمیومد وقتی حاجی بهت گفت خودت میومدی».

نیم ساعت پیش وقتی مینی‌بوس ده رسیده بود آخرین نفری بود که از رکاب آن پایین آمد، بوی اسفند یاد محرم انداختش، البته در شهر خودشون، «طوق، کتل، سینه‌زنی و... چه صفایی داشت».

نگاهش را چرخاند طرف گوسفندی که بین زانوهای پیرمرد تقلا می‌کرد، شکم پیرمرد رو شال دور کمرش برگشته بود و تند و تند بالا و پایین می‌رفت، یک دست و یک پای گوسفندی را گرفت و بر زمین زد، مثل توپ صدا داد، کمر راست کرد و پا روی شکمش گذاشت:

 برا سلامتی عروس و دوماد صلوات.

کاردی را که لای دندان‌هایش گرفته بود بیخ گلوی حیوان گذاشت و بسم‌الله گفت و کشید، خون مثل فواره بیرون پاشید، با بلند شدن صدای صلوات جوان سر برگرداند و از لابه‌لای جمعیت بیرون آمد. چفیه‌اش را به پیشونیش مالید.

 نگاه بکه(7)‌ خوار، غریبه نه؟

 ها، آره مکه تا حال ندیدمش!

صدای 2 زنی بود که کمی آن‌ طرف‌تر زیر سایه درخت چنار پیر گوشه میدان ایستاده بودند.

سر و صدای پسربچه‌هایی که چوب به دست از پله سنگی‌های کوچه پایین می‌آمدند افکار جوان را بهم ریخت، دوباره به در چوبی نگاه کرد، گره دستش را باز کرد و کلون در را تکان داد.

خاتوزین با‌ آرنج دستش به زانوی کژال زد؛

 بس خمیر نگیر.

و تتمه چانه آخر خمیرش را پهن کرد و با دست دیگرش آن را محکم‌تر از قبل به دیواره تنور چسباند.

 خیلی خوشت نباشه کیخدا (8)‌، صدام با آن همه توپ و تانک نتانست کاری کنه، شماها که تکلیفتان معلومه.

دستش را در کاسه آب کنار زانویش شست و بلند شد، آردهای روی جلیقه زرشکی ملیله‌دوزی ‌شده‌اش به زمین ریخت، همین‌طور دامن توری مشکی -زرشکی‌اش، آنها را تکاند و از زیر آلاچیق بیرون آمد، سربند زیتونی و پولک‌های روی پیشانی مادر زیر آفتاب برقی زد، صائب که هنوز داشت خاک سر و کله‌اش را می‌تکاند روی لبه پله ایوان روبه‌روی آلاچیق نشست و نیشخندی زد، از همان اول که‌ آمده بود نگاهش را از خاتوزین برنداشت. «جفت چشمای سیاه توده نی،‌ چش سفید!» این را خود کاک صائب شب اول مرخصی آخر کاوه به او گفته بود، سه نفری هر چی چشم به در دوختند هیچ‌کس نیامد به مادر سرسلامتی بگوید، الا دو سه تا همسایه دیوار به دیوارشان و کاک صائب،‌ او هم حتمی آمده بود ببیند کی حرف کدخدا را زمین می‌گذارد و می‌آید آنجا، همان‌شب کاوه برای خاطر همان حرف که به مادرش گفته بود عمو را از خانه انداخته بود بیرون.

خاتوزین زیرچشمی نگاهی به آن چشمان هیز انداخت:

 صائب دانی حال که جنگ تمام هبه (9)‌ هر آن ممکنه کاوه‌ام بهاته (10)‌، الان‌هاست که مینی‌بوسی از شهر هاته باشه، می‌خوام دومادش کنم!

دندان‌هایش روی هم می‌سایید وقتی این حرف را می‌زد، صدای در هر دوی‌شان را سر جا نگه‌داشت، لب‌های کاک صائب به هم چسبید و از روی پله بلند شد، ظرف خمیر از دست کژال افتاد، خاتوزین نگاهی به صائب انداخت، ابروهایش از هم باز شد، نفس‌نفس‌ می‌زد:

‌ می‌شنوی کژال دارن در می‌زنن، دست بجنبان، ایجا را جمع و جور کن، شاید کاوه هاته بیه.

طرف در رفت، سیاهی هیکل کاک صائب روی صورتش افتاد:

 گوش بگیر خاتوزین، خاصه که از خر شیطان پیاده بهاتی، من که غریبه نیم برا شویتم، تو هم که تو ایجا غریبی، کس و کاری ناری، هم جوانی و هنوز ماشاءالله بر و رو داری، به خدا روی چشام می‌ذارمت همین‌طور کژال و کاوه را.

کاک صائب نرم‌‌تر از قبل حرف می‌زد، خاتوزین این بار از نگاه‌های هیز صائب فرار نکرد و ایستاد، ابرویی بالا انداخت سر تا پایش را ورانداز کرد، ته خنده‌ای رو لبانش نشست:

 ها گوش بگیر، کیخدا، کرکمه (11)‌، مردمه داره در می‌زنه، می‌شنوی، نه جای ای حرفاس.خر‌خر نفس‌های صائب صدایش را کلفت‌تر کرده بود:

 گوش بگیر، خیره سر تو به من بدهکار هبی، یادت نهاته که وقتی کژال لاجون شد هیچکی یک قرانم پولت نداد هان!

نگاه کاک صائب برای خاتوزین آشنا بود، هشت نه سال پیش، کاوه با چشم‌های لرزانش بر و بر به کاک نصرت صورتش پر از خون بود و دمر روی اسب افتاده بود نگاه می‌کرد، بدن بابا هیچ تکانی نمی‌‌خورد، کژال هنوز شیر می‌خورد، کاک صائب دهنه اسب را به طرف خاتوزین هل داد، می‌گفت با هم به شکار رفتند که کاک نصرت از صخره پرت شد، همین‌طوری نگاه می‌کرد، اما خاتوزین می‌دونست که از وقتی نصرت شده بود بلد بچه‌های سپاه صائب و اطرافیانش چشم دیدنش را نداشتند، اصلا همه ده می‌دانستند.

دوباره در صدا کرد، خاتوزین سرش را جلوتر آورد، سوراخ‌های بینی‌اش از حجم زیاد هوا بازتر شده بود، با غیظ انگشتش را جلوی صورت او گرفت:

 گوش بگیر ببین چه گوم، من اگر کاوه‌‌ام نبود دخانه‌ای که نانکش بوی خیانت دیه نمی‌هاتم، حالام که کرکم مرد خانمه، کار می‌کنه و پولتو برمی‌گردانه.

کاک صائب را کنار زد و رد شد و طرف در رفت، چشماش را بست و نفسی گرفت با باز کردن در آنها را باز کرد.

 ‌س، سلام مادر.

مرد جوان نگاهش را پایین انداخته بود. لباس خاکی و چفیه‌اش را ورانداز کرد:

  سلام کره بفرما.

 ب، ببخشید خانه کاک نصرت همین جاست، کا... کاک نصرت پا... پایدار.

خاتوزین کمی خود را از در بیرون کشید:

‌ ها، کاری داری، مه زنشم.

جوان انگشت‌های دستش را با دست دیگرش فشار می‌داد، انگشتانش دونه دونه می‌شکست، خاتوزین همان شکلی بود که هر وقت کاوه از مادرش تعریف می‌کرد در ذهنش نقش می‌بست، چشماش را برهم زد و مکثی کرد، چانه‌اش لرزید:

 من، من از جهاد آمدم، البته قبلش جبهه بودم، با کاوه ... تو یه منطقه بودیم.

ساک روی دوشش را پایین آورد و جلوی خاتوزین گذاشت:

  با کاوه، قرار بود، قرار بود که این هفته برگردیم اما پریشب تو منطقه با کوموله‌ها درگیر شدیم.

چفیه‌اش را جلوی چشماش گرفت، هیکل کاک صائب پشت سر خاتوزین که خیره به جوان لباسش روی پلیسه‌های در کشیده شد و روی زمین نشست پیدا شد، دست به شال کمر ایستاده بود و سبیل‌های کلفتش روی صورتش پهن شده بود.

  پی‌نوشت‌ها:

1-  هاتن: آمده‌اند.

2‌ - هاتوم:‌ آمده‌ام.

3 - گورم: بزرگترم.

4 - چکولم: کوچکترم.

5  - تیربازه: در حال جنگ.

6 ‌- هبی: باشد.

7 - بکه: مکن.

8‌  - کیخدا:‌ کدخدا.

9 - هبه: بشود.

10 - بهاته: بیاید.

11‌ - کرکمه: پسرمه.

داوود ملکی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها