یک خاطره:

ناله‌های مادر آهو‌بره‌

تابستان سال 54 پس از بازدید از مدارسی که آن فصل استثنائا دائر بودند به روستائی رسیدم بنام قلعه جوق از توابع شهرستان میانه. همان روستائی که دهقان فداکار (ریزعلی خواجوی) مسافران قطار تهران تبریز را از مرگ نجات داده بود. غروب بود و بنده نیز بسیار خسته و دلم می‌خواست شب را در آن روستا پیش معلم بمانم.
کد خبر: ۱۷۰۷۳۳

اتفاقا کدخدا و معلم بسیار اصرار کردند شب را مهمان آنها باشم. پس از صرف چای، کدخدا سلیمان گفت: شام را در حیاط بخوریم و در روشنایی مهتاب چراغ گردسوزی هم روشن کردند و سرسفره که مشغول غذا خوردن بودیم کدخدا سر صحبت را باز کرد که اگر چند روز پیش می‌آمدی در روستا غوغایی برپا بود. جریان را پرسیدم گفت عزیز شکارچی را می‌شناسی؟ گفتم بلی. گفت: از روستا کوچ کردند رفتند به قم. علت را،  پرسیدم:‌ اظهار نمود چند ماه پیش طبق معمول عزیز به عزم شکار تفنگش را برداشته به کوه می‌رود می‌بیند آهویی مشغول چراست و بره‌اش در کنارش، غافل از این‌که شکارچی بیرحمی در کمین است. او بره آهو را می‌زند و مادرش فرار می‌کند.

عزیز شکار را برداشته بطرف ده برمی‌گردد. چند قدمی که می‌آید احساس می‌کند مادر آهو دنبالش می‌آید.
برمی‌گردد تا او را نیز بزند تیر به خطا می‌رود. تا به ده می‌رسد چند مرتبه تیراندازی می‌کند اما تیرها به هدف نمی‌خورد. عزیز از این پیش‌آمد بسیار ناراحت می‌شود. عزیزی که یک تیرش به خطا نمی‌رفت چه شده با چند تیر که در بیست و سی قدمی هست نمی‌تواند شکار بکند. آفتاب غروب‌ می‌کند عزیز شکارچی با افکار پریشان به‌خانه می‌رسد و جریان  به همسرش می‌گوید. همسرش خیلی سرزنشش می‌کند که چرا بره‌ای را که پیش مادرش بوده شکار کرده است .

در این‌موقع می‌بیند صدای آهو بلند شد. عزیز برای خاموش کردن صدا تیری رها می‌کند. کدخدا سلیمان می‌گفت از صدای تیر ما هراسان شده و آمدیم عزیز را دیدیم تفنگ به‌دست جلوی در ایستاده بسیار پریشان حال است در این زمان باز صدای آهو به گوش می‌رسد که خیلی به ده نزدیک شده باز عزیز تیراندازی می‌کند. دقایقی صدا خاموش می‌شود باز صدایی که دل‌ها را به‌درد می‌آورد بلند می‌شود اما بی‌نتیجه است تا صبح ناله آهو بلند بوده است.

همه می‌گویند ورق برگشت و عزیز بیچاره شد. کدخدا می‌‌گفت عزیز یک پسر داشت بعد از چند ماه به تب و لرز گرفتار می‌شود به هر دکتری می‌برند نتیجه نمی‌دهد شب‌‌ها تا صبح مادر بالای سر تنها پسرش که دوازده سیزده‌ سالش بوده گریه و ناله می‌کند ولی طبیعت انتقام خود را می‌گیرد دو روز بعد عزیز برای فرار از عذاب وجدان بار سفر بسته به شهرستان قم به زیارت حضرت معصومه (س)  می‌رود تا بلکه عفو شود.

فرهاد بهبودی از کرج‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها