کشمکش در اتاق مجاور ‌ این ماجرا؛

نیشخند شیطانی‌

خلاصه قسمت اول: مردی به نام واردن که نماینده فروش یک شرکت تجاری‌ است و در اتاق هتلی اقامت دارد بعد از نیمه‌شب در اثر صداهایی از اتاق مجاورش از خواب بیدار می‌شود. مشاجره لفظی تبدیل به کتک‌کاری شدیدی می‌گردد و ناگهان بعد از مدتی همه صداها قطع می‌شود. واردن پیش کارمند هتل که در پذیرش نشسته می‌رود و قضیه را با او در میان می‌گذارد. او نیز با اصرار واردن به اتاق مجاور تلفن می‌زند. شخصی که در اتاق مجاور واردن سکونت دارد اسمش مالکوم بود و منکر چنین سروصدایی است. واردن بعد از بازگشت به اتاقش به این نتیجه می‌رسد که همسایه‌اش به کارمند هتل دروغ گفته است. پایان داستان را در این شماره می‌خوانیم.
کد خبر: ۱۷۰۷۲۸

باید پلیس را خبر می‌کرد. وقتی واردن به این تصمیم رسید مشت‌هایش را گره کرد به طرف تلفن رفت. وقتی دستش را روی گوشی تلفن گذاشت، مکث کرد اما درمانده از تلفن کردن منصرف شد و در حالی که چشمش به زمین بود به طرف تختش برگشت. در این هنگام صدای در زدن ضعیفی او را غافلگیر کرد و با سوءظن به طرف در رفت.

پرسید: بله؟

صدای نجوا مانندی از پشت در شنیده شد: آقای واردن می‌توانم لحظه‌ای با شما صحبت کنم؟ موضوع خیلی مهمی است.

اصرار صدای نجواکننده کنجکاوی واردن را برانگیخت. در را باز کرد و در مقابل خودش مردی تقریبا جوان و بلند قد را دید. ربدوشامبر آبی‌رنگی پوشیده بود و چهره‌اش هیجان زده بود.

آقای واردن کنار رفت تا او داخل اتاقش شود. بعد به آرامی در را بست و گفت: می‌دانم مزاحم شدنم در این وقت شب غیرعادی است و متاسفم که آرامش‌تان را برهم می‌زنم. اما شاید شما هم از اتفاقاتی که در اتاق مجاورتان افتاده چیزی به گوشتان خورده باشد.

‌ بله، من هم صدایش را شنیده‌ام.

مرد جوان باصدایی آرام خودش را معرفی کرد: اسمم جان بورک است. به بخش پذیرش پایین هم رفتم، اما کارمند پذیرش گفت خیالاتی شده‌ام و بهتر است به اتاقم برگردم و بگیرم بخوابم. می‌گفت در آن اتاق تنها یک‌نفر ساکن است، اما به نظر من غیرممکن است که...

آقای واردن با هیجان خاصی به متحد جدیدش گفت: او به من هم همین را گفت.

بورک گفت: هر دوی ما که نمی‌توانیم دیوانه باشیم.

 معلوم است که دیوانه نیستیم. دیگران چه؟

 دیگران؟

 اشخاص دیگری به جز ما در اتاق‌های این راهرو ساکن نیستند؟ آنها هم ممکن است چیزی شنیده باشند؟

 اکثر اتاق‌ها خالی هستند. در انتهای راهرو زن پیری ساکن است، اما می‌توان گفت که تقریبا ناشنواست. من امروز صبح با او در آسانسور بودم و متوجه شدم اصلا نمی‌شنود.

واردن گفت: که این‌طور. نظرتان چیست، به نظر شما چه باید بکنیم؟

 راستش را بخواهید می‌خواستم همین سوال را من از شما بپرسم.

 من ... اما مکث کرد. مرد جوان تصمیم‌گیری در این‌مورد را به او سپرده بود، به او که مسن‌تر و طبعا عاقل‌تر بود.
 بله، باید کاری بکنیم. نمی‌توانیم دست روی دست بگذاریم چون اگر کاری نکنیم ممکن است تا آخر عمر خودمان را سرزنش کنیم.

بورک گفت: کاملا با شما هم‌عقیده هستم.

واردن پرسید: شما از سوراخ در درون اتاق را دیده‌اید؟

بورک: نه.

 پس بیایید ابتدا آن‌را امتحان کنیم.

آنها بدون سرو‌صدا به راهرو رفتند. وقتی واردن جلوی در زانو زد تا از سوراخ در نگاهی به اتاق همسایه‌اش بیندازد، مرد جوان با ربدوشامبر و دمپایی‌های بزرگ کنارش ایستاده بود و دوروبرش را می‌پایید. بعد واردن بزحمت برخاست، بازوی بورک را گرفت و او را به اتاقش برد و در را پشت سرش بست.

بورک با اشتیاق پرسید:‌ خب، چیزی دیدید؟

 نه. خیلی تاریک بود.

واردن نگاهی مصمم به او انداخت و گفت:‌ اما نباید ناامید شویم. ما به‌عنوان انسان و شهروند وظیفه مهمی داریم.

بورک گفت: من هم کاملا با شما موافقم.

 شاید لازم باشد با پافشاری از کارمند هتل بخواهیم که در را برایمان باز کند.

بورک حرفش را قطع کرد و گفت: مطمئن باشید در آن‌صورت علیه ما شکایت می‌کند .

 بله، بعید نیست. کاش می‌توانستیم وارد اتاق شویم.

 غیر ممکن است.

بورک به‌حالتی معذب گفت: گمان می‌کنم یک راه وجود داشته باشد، پایین پنجره‌هایمان یک قرنیز قرار دارد که در سرتاسر ساختمان امتداد یافته است.

 پهنای آن‌ چقدر است؟

 برای منظور ما کفایت می‌کند. نظافتچی‌ها برای پاک کردن پنجره‌ها همیشه از آن استفاده می‌کنند.

واردن فورا گفت: اما آنها از کمربند ایمنی استفاده می‌کنند.

بورک گفت: نه، این‌طور نیست آنها تعادلشان را به‌‌خوبی حفظ می‌کنند و نیازی به کمربند ندارد. البته این کار بی‌خطر نیست...

 بله این‌طوری می‌توانیم درون اتاق را ببینیم.

 اگر بدانیم یک نفر یا دو نفر در اتاق هستند آن‌وقت حداقل می‌توانیم تصمیم مناسبی اتخاذ کنیم. واردن فورا به‌طرف پنجره اتاقش رفت و آن را بالا زد. از آن‌جا به جلو خم شد و قرنیز پایین پنجره را دید. به‌نظرش پهنای آن کفایت می‌کرد. فاصله آنجا تا پنجره اتاق بغلی را برآورد کرد. این فاصله حدود دو متر ونیم بود. بعد نگاهی به پایین انداخت.
هوا آن‌قدر تاریک بود که نتوانست حیاط هتل را ببیند. آن پایین مثل چاهی بی‌انتها به‌نظرش می‌رسید.

بورک به‌حالتی عصبی گفت: بهتر است این کار را نکنید. تا حالا به اندازه کافی از خودتان شهامت نشان داده‌اید.

 این تنها شانس ماست. مرد اتاق مجاور خیلی از کارش مطمئن است. باید کاری کنیم که او به سزای عملش برسد.

واردن به مرد جوان دستور داد: شما نزدیک در بایستید و مراقب راهرو باشید. من می‌روم بالا تا از پنجره نگاهی به اتاق مجاور بیندازم.

 توی این تاریکی می‌توانید راه را پیدا کنید؟

 شک نکنید. شب‌کور که نیستم.

 بورک با کمی دستپاچگی گفت: شهامت شما قابل تحسین است.

واردن پنجره را با یک ضربه کاملا بالا داد، بعد با دستانش چارچوب پنجره را گرفت و پاهایش را یکی بعد از دیگری روی آن قرار داد. سپس روی قرنیز پایین پنجره رفت و به حالتی لرزان خود را به دیوار ساختمان چسباند. تاریکی شب فورا او را دربر گرفت. ضربات باد به او می‌خورد و دور و برش غوغا بپا می‌کرد. خودش را به لایه گچی و سرد دیوار چسباند و برای این که تعادلش را حفظ کند دستانش را از هم باز کرد. در حالی که بدنش را به دیوار می‌فشرد و چانه‌اش را به جلو داده بود با قدم‌های بسیار کوتاه سعی می‌کرد خودش را به پنجره مجاور نزدیک کند.

گذاشتن هر قدم برایش حکم گام زدن به سوی مرگ را داشت. کاش این کار را نمی‌کرد و در اتاقش می‌ماند. پنجره که حالا فقط حدود یک متر از او فاصله داشت همچون جایزه‌ای باارزش به او خوشامد می‌گفت.

ناگهان دچار وحشتی شدید شد. این که در اتاق مجاور یک یا دو نفر حضور داشته باشند برایش به یکباره علی‌السویه شده بود. دیگر هیچ علاقه‌ای به این نداشت که بداند آنجا زنی مرده یا نه. باد زوزه می‌کشید. نفس عمیقی کشید تا خودش را آرام کند.

کمی بعد صدای سوت آقای بورک را شنید. خیلی آهسته و با احتیاط سرش را به طرف صدایی که شنیده بود برگرداند. بورک را دید که سرش را تا اندازه زیادی از پنجره بیرون آورده، با یک دست یقه ربدوشامبرش را که در اثر باد از هم باز شده گرفته و با دست دیگرش به او علامت می‌دهد.

مرد جوان به او علامت می‌داد که برگردد.

بنابراین راه بازگشت را در پیش گرفت. حال قدم‌هایش را در خلاف مسیر قبل به حرکت درآورد، تنها تفاوتش این بود که این بار رویش در خلاف جهت حرکتش بود و پیش پایش را نمی‌دید. وقتی به جایی از قرنیز رسید که به وسیله نور ضعیف اتاقش کمی روشن شده بود بورک به او نگریست و گفت: گمان می‌کنم آنچه را که در جستجویش بودید پیدا کرده‌ام.

اکنون واردن مستقیما جلوی اتاقش بود و در حالی که پاهایش می‌لرزید می‌خواست از پنجره داخل اتاقش شود. در همین لحظه نگاهی سریع به داخل انداخت. دید زنی روی تختش دراز کشیده. زن رنگ به چهره نداشت و بدون شک مرده بود. متاسفانه تنها توانست همین نگاه سطحی را به زن بیفکند، چراکه دستهای بورک فورا جلوی دیدش را گرفت. کف دست‌ها را دید که سریع به سویش آمدند و نیشخند شیطانی که در صورتش بود را نیز دید. سنگینی ضربه را احساس کرد و تعادلش را از دست داد.

کمی قبل از سقوط، پنجره روشن را برای آخرین بار دید. بعد از آن فقط باد شبانگاهی بود و این باد آخرین همراهش در قعر ظلمت بود.

***

کارمند هتل به کارآگاه گفت: ادعا می‌کرد که از اتاق مالکوم صداهای مشکوکی شنیده است.

مالکوم بند ربدوشامبرش را محکم کرد و گفت: در حالی که در واقع عکس این قضیه صدق می‌کرد. من از اتاقش صداهایی شنیده بودم. اما نمی‌خواستم جنجالی از آن به پا کنم. من در کار دیگران هرگز دخالت نمی‌کنم.

کارآگاه گفت: می‌فهمم.

کارمند هتل با خوش‌خدمتی گفت: احتمالا دختر را مخفیانه به اتاقش برده بود. شاید قصدش از شکوه‌ای که از همسایه‌اش کرده این بود که کار خودش را لاپوشانی کند.

مالکوم گفت: من ساعت‌ها صدای آن دو را می‌شنیدم. بعد خوابم برد. از سر و صدای اتاق مجاورم دوباره بیدار شدم. احتمالا دعوای وحشتناکی بین آن دو درگرفته بود. بعد زن جیغ کشید و کمی بعد صدای افتادن مرد روی سنگفرش حیاط به گوشم خورد.

مالکوم مرتب به پنجره باز اتاق نگاه می‌کرد. وقتی به یاد چهره بهت‌زده واردن می‌افتاد نزدیک بود خند‌ه‌اش بگیرد.

پایان‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها