قهرقهر،نه تا روز قیامت‌

کد خبر: ۱۷۰۲۵۵

فقط برای خودش و بچه‌ها غذا درست می‌کند و دست به کارهای محمود آقا نمی‌زند. جواب سلامش را به زحمت می‌دهد و برای هیچ کاری از او مشورت نمی‌خواهد و خلاصه یک جنگ سرد حسابی.

دیشب من و علی هم دعوایمان شده بود. تمام نیم کیلو گوشتی را که برای آبگوشت خریده بود سوزاندم، اما تقصیر من نبود.

رفته بودم با معلم بچه صحبت کنم، اما ناظم هم سر درد دلش باز شده بود و کلی از پسرم گله و شکایت کرده بود که بچه‌های مردم را می‌زند و بدقلق و گردن کلفت شده است. صحبت‌های او کم بود، وقتی می‌خواستم بچه را به خانه بیاورم هم مادر همان پسری که کتک خورده بود را دیدم. از آن خانم‌های گردن کلفت. کم مانده بود در ازای کتک‌هایی که پسرش خورده بود خوب از خجالت من در بیاید. می‌گفت می‌روم شکایت می‌کنم پسرت را بفرستند دارالتادیب!

به هر زور و زحمتی بود از چنگش در رفته بودم و وقتی به خانه رسیدم دیدم غذا درست و حسابی سوخته. نخود و لوبیای کیلویی 2 هزار تومان به جهنم! گوشت کیلویی 9 هزار تومان دود شده بود و به هوا رفته بود.

با وجود تمام احترامی که برای نصیحت‌های روان‌شناسان قائل هستم یکی زدم پس گردن پسره گردن کلفت که همه این مصیبت‌ها را به بار آورده بود.

بعدش هم آثار جرم را پاک کردم و یک کشک بادنجان که شوهرم زیاد دوست داشت درست کردم.

با کلی اسفند و اسپری خوشبوکننده هم سعی کردم که بوی آپارتمان را عوض کنم.

سیر داغ غذا هم به موضوع کمک کرد و وقتی شوهرم آمد با سفره گسترده و کشک بادنجان مورد علاقه‌اش روبه‌رو شد.

با خوشحالی سر سفره نشست و یادی هم از آبگوشت نکرد.

اما مسعود پسرم که هنوز از آن پس گردنی ناغافل شاکی بود تا شنید که علی گفت خانم دستت درد نکند هیچ چی جای کشک بادنجان خانه را نمی‌گیرد زودی گفت: مخصوصا آبگوشت سوخته!

چنان از این فضولی مسعود ناراحت شدم که ناخود آگاه یک نیشگون پیچشی نثارش کردم. خدا منو ببخشه عجب مامان بدی هستم.

اما علی هم از من بدتره. با این همه خستگی که از صبح با کار خانه و پیگیری‌های گله و شکایت معلم و ناظم و اهل محل از مسعود داشتم و دو جور غذایی که از ناچاری درست کرده بودم چشماشو هم گذاشت و دهنش را باز کرد و گفت: آره خانم! گوشت نازنین را سوزاندی حالا کشک بادنجان درست کردی که منو خر کنی؟و چشمتان روز بد نبیند مسعود از یک طرف در رفت و من و علی هم حسابی از خجالت هم درآمدیم. البته بیشتر از من علی زیاده‌روی کرد و خیلی حرف‌های حق‌ناشناسانه‌ای زد که به خاطر بدآموزی بعضی از آقایان نمی‌گویم چه بود، اما حالا که فکرش را می‌کنم می‌بینم مریم خانم حق دارد. باید قهر کرد.

از صبح توی همین فکر هستم که چطور قهر کنم که این آقای بداخلاق را سر جایش بنشونم. صبح تا شب توی خونه‌اش دارم کلفتی و بچه‌داری می‌کنم یک بار هم که نیم کیلو گوشت کوفتی می‌سوزد باید جلوی پسر نیم وجبی‌اش هزار جور جواب پس بدهم. برای قهر کردنم نقشه می‌کشم:

باید امروز فقط برای خودم و مسعود غذا بپزم. نه این مسعود هم بره همان نون و پنیر باباش رو بخوره. برای من آدم فروش شده یک ذره بچه!

اصلا فقط برای خودم غذا درست می‌کنم.

نه بابا مسخره‌بازی که نیست! اگه بخوام سفره‌ام را جدا کنم باید خانه‌ام را هم جدا کنم. بعدش بچه هم که گناهی ندارد. بچه است دیگر!

غذا را درست می‌کنم، اما ظرف‌ها رو نمی‌شورم! می‌رم برای خودم گل درست می‌کنم یک کلمه هم باهاش حرف نمی‌زنم.

بگذار بفهمد چقدر بی‌ادبی کرده. بگذار بفهمد صدای من توی خانه چه نعمتی است!

بگذار من هم یک روز در عمرم قهر باشم. مگر مردم آدم نیستند سالی به 12 ماه قهر می‌کنند!

یک غذای ساده سرهم می‌کنم و نه به خودم می‌رسم و نه به خانه! این طوری خوبه. لباس‌های بی‌سر و سامان علی رو هم همونجایی که ول کرده رها می‌کنم و از لجم حسابی لگدشان می‌کنم.

وقت ناهاره. سفره را پهن می‌کنم و بی‌ماست و چاشنی غذا را با دیگ می‌گذارم وسط سفره.

مسعود زنگ می‌زند. در را باز می‌کنم وقتی وارد می‌شه با بی‌میلی جواب سلامش را می‌دهم و می‌روم به اتاق خواب.

روی تخت دراز کشیده‌ام که صدای شکستن شیشه برق از چشمم می‌پراند و بعد صدای جیغ و داد همسایه می‌آید. از پنجره نگاه می‌کنم. دو تا خانه آن‌ طرف‌تر صدای مریم خانم و شوهرش می‌آید که با نهایت خشم بر سرهم فریاد می‌کشند صدای شوهرش را که می‌شنوم عرق سردی بر پشتم می‌نشیند:

 معلومه که می‌رم زن می‌گیرم. پس فکر کردی منتظر می‌نشینم تا تو دلت بخواهد به من محل بگذاری...

انگار تکنیک‌های مریم خانم چندان هم کارساز نبوده.

توی همین فکر و خیال‌ها هستم که در اتاق خواب باز می‌شود و علی با یک دسته گل و نگاه شرمسار وارد می‌شه و می‌گه:

 حق داری قهر باشی! من خیلی باهات بد برخورد کردم.

با دلخوری نگاهش می‌کنم و می‌گویم:

  قهر کار بچه‌هاست. بریم سر سفره ، غذا سرد می‌شه.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها