شکوفه‌های کاغذی در بهار کافه ما

اول بگذارید این خبر را بدهم که جناب وروجک‌خان، موهایشان را برای اولین بار کوتاه کردند. ما که نبودیم ولی آنهایی که بودند مادرم و مادرشان می‌گفتند دست آخر موهای آرایشگر بیچاره روی سرش سیخ شده بود. چون وروجک‌خان از لحظه ورود جیغ کشیدند و تا دم آخر دست از این کار خطیر برنداشتند. تازه جالب اینجاست که مادر محترم می‌گفتند در اثنای جیغ زدن هر چه به دستش می‌دادیم تا ساکت شود می‌گرفت ولی همچنان جیغ می‌زد و البته جیگر آن «چیزها را بیرون می‌ریخت.
کد خبر: ۱۶۸۹۵۳

این شد که ما حالا با یک وروجک تازه آرایشگاه رفته ژیگول میگول روبه‌رو هستیم که تا بهش می‌گوییم وای چقدر موهات قشنگه پشت چشم برایمان نازک می‌کند و خودش موهایش را ناز می‌کند. تازه هیچ کس هم تا اطلاع ثانوی حق نزدیک شدن به کله محترمشان را ندارد که ندارد.

این از این، دوم این که ما که کافه کاغذی باشیم تا اطلاع ثانوی به طور دربست مخلص تمام مشتری‌های با مرام کافه‌مان هستیم که چه با ایمیل و چه با نامه به ما لطف می‌فرمایند و خجالت‌مان می‌دهند. لذا تصمیم گرفته‌ایم روده‌درازی‌ها را کوتاه کنیم و برویم سراغ کار و بارمان. اول نامه‌ها:

خانم ف. آرزومندی، اولندش که بابت کارت پستال‌های قشنگت ممنون. ما راضی به زحمت نبودیم البته همه‌اش مصادره شد ولی همین که زحمت کشیده بودی برای ما البته کافی است. در مورد پیشنهاد کتاب‌ها هم باید بگویم اصولا ما کتاب‌هایی را می‌خوانیم و پیشنهاد می‌دهیم که توی کتابخانه‌ها نباشد چون تجربه ثابت کرده کتاب‌های بعضی کتابخانه‌ها بهتر است در همان قفسه خودشان باقی بمانند. اما دور از شوخی، چه اشکالی داره یه کمی هم واسه کتاب پول خرج کنیم حتی اگه گرون باشه؟ بابا فرهنگی باشید.

حال وروجک هم چنان که افتد و دانی (این تکیه‌کلام امسال‌مان است!) خوب است و سلام می‌رساند. باز هم منتظر نامه‌هایت هستم.

«... اصلا یعنی چی که هر هفته یکی خودش رو برای تو لوس می‌کنه؟ اینم توی کافه کاغذی مد شده که هر هفته چند نفر خودشون و برات لوس می‌کنن و خط و نشون می‌کشن که اگه چاپ نکنی، چنین نکنی و چنان نکنی... اصلا روتون می‌شه چنین حرفایی رو بزنین؟...» اینها را ما نگفتیم، پانته‌آ از اراک گفته، نوشتیم که بفهمید آهاه... اینه... بببینم باز هم تهدید می‌کنید!!!

و اما ایمیل‌ها:

جناب خانم آتیش، اولندش که وروجک ما بی‌ما هیچ جا نمی‌ره. یعنی ما فی‌الواقع سر جهازی وروجک می‌باشیم و هر جا برود دنبالش راه می‌افتیم. پس بهتر است تنها تنها او را جایی دعوت نکنی. دومندش وروجک ما هم دختره، تازه شم به هیشکی شوهرش نمی‌دیم، ببین این رگ غیرته‌ها، زده بیرون، شیرفهم شد؟ بعد هم این یعنی چی که شما نوشتی: «راستی می‌خواستم بپرسم این اس‌او‌اس یا این زینب... چی تو نامه‌هاشون می‌نویسن که تو هر هفته‌نامه‌هاشون رو به قول خودت می‌چاپی ما که بخیل نیستیم...» دختر خوب، اینایی که اسم‌شون رو بردی و اونایی که مدنظرت هستند یا هر هفته نامه می‌دن یا میل می‌زنن، شما از وقتی که جی‌میل کافه کاغذی راه افتاده ایمیل می‌زنی که البته خورده به عید و این شلوغی پلوغی‌ها، شما هم هر هفته ایمیل بزن کور بشه هر کی جواب نده. از این وصله‌ها هم به ما نچسبون که هیچ اعصاب نداریم.

آقای ام‌اچ‌دی به جون بچه خواهرم به ایمیلت جواب دادم، ولی توی صفحه کافه کاغذی، خواستی بازم برامون میل بزن جوابشو همین جا بخون.

ریحانه قاسمی ایمیل تو هم رسید، ممنون.

به‌به! منیر خاتون ز بلاد سیلک، می‌بینم که سال نویی کلی اکتیو شدی و فرت و فرت برایمان ایمیل می‌زنی، والاه با این اخلاقی که تو داری همون بهتر که خودت رو به کسی تحمیل نکنی، به خدا!!!

بعد هم ما فکر می‌کردیم تو زرنگ‌تر از این حرف‌هایی آخه دختر خوب، آدم برگه مورد نظرش رو چرا باید سفید بذاره بمونه که بعدا هر کی هر چی دلش خواست توش بنویسه؟ ولی خب در این مورد با تو بیسیار بیسیار موافقت می‌باشم! بعد هم بابا حالا ما یه چیزی گفتیم شماها چرا اینقدر شاکی شدین؟ خب باشه، دیگه نه از سرطان چیزی می‌نویسم نه از مریضی‌های دیگه، این استاد حسین درزی هم حسابی شاکی شده بود که چرا دعا کردم سرطان بگیرم. بابا به حرف گربه سیاه که بارون نمی‌یاد، البته ما شانس نداریم یه وقت دیدین اومد، هان؟

سرکار خانم موج اف.ام، چطوریه که ما با اسم شما نباید کار داشته باشیم ولی شما با سن ما کار داری؟ اصلا چه فرقی می‌کنه من چند سالمه؟ فکر کن هفده سال و 4 ماه! چیزی عوض می‌شه؟ ولی انصافا نامه‌هات ما را سخت به یاد دوران طلایی دبیرستان می‌اندازد، ما هم از این اسمشو نبر‌ها زیاد داشتیم ولی روزگارشون رو سیاه کرده بودیم، به هر حال باز هم منتظر نامه‌هات هستم.

جوجو خانم! (خدا وکیلی این ضمیمه نسل سومه نه نسل پنجم، یه اسم بهتر واسه خودتون انتخاب کنید بابا) حالا مارو سر کار می‌گیری؟ خب خدا رو شکر که تو یکی عاقبت به خیر شدی و ازدواج کردی و کارت نکشید به این صفحه لوس دخترانه و پسرانه، وگرنه بدجور شترگاوپلنگ لازم می‌شدی! ممنون که نامه دادی، باز هم برامون بنویس.
به‌به، معین خان از اصفهان، می‌بینم که عینهو بچه مثبت‌ها ایام عید رو نشستی پای درس و مشق، خدا وکیلی من که شخصا بهت افتخار می‌کنم دست راستت زیر سر ما! امیدوارم نتیجه زحماتت رو در کنکور ببینی!

آهان راستی، آقای غلامرضا کاکائی از سنقر و کلیائی، نامه تو هر دو بار به دست من رسید، ولی راستش نمی‌دانم چه جوابی باید به آن بدهم. درباره بازتاب مشکلاتت باید بگویم متاسفانه از نسل سوم هیچ کاری برنمی‌آید چون بعید می‌دانم که مسوولان ذیربط نسل سوم را بخوانند، به همین خاطر بهتر است برای سرویس اجتماعی روزنامه‌ها نامه بدهی و درخواستت را با آنها درمیان بگذاری. من از صمیم قلب امیدوارم هر چه زودتر مشکل تو حل شود و تو دیگر سربار خانواده‌ات نباشی، هرچند لابد خودت هم میدانی که آنها تو را به چشم سربار نگاه نمی‌کنند. به هر حال ما را از حال خودت بی‌خبر نگذار.

خب، ما رفتیم که رفتیم. شاعر می‌فرماید، گل اومد، بهار اومد، می‌رم به صحرا... ما هم داریم همین کار را می‌کنیم، البته ما می‌خواهیم به باغ وحش برویم، هرچند باغ وحشش خیلی تنوع ندارد و فقط شتر و گاو و پلنگ نشان آدم می‌دهد ولی خب، همین هم غنیمت است، مخصوصا که یک شام مفتکی هم بدهند بخوری.

درست حدس زدید، قرار است امشب کافه کاغذی روی سر جناب استاد، نویسنده بزرگ، محمدرضا عابدینی خراب شود به اسم عید دیدنی! اگر برنگشتیم بدانید که دستپخت استاد، دخلمان را آورده است وگرنه به خودی خود ما می‌بایست سال‌های سال عمر می‌کردیم!! تا هفته بعد حلالمان کنید! پیاده روی هم که فراموش نمی‌کنید هیچ، لطفا خط عبور عابر پیاده را هم مدنظر داشته باشید، واسه قشنگی که نقاشی‌اش نکردند کف آسفالت، والاه... خداحافظی.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها