گنجشک‌ها ورود تو را جار می‌زنند

اتفاق‌ حالا سه شب گذشته که من توی این اتاق... شب‌های من ولی همه بی‌ماه... بی‌چراغ‌ فنجان چای سرد شده... رخت‌های چرک‌ ظرف غذا که پخته و سر رفته از اجاق‌ خودکار بیک و کاغذ بیکار روی میز
کد خبر: ۱۶۷۹۰۰

حتی برای شعر ندارم  دل و دماغ‌

پر کرده است خلوت پاییزی مرا

یک گربه پشت پنجره یک صبح پر کلاغ‌

دورم من از تو: ماهی دور از زلال آب‌

دور از توام: پرنده  دور از هوای باغ‌

سرد است خانه منتظرم تا بیاورد

از تو کلاغ قصه خبرهای داغ داغ‌

من در کدام لحظه به چشم تو می‌رسم؟

تو در کدام  ثانیه می‌افتی اتفاق؟!

انسیه موسویان‌

تهران خواب نمی‌ماند

صبح دختری است‌

که ساعت‌های جهان پشت پلک‌هایش از خواب می‌پرند

شب‌

زنی که دست‌هایش هنوز بوی نان می‌دهند

بوق ماشین‌ها به گوش‌هایش آویخته‌اند

و نمی‌داند تهران‌

با طای دسته‌دار هم اگر باشد

ماشین دودی‌اش چراغ می‌زند

پیاده‌روهای خسته‌اش تا پشت در بدرقه‌ات می‌کنند

و کسالت شب‌هایش را نمی‌شود از چشم پنجره‌ها نبینی

بلند شو زن‌

گاهی باید

کوچه باغی‌ترین آوازها را به گل‌های پیراهنت بفهمانی‌

پرده‌ها را بکش‌

چشم‌هایت را به روی خودت نیاور

و به ندیده‌های بهتری فکر کن‌

تهران‌

از هر زاویه‌ای نگاه کنی ساعت بزرگی است‌

که هیچ صبحی خواب نمی‌ماند.

لیلا کردبچه‌

گنجشک ها

با چتر آبیت به خیابان که آمدی‌

حتماً بگو به ابر به باران که آمدی‌

نم‌نم بیا به سمت قراری که در من است‌

از امتداد خیس درختان که آمدی!

امروز روز خوب من و روز خوب توست‌

با خنده رویی‌ات بنمایان که آمدی‌

فواره‌های یخ زده یکباره وا شدند

تا خورد بر مشام زمستان که آمدی‌

شب مانده بود و هیبتی از نگاه تو

مانند ماه تا لب ایوان که آمدی‌

زیبایی رها شده در شعرهای من!

شعرم رسیده بود به پایان که آمدی‌

پیش از شما خلاصه بگویم ادامه‌ام‌

نه احتمال داشت نه امکان که آمدی‌

گنجشک‌ها ورود تو را جار می‌زنند

آه ‌ای بهار گمشده... ای آن‌که آمدی!

فرهاد صفریان‌

1

دل خسته‌تر از هوای پاییز شدی‌

تا چشم به هم زدم غم انگیز شدی‌

شاید که تو با آینه‌ها در گیری‌

انگار که با خودت گلاویز شدی!

2

بی‌کس شده‌ای... خسته‌تر از بارانی‌


هی اشک...! تو پیوسته‌تر از بارانی‌

 هر بار دلم به حال تو می‌سوزد

 در اصل تو دلبسته‌تر از بارانی‌

رزا شعبانی‌

خوبست ..

«ناز» اگر در «بغل نرم» خیابان خوبست‌

«عشق» در پهنه مهجور بیابان خوبست‌

از خدا خواستم آسوده نباشم ای عشق‌

با تو اوضاع جهان بی‌سر و سامان خوبست‌

من سفارش شده دست لسان‌الغیبم‌

«زیر شمشیر غمت رقص کنم»  آن خوبست

و چه زیباست نبردی که تو دشمن باشی‌

مرگ  از دست تو با زخم فراوان خوبست‌

با تو هرچیز خوشایند و جهان: زیباییست‌

با تو پاییز قشنگست و زمستان خوبست‌

چقدر ردشدن از زیر درختان زیباست‌

چقدر بر لب این پنجره: باران خوبست

عطش توست  گوارای وجودم شده است‌

گاه یک درد به اندازه درمان خوبست‌

سیروس عبدی‌

شهر قدیمی‌

گفتند

در آسمان یک شهر قدیمی ‌رصد شده‌ای‌

دیده‌اند تو را در مزرعه‌

هنگام ظهر

که گندم‌ها را دسته می‌کردی‌

و در کوهستانی سرد


هنگامی‌که گل‌های وحشی را...

شگفتا که تو

سال‌هاست‌

 در شعر منی‌

نرگس  برهمند

بگذرید

یوسف عزیز را پس چرا نمی‌خرید؟

کاش گرگ قصه‌ها پیرهن نمی‌درید

پس چرا برادرم روی شانه شماست؟

پس چرا دل مرا روی نیزه می‌برید؟

این سری که می‌برید کربلا به کربلا...

چشم ما فرات شد بنگرید بنگرید

جسم بی سر شما از سرم زیادی است‌

بال‌هایتان کجاست با کسی نمی‌پرید؟

نقل این کلاغ نیست روح‌تان دهاتی است‌

از کبوتران شهر بیشتر کبوترید

با وجود این شکاف، باغ کوچک شماست‌

با وجودِ این تبر، بازهم صنوبرید

 با شمام ماهیان! بشنوید بشنوید

رود جای کوچکی‌ست، بگذرید بگذرید

آرش علیزاده‌

لبخند

روزی که تو را به این جهان آوردند

لبخند زدی و غصه‌ها  پژمردند

گویی که زمین جایگه خوبان نیست‌

با شوق تو را به آسمان‌ها بردند

مهدی اصغری‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها