در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
فکر میکنم با تعریفی که ما از فرهنگ داریم و با تعاریفی که در جهان از آن میشود، اگر چه نمیشود گفت متفاوت اما خاص است، چه ضرورتی دارد که وارد مقوله اقتصاد فرهنگ شویم؟
البته تعریف ما از فرهنگ چندان عجیب وغریب هم نیست.
عجیب که نه، خاص است.
خیلی خاص هم نیست.
نسبت به جوامع دیگر و بویژه جوامع غربی تفاوت که دارد؟
در حوزه فرهنگ تعاریف متناسب با جهانبینیها صورت میگیرد و البته اشتراکات فراوانی هم وجود دارد. ما چون فلسفه و جهانبینی مان متفاوت است، لاجرم تعریفمان هم متفاوت میشود. تایلور رفتار ویژه انسان را فرهنگ میداند که ما هم قبول داریم. در اینجا بحث انسان پیش میآید و این که ما انسان را چگونه تعریف میکنیم.
فرهنگ در تعامل با دیگر نهادها تعریف میشود؛ اما ما به سیاست، اقتصاد و دیگر نهادها چگونه نگاه میکنیم.
فرهنگ را هر کسی از زاویه خودش مینگرد. کاستلز، فرهنگ را یک نوع رفتار ارتباطی میداند. وقتی جامعهشناسان به فرهنگ نزدیک میشوند به آن از منظر تعامل اجتماعی و ساختاری مینگرند و روانشناسان در حوزه رفتاری فرهنگ را میبینند. ما میگوییم فرهنگ چیز عجیب و غریبی نیست و آنچه مردم در جامعه انجام میدهند فرهنگ است. خیلی از خودیهای ما هم میگویند که فرهنگ چیزی است که مثل خون در رگهای جامعه جریان دارد و متناسب با این تعریف قبول دارم که فرهنگ کمی پیچیدهتر میشود و شاید برای تعریف آن باید به فلسفه اقتصاد و فلسفه فرهنگ همزمان مراجعه کرد. در اینجا بحث، بین رشتهای و سختتر میشود. به همان میزان که دیدگاههای ما در حوزه فرهنگ متفاوت است در حوزه اقتصاد هم متفاوت هستیم. هر چند میتوانیم در مورد اقتصاد بگوییم که نظام تولید ثروت و توزیع آن است، اما همین که پای انسان به میان میآید و انسان محور همه چیز میشود دیگر نمیتوان چیزی را جدای از انسان تعریف کرد. فرهنگ و اقتصاد بدون انسان تعریف نمیشود.
فکر میکنم مهمترین مشکلات ما در ساختار فرهنگی به جایی بر میگردد که حوزه اقتصاد فرهنگ است. اگر بخواهیم بحث اقتصاد فرهنگ را جدی دنبال کنیم و در مسیر فرهنگی شاهد رشد و ارتقاء باشیم، باید این موضوع مهم در نظام فرهنگی ما دیده شود. مشکلی که در حال حاضر بشدت خود را نشان میدهد به این مساله بر میگردد که اقتصاد فرهنگ را هرگز ندیدهایم و به آن توجه نکردهایم. به نظر من حل بسیاری از مشکلات فرهنگی موجود ما در گرو حل این مساله و توجه جدی به آن است.
واقعیت این است که ما همیشه فرهنگ را بخشی جدای از دیگر بخشها دیدهایم. فضای پاکی که نباید به مسائلی چون اقتصاد آلوده شود. ناشایست بودن طرح مسائل اقتصادی در محیطهای فرهنگی و پرهیز از نگاه اقتصادی به فرهنگ و محصولات فرهنگی از این جمله است. این است که به نظر میرسد طرح مقوله اقتصاد فرهنگ در چنین فضایی باید با احتیاط زیادی همراه شود.
چنین مسالهای به این بر میگردد که در ساختار کشورها نهادهایی که دچار خلا میشوند جایشان را نهادهای دیگر پر میکنند. از ویژگیهای جوامع پس از انقلاب این است که بشدت سیاسی میشوند؛ چون جامعه ما هم بشدت سیاسی شده و در بسیاری ازحوزهها خلا داریم و قویترین نهادی که در کشورهایی مثل ما وجود دارد، نهاد سیاست است. آن نهاد تمام خلاها را پر میکند و میبینید که همه چیز تابعی از سیاست میشود؛ یعنی حتی اقتصاد هم تابعی از سیاست میشود. هر چند در جوامع دیگر نیز این رابطه حاکم است، اما این شدت و حدت را ندارد. در جوامع دیگر اینگونه نیست که سیاست اینقدر بر اقتصاد تاثیر داشته باشد. در کشور ما حتی امنیت هم سیاسی میشود. حتی رفتارهای فردی ما نیز در چارچوب سیاسی دیده میشود. این سیاسی شدن نه به معنای مثبت آن که تکلیف باشد، که در رده حزب بازی، دستهبندی و جناح بازی تعریف میشود.
در این میان، تکلیف توسعه متوازن چه میشود؟ جامعه وقتی رشد میکند که همه نهادها و ساختارها با هم رشد کنند.
نکته همینجاست. هر جامعهای باید متناسب با اعتقادات خودش، علاقهمندی شهروندان و همچنین ذخیرههای تمدنی که دارد به تعیین حوزه مهندسی فرهنگی خود بپردازد. به نظر من همه ارکان جامعه ما باید مهندسی فرهنگی شود؛ چون فرهنگ ریشهدارترین نهاد جامعه ماست و دست ما در این زمینه کاملا باز و علاقهمندی مردم نیز به این موضوع زیاد است. از سوی دیگر ما یک جامعه دینی داریم و جامعه دینی هم جامعهای فرهنگی است. اصلا انقلاب ما یک انقلاب فرهنگی بود. موضوع انقلاب ما تغییر ساختار سیاسی صرف که نبود. این انقلاب موضوع اصلیاش رشد و ارتقای فرهنگی بوده است. الان جمهوری اسلامی با این ساختار اداره میشود و ممکن است 30 سال دیگر به این نتیجه برسند که این ساختار نباشد؛ مثلا قوای سهگانه بهتراست قوای پنجگانه باشد. این ضربهای به اصل انقلاب نمیزند. جز مساله ولایت فقیه که به عنوان اصل اساسی در حوزه تفکر ما مطرح است و آن هم کاملا بعد فرهنگی دارد. این ساختار ممکن است به هم بخورد چرا که ساختار سیاسی اصل نیست. اقتصاد هم اصل نیست. اینها به اصالت فرهنگی جامعه ضربهای نمیزنند. مهم این است که حوزه فرهنگ، حوزه هویت ملی و فردی ماست.
حال30 سال از انقلاب گذشته و ساختارهای دیگر بر فرهنگ ترجیح داده شده اند. واقعا میتوان این خلا 30 ساله را پر کرد؟
من قبول ندارم که این خلا30 ساله است. جنگ ما هم یک مساله فرهنگی بود. شما وقتی از جبهه حرف میزنید، از همت و چمران صحبت میکنید، منظور بعد فرهنگی اینهاست. چمران یک عارف بود. حوزه جبهه و جنگ خود از کارهای فرهنگی بود و در آن حوزه فرهنگی خیلیها ساخته شدند و خیلیها هم شهید شدند. شهید انسان کامل است. حتی در زمان جنگ هم این نوع نگاه وجود داشت و ما در آن زمان هم جنگ را مهندسی فرهنگی میکردیم. روابط ما در جنگ به گونهای تنظیم شده بود که متناسب با فرهنگ ما و فرهنگ شیعه باشد.
متاسفانه این تفکر را نتوانستهایم به همه حوزهها تسری دهیم.
علتش این است که فرهنگ در جامعه ما در جای خودش ننشسته است. میخواهم بگویم که جامعه باید مهندسی فرهنگی شود و وقتی ما مهندسی فرهنگی میکنیم فرهنگ در جای خودش مینشیند، در میان ساختارهای اجتماعی قرار میگیرد و عملکرد خودش را انجام میدهد. وقتی فرهنگ در جای خودش قرار گیرد همراه با مردم و همراه با حرکت جامعه به آن جهت میدهد. مشکل ما این است که فرهنگ در حوزه اقتصاد ما جایی برای خود پیدا نکرده است. به عبارت سادهتر فرهنگ با زندگی مردم پیوند نخورده، هر چند ضوابط و رفتارهای فرهنگی در حال حاضر هم در زندگی مردم جاری است؛ مثلا ما خیلی به تحصیلات عالی اهمیت میدهیم و همه خانوادهها برایشان مهم است که فرزندانشان تحصیلاتعالی داشته باشند. این نشاندهنده وجود عناصر فرهنگی در جامعه و گرایشهای فرهنگی مردم است. حتی کسانی هم که در بازار کار میکنند دوست دارند فرزندانشان تحصیلات عالی داشته باشند، چون این موضوع در زندگی مردم نشسته و با زندگی آنان پیوند خورده است.
در این زمینه پررونقترین بخش به آموزشگاههای کنکور تعلق دارد، چرا که برای مردم جنبه کاربردی و نیاز پیدا کرده است. خیلی از این حوزههاست که باید به صورت طبیعی در زندگی مردم جای خودش را باز کند، مثل کتاب. حوزه مهم و کلیدی مطالعه در خانوادهها جایی ندارد، متاثر از عوامل مختلفی است؛ مدرن شدن ما، ابزارهای مدرن ارتباطی، کیفیت کتابهای ما و.... نکته مهم دیگری هم این است که آیا کسی با خواندن یک کتاب میتواند با یک فعالیت فرهنگی به یک هدف اقتصادی برسد یا خیر؟
در مقوله آموزش عالی، بله
خب این پاسخ همین پرسش است دیگر؛ چون جامعه ما در آموزش عالی با یک فعالیت فرهنگی به یک هدف اقتصادی هم رسیده و این موضوع با زندگی مردم پیوند خورده است، بنابراین جایی برای خودش در میان مردم باز میکند. آن دسته فعالیتهای فرهنگی که میتواند مردم را به اهداف اقتصادی هم برساند موضوعات حوزه اقتصاد فرهنگ است که اگر بتوانیم به آنها برسیم به معنای واقعی جایی برای فرهنگ در زندگی مردم باز کردهایم.
اگر کسی فکر کند که با خرید یک کالای فرهنگی این کالا ارزش افزوده پیدا میکند، این کالا را به طور حتم میخرد.
مثلا یک تابلو نقاشی را امروز 50 هزار تومان میخرد و 2 سال آینده 40 میلیون تومان میفروشد. این اتفاق در اروپای امروز دارد رخ میدهد. یعنی یک فعالیت فرهنگی چرخ زندگی افراد را هم میچرخاند. وقتی کسی کتابفروشی راه میاندازد، کتابفروشی چرخ زندگیاش را میچرخاند یا سینما، چرخ زندگی بسیاری از مردم را میچرخاند. اگر مقایسهای کنید میان فاصلهای که فیلمهای هالیوود با ما دارند، حتی تصورش را هم نمیتوانید بکنید که یک فیلم 250 میلیارد تومان فروش داشته باشد. این اتفاق در حوزه ورزش هم افتاده است. اگر چه من اعتقاد دارم که این کار خرید وفروش آدمهاست، ولی یک فعالیت ورزرشی یک هدف اقتصادی را هم تامین میکند.
پس این فعالیت فرهنگی که یک هدف اقتصادی را هم تامین میکند موضوع اقتصاد فرهنگ است و این که چرا در کشور ما اتفاق نیفتاده است را باید به صورت جدی مورد بررسی قرار داد.
فکر نمیکنید این به ساختار کاملا دولتی ما برمیگردد. مثلا در همان حوزه ورزش، تنها تیمهایی میتوانند نسبت به خرید بازیکنان چند میلیونی دست بزنند که ساختار دولتی دارند. در زمینه هنر هم چند سال پیش دولت مصوبهای داشت که نیم درصد درآمد دستگاهها به خرید آثار هنری اختصاص یابد. فکر میکنم منظور شما از عجین شدن فعالیتهای فرهنگی با زندگی مردم جدا شدن از ساختار دولتی باشد.
در مورد دولتی بودن میخواهم نمونهای بیاورم. سریال شبهای برره را ببینید. این سریال وقتی پخش شد از نظر جذب مخاطب با موفقیت بسیاری همراه شد. این که چرا موفق شد را میخواهم از دریچه خاصی بررسی کنم. مهمترین دلیل موفقیت این سریال باز کردن جای خود در زندگی مردم است. وقتی با زندگی مردم ارتباط برقرار کرد محصولاتش هم اقتصادی شد. بسیاری از مردم به چاپ پول برره پرداختند، زبان بررهای در میان مردم رواج یافت و خیلیها هم در آمدهای کلانی به جیب زدند. به همین شکل، بازیگران این سریال هم در آمدهای خوبی کسب کردند. اینها همه در جایگاه دولتی نشستهاند ولی چون با زندگی مردم پیوند خوردهاند، یک خلا را پر کردهاند و مردم آن را پذیرفتهاند، کمکم وارد چرخه زندگی مردم شده ومردم حاضرند برای آن پول خرج کنند. چون حس میکنند یک جای خالی از زندگی شان با این برنامه پر میشود.
نکتهای که به ذهن من آمد این است که چنین مسالهای در سطح خرد اتفاق میافتد؟
در سطح کلان هم نمونههایی داریم. مگر دولت در عاشورا، تاسوعا و نذرهایی که در این روزها از سوی مردم داده میشود دخالت میکند. مردم میلیاردها تومان در این اتفاق هزینه میکنند، چون مربوط به زندگی آنان است و با آن احساس یکی بودن میکنند و حاضرند در این زمینه هزینه کنند، در حالی که این هزینهها سود اقتصادی هم ندارد. اما وقتی آن خلا فرهنگیشان را پر میکند به اغناء میرسند و از آن احساس شادمانی میکند. به همین دلیل آن حوزه هم رونق میگیرد. نظر من این است که اگر فرهنگ در جای خویش قرار گیرد به شکل طبیعی به همه مردم هم تسری پیدا میکند. از مشکلات ما همان گونه که شما گفتید این است که چرا بعضی از مفاهیم فرهنگی را نمیتوانیم منتقل کنیم. ما داشتههای عظیمی داریم: جنگ، پیش از انقلاب، اسلام و.... این احساسات و داشتهها را میتوانیم منتقل کنیم، ولی چون با زندگی مردم ارتباط برقرار نکرده و در زمره کارهای روزمره مردم نگنجیده، مردم با آن احساس بیگانگی میکنند. یکی از راههایی که میتوان اینها را وارد زندگی مردم کرد این است که به چنین فعالیتهایی ارزش اقتصادی بدهیم و برای مردم هدف اقتصادی تعریف کنیم؛ البته تمام قضیه تنها این نیست. باید یک انگیزه متعالی پشت این موضوع باشد که تبدیل به یک رفتار شود، مثلا نگاه کنید وقتی در غرب یک فیلم تولید میشود، محصولات آن هم به سرعت تولید میشود و بعد مردم با آن احساس نزدیکی میکنند. روی لباس مردم تصاویر فیلم چاپ میشود، وارد دیالوگ مردم میشود و جایش در ذهن وزندگی مردم خود بهخود باز میشود.
شما از شبهای برره مثال آوردید. متاسفانه ما از این نمونهها زیاد نداریم. فیلم تایتانیک در امریکا با
150میلیوندلار تولید میشود وبا محصولاتش رقم اعجاب برانگیز بیش از 3 میلیارد دلار فروش میکند (فیلم، موسیقی، چاپ روی لباس، پوستر و...). از این نمونهها نداریم و وقتی هم یک اثر شاخص میشود، عدهای از راههای غیر متعارف به ثروتهای کلانی میرسند.
بله، ضعف ما همین جاست. این بحثها باید بسیارخوب شکافته شود. در غرب، فرهنگ یک صنعت است و بحث ما هم همین است. خود سرگرمی، یک صنعت است. کسی که در غرب زندگی میکند بهدلیل حل بسیاری از مشکلاتش از جمله مشکلات اقتصادی و... این سرگرمی برایش یک موضوع میشود. شرکتهایی میآیند و به این نیازها، پاسخ اساسی میدهند. میگویند شما به سرگرمی نیاز دارید، ما هم یک مفهوم فرهنگی را در این حوزه به شما میدهیم. غالبا هم همین طور است و اقلام، فرهنگ را منتقل میکنند. آنجا که موضوع شان است و با زندگی مردم پیوند خورده با استقبال هم روبهرو میشود؛ البته نقش رفاه هم مهم است. سرگرمی در امریکا یک گونه، در اروپا به یک گونه و در آسیا به گونهای دیگر مطرح میشود. میزان وقتی که فرد برای سرگرمی میگذارد در امریکا ممکن است 12 ساعت باشد، در هند ممکن است به دلیل مشغلههای فراوان، نیم ساعت باشد. خوب آنجا صنعت میشود و تیراژ پیدا میکند؛ ولی چون در کشور ما صنعت نشده و کالای فرهنگی نداریم، گرفتار این معضل هستیم. تازه صنعت کوچکتر به وسیله صنعت بزرگتر خورده میشود و هر روز فاصله ما دارد زیادتر میشود. الان صنعت فرهنگ در دست چند کشور دنیاست. با تیراژ میلیونی تولید میکنند و این خدمت فرهنگی را به کشورهای دنیا عرضه میکنند. راه حل چیست؟ ما مثل آنها شویم؟ ما که اصلا در فناوری به پای آنها نمیرسیم و میدانیم بخش مهمی از صنعت را فناوری تشکیل میدهد؛ چون ما فناوری نداریم، آیا باید هر روز کوچکتر شده و توسط آنها خورده شویم؟ من میگویم نه. چون همه چیزهایی که یک انسان، نیاز دارد را آنها نتوانستهاند کشف کنند. یکی از نیازهای انسان، سرگرمی و تفریح است که آنها پیدا کردهاند. خیلی از وجوهات این نیازها را ما میتوانیم کشف کنیم و خلا آنها را پر کنیم. عرض من این است که اگر ما نتوانیم این صنعت را به زندگی پیوند بزنیم، کارمان تمام است. خیلی از مفاهیمیکه ما داریم مورد نیاز زندگی امروز است. بحث اقتصاد فرهنگ ناظر به همین حوزه است. این میتواند به توفیق حوزه فرهنگ منجر شود.
این که باید این مباحث وارد زندگی مردم شود را چه کسی باید انجام دهد؟ سیاستگذار که میخواهد این مباحث را وارد زندگی مردم کند اول باید این مباحث وارد زندگی خودش شده باشد.
این مساله یک نکته دارد. کسی که وارد کار فرهنگی میشود باید هوشمندی ویژهای داشته باشد، مثل شبهای برره. شبهای برره دیالوگی بین مردم ایجاد میکند که دیالوگی غیر رسمی است. یعنی نوعی شبکه سازی میکند. یکی از نقصهایی که بشدت جامعه ما از آن رنج میبرد ضعف شبکه است. شبکههای ارتباطی فرهنگی که غالبا به شبکههای رسمی اتصال دارد. اورکات یک شبکه است که با همه میتواند ارتباط برقرار کند و افراد را ساماندهی کند. نیاز به گروهبندی اجتماعی و نیازهای مشترک گروهی در این شبکه پاسخ داده میشود؛ فرد در یک گروه جامعه رشد میکند. هر چقدر جامعه بزرگتر شود، گروههایی که مردم در آنها مشارکت دارند هم بزرگتر میشود؛ بنابراین شما باید به فکر تشکیل گروههای کوچکتر باشید. شبهای برره توانست این گروهها را ساماندهی کند. یک زبان در نظر گرفت و آن گروه زبان ویژهای انتخاب کرد. هری پاتر چرا در جهان با استقبال عجیب مواجه میشود؟ چون همه مخاطبان وقتی آن را میخوانند، خودشان را در یک زمینه مشترک میبینند و زبان ویژهای دارند. خانم رولینگ و آقای تالکین (خالق ارباب حلقهها) یک زبان ویژه میسازند. از عباراتی استفاده میکنند که برای مخاطب جدید باشد.
فکر میکنم شبهای برره اینقدر نسبت به اتفاقی که میافتاد عملکرد آگاهانهای نداشت ولی رولینگ وتالکین میدانند که چه فرآیندی را مدیریت میکنند و کجا را انگشت میگذارند. در تولیدات فرهنگی ما چنین آگاهیای وجود ندارد.
بالاخره این اتفاق افتاده است. این که هوشمندی پشت این است یا نه را باید بررسی کرد. خانم رولینگ این هوشمندی را داشته است که زبان جدید، شبکه جدید و یک کانال برای مخاطبانش ایجاد کند که بتوانند در یک جهان تازه با هم حرف بزنند. مردم نیازمند جهانهای تازه هستند. رولینگ در هری پاتر دست به خلق این جهان تازه زده است. در این جهان همه چیز وجود دارد. منازل تازه، آدمهای تازه، فضاهای تازه، عادات و رفتارهای تازه. شبهای برره شاید توانسته باشد تنها زبان را خلق کند و از این منظر جهان تازهای پیش چشم مخاطبش تصویر کند. من از همین منظر میگویم که ما این قدر زمینه برای خلق جهانهای تازه داریم و میتوانیم وارد این حوزهها شویم.
رولینگ از فناوری تازهای استفاده نمیکند. از کاغذ و قلم بهره میگیرد و این مساله در فناوری هم جای خودش را باز میکند، چون فناوری نیازمند این محتوای تازه است و برای مردمیکه به دنبال این محتوا هستند، عرضه میشود. یک یک آدمها خواستار تولید و توزیع این محصولات هستند. این نکته هم مهم است که خانم رولینگ ناظر به یک نیاز اجتماعی مینویسد که به زندگی مردم پیوند خورده است، بنابراین موفق هم میشود. اقتصاد فرهنگ هم کارش همین است. ما میتوانیم این کار را با فرهنگ وگفتمانی که داریم انجام دهیم، مثلا همین اشعار مولانا. دلیل استقبال از این اشعار نشان دادن جهان تازهای پیش چشم جهانیان است و بر همین اساس در حوزه اقتصاد فرهنگ وارد میشود. البته وارد شدن به حوزه اقتصاد فرهنگ چند مولفه دیگر هم میخواهد: سرمایه فرهنگی،که ما داریم. دیگری کالای فرهنگی که ما نداریم و دیگری خدمت فرهنگی است که ما هم میتوانیم داشته باشیم.
نظامهالیوود خود را در قالب محصول تعریف میکند نه خدمت فرهنگی. ترکیه و امارت خود را در قالب خدمت فرهنگی تعریف کردهاند. گردشگری محصول نیست و خدمت فرهنگی است. امریکاییها خودشان را محصول محور میدانند و ممکن است در درون کشور خود خدمت فرهنگی هم ارائه کنند؛ اما اینها سرمایه فرهنگی ندارند. سرمایه فرهنگی آنها دارد ته میکشد. تا کی میشود روی تام وجری، فیلمهای تخیلی، جنگ ستارگان و...
سرمایهگذاری کرد. مردم غرب بشدت از سکس و خشونت خسته شدهاند و دنبال یک مفهوم تازه هستند و به تبع، دنبال یک سرمایه تا آن را تبدیل به کالا کنند و در قالب خدمت فرهنگی به مخاطبان ارائه کنند. ما در حوزه سرمایه دستمان پر است. در حوزه کالا مشکل داریم، چون معطوف به کالا نبودهایم، نتوانستهایم در حوزه اقتصاد فرهنگ موفق شویم.
این وسط نقش مجریان چه میشود؟ مجریانی که صرفا دولتی هم نیستند و شامل بخش خصوصی هم میشود.
تجربه نشان داده است در هر کجا که دولت به عنوان متولی وارد شده، کار را خراب کرده است. من زمانی به شهردار تهران گفتم ما میتوانیم 3 نوع نقش در حوزه فرهنگ داشته باشیم. اول در نقش بازیکن که وسط زمین برویم و بازی کنیم. دوم مربی باشیم، چند بازیکن را جمع کنیم و برای بازیهای آنها برنامهریزی کنیم و سوم این که فدراسیون فوتبال باشیم. یعنی حرکتها را ما آغاز کنیم، تیمها را شناسایی کنیم و مسابقه بگذاریم و....
نمیشود که ما کنار زمین بنشینیم و هر بازیکنی که بازی بدی داشت را از زمین بیرون بیاوریم وخودمان به جایش به زمین برویم. ما خیلی استعداد داریم. افراد خوب، توانمند و.... حتی بعضیها نیاز مالی هم ندارند. ما باید این استعدادها را به مردم خودمان و جهان نشان دهیم. بسیاری از ایرانیهایی که به کشورهای دیگر، بویژه کشورهای همسایه مسافرت میکنند و با خود اجناسی میخرند وقتی به آن نگاه میکنند آن را ساخت ایران میبینند و باور ندارند که کالای ایرانی چنین تواناییای دارد. خیلی بد است که ما استعداد داشته باشیم و بازیکنان عرصه فرهنگ ما برای کشورهای دیگر بازی کنند و برای آنها حرفهای شوند. ما اگر نقش داشته باشیم و از همه مهمتر این را باور داشته باشیم که مدیریت فرهنگی جامعه با ماست، که هنوز این مساله مهم راباور نکرده ایم جامعهای پیشرو خواهیم داشت. ما باید همه رویدادهای فرهنگی را مدیریت کنیم و رخدادهای همه حوزهها را ساماندهی کنیم. نمیتوانیم چشممان را در قبال اتفاقات جامعهای که مسوول آن هستیم، ببندیم و بی تفاوت باشیم؟ مثلا در حوزه موسیقی اتفاقاتی میافتد که از حوزه مدیریتی ما خارج میشود.
یکی از مسائل مهم در حوزه مدیریت فرهنگی، روشن نبودن خط قرمزهاست. مدیر فرهنگی بویژه در حوزههای هنری مثل موسیقی، تئاتر و تجسمینمیداند که آیا نزدیک شدن به فلان موضوع خط قرمز به شمار میآید یا خیر. یا ممکن است پس از انجام فعالیت ببیند که به خط قرمز نزدیک شده است. این ناروشنی خود مانعی برای تولید کالای فرهنگی به شمار میآید.
این هم از ضعفهای مدیریت فرهنگیماست. مدیریت فرهنگی باید چند تعریف را برای خودش روشن کند. مقالهای را دارم مینویسم با عنوان <خط قرمزهای فرهنگی> که در آن به دنبال تعریف این خطها هستم. خط قرمزهای ما خط قرمزهای دینی است و بر این اساس آنچه حلال است، حلال و آنچه حرام است، حرام میشود. کسی در جمهوری اسلامی ایران نمیخواهد فراتر از این حرفی بزند! کسی در پی این نیست که حلال را حرام و حرام را حلال کند. البته در بعضی از حوزهها باید کار فقهی کرد و از فقها نظر خواست، ولی به نظر من خیلی روشن است، اشکال در تعریف ماست. ما فکر میکنیم مثلا فلان موضوع خط قرمزماست. بعد میبینیم نه خط قرمز از جهت دینی است، نه مسائل ملی ما را خدشهدار میکند، بر عکس ممکن است در حال حاضر برخی کارها انجام شود که دقیقا در خط قرمز قرار داشته باشد. ممکن است در تلویزیون آنقدر تبلیغ تجمل و مصرف گرایی کنیم که وارد خط قرمز شویم و احساس کنیم که نباید روی این موضوع کار کنیم. شما سریالهای چینی و ژاپنی را ببینید. چقدر روی صرفهجویی، سختکوشی و تلاش تبلیغ میشود. اینها مدل زندگی است. چرا ما از این فرهنگ استفاده نمیکنیم.
فقط به خط قرمزها توجه میکنیم که برای خودمان هم خیلی روشن نیست و باید روشن شود. مدیر فرهنگی باید یکی از شجاعانهترین کارهایش این باشد که خط قرمزها را معلوم کند و وقتی وارد کار فرهنگی میشود بداند اینها خط قرمزهای حوزه فرهنگ است. خط قرمز تعبیر منفی ندارد. تعبیر خط قرمز یعنی پرداختن به موضوعاتی که ممکن است ما را از اصالت فرهنگی خودمان دور کند.
چه زمانی باید این اتفاق بیفتد؟ مثلا در حوزه کتاب آیین نامهای داریم که مربوط به سال 1367 است و الان هم محل بحث و جدل بسیاری است و برداشتهای متناقضی هم از آن میشود. یا آیین نامه سیاستگذاری فرهنگی مصوبه همان سال. حال هم که بحث مهندسی فرهنگی و اقتصاد فرهنگ با همه مشکلات موجود مطرح میشود.
این مساله به موضوعی برمیگردد که پیش از این مطرح کردم. ما برای آشنایی با اتفاقات زندگی مردم و علایق آنها، چون گفتمان ما در حال تغییر یافتن است به سراغ این موضوعات میرویم. شما آنتن ماهواره را نگاه کنید.
براساس قانون داشتن آنتن ماهواره جرم است، اما اگر سری به پشت بامهای همین شهر تهران بزنید جایی را نمیبینید که آنتن نباشد. این نشان میدهد که از زندگی مردم بسیار دوریم و نمیدانیم چه اتفاقی در شرف وقوع است. یعنی به فکر حرمت قانون نیستیم. فکر میکنیم مردم هیچ وقت قانون شکنی نمیکنند و خودمان حرمت شکنی میکنیم. بحث من، خوب وبد بودن ماهواره نیست. این موضوع است که ما از جامعه دوریم و به آن هم فکر نمیکنیم و اگر میفهمیدیم به فکر چاره میافتادیم. یا کاری میکردیم که قانون محکم سرجای خودش باشد و مردم دیگر ماهواره نبینند یا اگر میخواستیم مردم ماهواره ببینند باید قانون را عوض میکردیم و برای مردم تعیین میکردیم و مثلا کانالهای خاصی برای آنها تعریف میکردیم یا دستورالعملهایی برای ماهواره و تجهیزات آن تدوین میکردیم ومحکم هم پای آن میایستادیم؛ ولی احساس کردهایم که بلاتکلیف گذاشتن خیلی از حوزهها حل مشکل میکند. بله بلاتکلیف گذاشتن برخی حوزهها به مدیر فرهنگی کمک میکند که صندلی مدیریتش را حفظ کند، اما به مردم و به فرهنگ کمکی نمیکند. اینجاست که مدیر فرهنگی باید منافع خودش را زیر پا بگذارد و تکلیف خودش را روشن کند. روشن کردن تکلیف این حوزه زحمت دارد و ممکن است مدیر فرهنگی صندلیاش را از دست بدهد. وی باید راه درست را به مردم نشان دهد و بحث اجرا و عمل را به جای دیگری واگذارد. برای حوزه فرهنگ بهدلیل متغیر بودن شرایط آن و تغییرات گسترده باید هر سال قوانین را بازنگری کنیم. این بازنگری به معنای تغییر قانون نیست، ولی اگر بدانیم که چه داریم میکنیم و پیوند این حوزه و زندگی مردم را بشناسیم تکلیفمان روشن میشود. به نظر من برای این کار خیلی دیر شده است.
نظام خدمت - محصول بهترین راه حل
بحث من محصول نیست، بلکه کالاست. محصول فرهنگی چیزی است که تولید میشود، اما کالا چیزی است که خریداری میشود.این به این معنا نیست که ما محصول فرهنگی نداریم. میزان محصولات فرهنگی ما فراوان است، اما کالای فرهنگی به شمار نمیآید؛ کالایی که ارزش اقتصادی پیدا کند و مردم بخرند. بسیاری از کتابها را که نگاه کنید مسائل پیچیدهای از کلیات، فلسفه و... را به مخاطب ارائه میکنند و مردم اصلا اینها را نمیفهمند. چند عنوان کتاب در طول سال درباره خواستگاری و شیوههای خواستگاری رفتن منتشر میشود؟ چند کتاب درباره خراب شدن لامپ مهتابی بالای سرمان داریم؟ چند کتاب درباره سلامتی داریم و در باره درست نشستن و.... اینها همه در غرب کتاب شده است؛ کتابهای کوچک کاربردی مثل چه کسی پنیر مرا دزدید؟
اگر همه سرمایه ما به کالا تبدیل شود، جای خودش را باز میکند و چون این اتفاق نیفتاده وضعیت مناسبی هم نداریم. سالانه چند فیلم در ایران تولید میشود ؟ 2 ایراد به این حوزه وارد است: یا فیلم به کالا تبدیل شده از سرمایه ما استفاده نکرده است یا سرمایه ما را دارد و تبدیل به کالا نمیشود. فیلمهایی هم داریم که هم سرمایه ما را دارند وهم به کالا تبدیل میشوند. فیلمهای حاتمیکیا، مجیدی، میرکریمی و... از این گونهاند. ما باید محصولمان را به کالا تبدیل کنیم که مردم بخرند و این چیزی است که در اقتصاد فرهنگ نقش کلیدی دارد. شما باید محصولی تولید کنید که در مردم برای خرید انگیزه ایجاد کند؛ البته خدمات پس از فروش را هم باید در نظر گرفت.
پیشنهاد من برای ایران نظام خدمت محصول است. اگر امریکاییها نظام محصول محور را دارند و ترکها و شیخنشینها از نظام خدمت محور بهره میگیرند، ما میتوانیم نظام خدمت محصول محور را در پیش بگیریم و به اقتصاد فرهنگ رونق دهیم؛ یعنی کالایی تولید کنیم که خدمت فرهنگی ارائه کند و این اتفاق نیفتاده است. چرایش را باید در نبود هوشمندی مسوولان جستجو کرد. در حوزه کتاب آثاری وجود دارد که به چاپهای پانزدهم و بیستم هم میرسد و تیراژهای فراوانی هم مییابند. اینها نشانه هوشمندی است. البته دولت هم باید کمک کند. اگر یکی از وظایف اصلی حکومت مهندسی فرهنگی است، دولت باید سهم هر دستگاه را دراین فرآیند تعیین کند و در این سرمایه مشخص شود که چه محصولی باید تولید شود، چقدر ارزش کالا پیدا کند، آن هم با چه سرمایهای که مردم از آن استقبال کنند.
غلامرضا معصومی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: