جورج کلونی و مایکل کلایتن‌

فرد در برابر سیستم‌

اولین ساخته تونی گیلروی با بازی جذاب جورج کلونی، از آن دست آثاری است که نمونه‌های آن در تاریخ سینما بسیار دیده شده است؛ از بعضی فیلم‌های مایکل مان در همین دوران اخیر گرفته تا خیلی از محصولات ضدسیستم و افشاگر سینمای دهه 1970 امریکا؛ فیلم‌هایی که معمولا قهرمان آنها فردی است که هرچند در ابتدا مجبور بوده یا خودش را راضی کرده که با سیستمی که او را در بر گرفته کنار بیاید و از زندگی‌اش راضی باشد؛ اما رفته رفته و در نهایت تبدیل به فردی می‌شود که مجبور است یا دوست دارد که در مقابل سیستم بایستد و خیلی چیزها مثل قدرت و شهرت و پول را فدای این ایستادگی و مبارزه کند.
کد خبر: ۱۶۶۳۸۵

 چنین مبارزه‌ای معمولا مبارزه‌ای است یکطرفه و نابرابر؛ مبارزه‌ای که معمولا کل سیستم با همه افراد و توانش در مقابل فرد قرار می‌گیرد و فرد یا باید شکست را انتخاب کند یا مبارزه را هرچند تنها و نابرابر، تا انتها ادامه دهد. این فردگرایی و توجه به اصول فردی در بعضی از این فیلم‌ها آنقدر مهم است که نام فرد، حتی می‌تواند تبدیل به نام فیلم شود. همچنان که درباره فیلم مورد بحث این اتفاق افتاده است.

فیلم داستان مایکل کلایتن را روایت می‌کند که یک کارچاق‌کن درون‌سازمانی بزرگ‌ترین موسسه حقوقی امریکاست. او که قبلا دادیار جنایی بوده، حالا پست‌ترین و کثیف‌ترین کارهای موسسه را آن طور که رئیس موسسه می‌خواهد، انجام می‌دهد. هرچند او کارش را دوست ندارد؛ اما به دلیل این که همسرش او را ترک کرده و به دلیل شکست تجاری و بالا آوردن بدهی، مجبور به انجام این کار است. یکی از مشتری‌های موسسه زنی است به نام کارن گرودر که درگیر یک پرونده مشکوک چندمیلیون دلاری است و با وجود این که حق با او نیست؛ اما امیدوار است که موسسه آن را به نفع او به سرانجام برساند. یکی از شرکای رئیس موسسه به دلیل وجدان معذبی که به خاطر اعمال نادرست پیدا کرده، علیه موسسه شورش می‌کند و کارهایی انجام می‌دهد که موقعیت این پرونده مهم را برای موسسه به خطر می‌اندازد. در چنین موقعیتی است که طبعا مایکل کلایتن باید کاری بکند. تلاش او برای حل و فصل این مساله به بزرگ‌ترین چالش شخصی او در زندگی‌اش تبدیل می‌شود و از مسیر همین کارهای نادرست و غیرقانونی، به تعریف و درک تازه‌ای از زندگی و نوع رابطه‌اش با اطرافیان می‌رسد.

اصلی‌ترین وجه قدرت فیلم و برگ برنده کارگردانش، حضور درخشان جورج کلونی است که طبق معمول بازی عالی‌ای ارائه می‌کند و حتی شاید بتوان گفت این یکی از بهترین نقش‌های کارنامه بازیگری اوست. کلونی در نقش کلایتن شخصیتی است که در زندگی حرفه‌ای و شخصی‌اش با گرفتاری‌های زیادی دست به گریبان است. غیر از این که همسرش از او طلاق گرفته، مجبور است به دلیل ورشکسته شدن در یک قضیه تجاری 7500 دلار پول تهیه کند و در غیر این صورت اتفاق‌های ناگواری برایش پیش خواهد آمد.

در کنار کلونی البته بازیگرهایی مثل سیدنی پولاک، تام ویکینسن و تیلدا سوینتین حضور دارند و در نهایت اصلی‌ترین وجه جذابیت و نقطه قوت فیلم را می‌توان در حضور این بازیگران دانست، به طوری که بخش عمده‌ای از جذابیت و تنش فیلم گذشته از فیلمنامه عالی آن، مرهون درک و دریافت و شیوه حضور این بازیگران است.

گذشته از بازی‌های عالی و سنجیده، باید از فیلمنامه و کارگردانی خوب فیلم هم یاد کرد. تونی گیلروی که مایکل کلایتن اولین تجربه کارگردانی اوست، پیش از این در حوزه فیلمنامه‌نویسی توانایی‌های خود را ثابت کرده و با نوشتن فیلمنامه‌های سه‌گانه بورن، وکیل‌مدافع شیطان و نشانه زندگی، نشان داده است که فیلمنامه‌نویس قابل و تیزهوشی است. حالا در مقام کارگردانی فیلمنامه‌ای از خودش هم پذیرفتنی به نظر می‌رسد و فیلم کارگردانی شسته و رفته و قابل قبولی دارد. گذشته از اینها عوامل دیگر هم در موفقیت فیلم بی‌تاثیر نبوده‌اند، مثل فیلمبرداری عالی رابرت الزویت و تدوین سنجیده و هوشمندانه جان گیلروی که ضرباهنگ خوب فیلم بخشی از تنش موجود در دیالوگ‌ها و داستان‌، محصول آن است. اما باز باید این نکته را یادآوری کرد که برای لذت بردن از فیلم، بیش از هر چیز به چهره و نوع بازی و حرف زدن جورج کلونی دقت کنید. گذشته از داستان و جریان‌های موجود در فیلم، صرف چهره و بازی کلونی می‌تواند تماشاگر را تا به انتها به تماشای فیلم ترغیب کند.

مسعود ثابتی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها