یک خاطره

لطفا مدارکم را به صندوق پست نیندازید

همین چند وقت پیش بود. بار اولی که برف و سرمای شدید و چند روزه نه‌تنها تهران بلکه بخش وسیعی از کشور را دربرگرفت. راه‌های ارتباطی و گاز در بخشی از نقاط کشور قطع شد. اگر درست به خاطرم مانده باشد، شب دوم ریزش برف و سرمای بی‌سابقه تهران بود که از «فرحزاد» و از منطقه «بهرود» می‌گذشتم و با هزار بدبختی و ترس و لرز با ماشینم حرکت می‌کردم، خرید نسبتا زیادی از فروشگاه شهروند منطقه کرده بودم و به خانه می‌رفتم، چشم، چشم را نمی‌دید و لغزندگی، ترس به جان رانندگان انداخته بود. بعضی از رانندگان ناشی را دچار دردسر کرده بود.
کد خبر: ۱۵۹۷۲۵

 من اما به عنوان راننده‌ای که 17 سال بود تصدیق گرفته بودم، می‌دانستم چه جوری سر پایینی را با احتیاط و با دنده سنگین طی کنم که دچار حادثه نشوم، در بین راه زن و مردی منتظر ماشین بودند، به گمانم زن، بچه‌ای در بغل داشت و همین مساله بیشتر مرا ترغیب کرد که جلو پای آنها بایستم، همین کار را هم کردم انتظار داشتم آنها ردیف عقب ماشین بنشینند، اما زن عقب نشست و مرد جلو آمد.

کنار دست من و جلو پای طرف شاگرد راننده کیسه نایلکس پر از خریدهای خانه بود از نان، ماست و لپه گرفته تا کیسه فریزر، ‌صابون و از این جور چیزها. مرد گفت: ببخشید.

من گفتم: اینجا جا نیست. اذیت می‌شوید، تشریف ببرید عقب.

مرد گفت: نه جمع و جور می‌شینم و بعد ساک دستیش را داد به همسرش و نایلکس زیر پایش را برداشت و بغل کرد.

من گفتم: کجا پیاده می‌شوید؟

مرد گفت: اگر طرف بیمارستان آتیه به راهتان بخورد، ممنون می‌شویم.

من گفتم: بیمارستان چرا؟

مرد گفت: بچه‌ام مریض است!

از آینه، نگاهی به زن کردم که سرش پایین بود و چیزی را در بغل می‌فشرد که لابد بچه‌اش بود.

من گفتم: عیبی ندارد راهم را کج می‌کنم. شما را می‌رسانم. مرد تشکر کرد و زن همچنان سر به زیر بود.

به نظرم کمی مشکوک آمدند، سر و وضع مناسبی نداشتند. بگذریم؛ سر چهارراه پیاده شدند. برف و سرما بیداد می‌کرد. تو راه دائم به این فکر می‌کردم که بیچاره کسانی که در چنین هوایی تو جاده‌ها گیر افتاده‌اند. بگذریم به خانه که رسیدم، ماشین را در پارکینگ گذاشتم و یکی یکی کیسه‌ها را برداشتم، توی ماشین را نگاه کردم که چیزی جا نگذاشته باشم. تلفن همراهم جلو داشبورد بود برداشتم. سیگارم در جیبم بود، اما یکهو یاد کیف پولم افتادم. در جیب‌های کت و کاپشنم نبود.

زیر پایم هم نیفتاده بود. رفتم سراغ کیسه‌های خرید که شاید بعد از پرداخت پول آن را در یکی از کیسه‌ها انداخته‌ام، اما آنجا هم نبود. به خودم گفتم شاید در فروشگاه و پای صندوق جا گذاشته‌ام، اما هر چه فکر کردم به نظرم نمی‌آمد پای صندوق جا گذاشته باشم.

یک چک مسافرتی 100 هزار تومانی و احتمالا 25  20 هزار تومان پول نقد تو کیفم بود، به اضافه گواهینامه رانندگی، کارت شناسایی، کارت بیمه ماشین، کارت عابر بانک سپه، یکی، دو، سه تکه کاغذ یادداشت، همین‌ها، درست یادم نمی‌آمد.

احتمال می‌دهم پول تو کیسه بوده و آن مرد آن را درآورده و برده است یا نه، کیف را روی صندلی بغل دست گذاشته‌ام و آن را برداشته است؛ البته احتمال‌های دیگری هم بود، مثل جا گذاشتن پای صندوق فروشگاه که این طور نبود. صبح روز بعد موضوع را دنبال کردم که بی‌نتیجه بود. می‌ماند وقتی در پارکینگ فروشگاه سوار ماشین شدم از دستم افتاده یا همان حدسی که می‌زنم کار آن مرد مشکوک باشد.

به هر حال من از خیر خود کیف، چک مسافرتی و پول نقد گذشته‌ام، بالاغیرتا آن مرد یا هر کس دیگری که صاحب کیف شده، مدارک داخل کیف را به صندوق پست بیندازد و مرا خوشحال کند و نگذارد خاطره آن شب برفی، باعث شود که هیچ گاه و در هیچ شرایطی به کسی کمک نکنم، در حالی که ممکن است آن بنده‌های‌ خدا، گرچه ظاهر مشکوکی داشتند، اما مقصر نباشند.

حمیدرضا ثقفی  تهران‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها