روزهای سخت برای خانم مشاور

زیبا 37 سال سن دارد و 5 سال زندگی مشترک با هوشنگ به گفته خودش زیباترین خاطرات عمرش را رقم زده است، اما اعتیاد هوشنگ این روزهای زیبا را به پایان رسانده است. زیبا که یک خانم مشاور است نتوانسته زندگی خود را از گرداب نجات دهد هر چند این زن مدعی است همچنان شوهرش را دوست دارد و اگر شرایط طور دیگری بود حتما با او زندگی می‌کرد اما می‌گوید هوشنگ نخواست این زندگی ادامه پیدا کند و من با چشمان اشکبار خانه او را ترک کردم، خانه‌ای که هر تکه‌اش یادآور یک خاطره شیرین بود. پرونده طلاق توافقی این زوج در دادگاه خانواده شماره 2 مطرح است.
کد خبر: ۱۵۹۷۲۱

قاضی: شما تقاضای طلاق توافقی کردید، اما شوهرتان می‌گوید حاضر به این جدایی نیست.

زیبا: من و هوشنگ برای جدایی به توافق رسیدیم و شاهد این مدعا هم همین برگه طلاق توافقی است. هر چند که من هم دوست نداشتم عشق شیرین ما اینطور تمام شود، اما مقصر این ماجرا خود هوشنگ بود اگر نمی‌خواست که ما جدا شویم، قطعا به سمت اعتیاد نمی‌رفت.

چطور متوجه شدید شوهرتان اعتیاد دارد و چرا به این سمت کشیده شد؟

هوشنگ از بیماران من بود او را خوب می‌شناختم، هوشنگ از بیماری افسردگی رنج می‌برد و دارو مصرف می‌کرد، من فکر می‌کردم می‌توانم کنترلش کنم و به سمت اعتیاد نرود، اما اینطور نشد و متاسفانه او مخفیانه چند بار مواد مصرف کرده و بعد معتاد شده بود. وقتی فهمیدم سعی کردم او را از اعتیاد دور کنم هر چند می‌دانستم با توجه به شرایطی که هوشنگ دارد این کار تقریبا امکان‌پذیر نیست اما به خاطر علاقه‌ای که به او داشتم تصمیم گرفتم این کار را بکنم و تمام تلاشم را به کار بستم اما شکست خوردم.

ماجرای آشنایی‌تان را توضیح بده و بگو هوشنگ را کجا دیدی؟

در یک مرکز مشاوره کار می‌کردم. تحصیلاتم در همین زمینه بود و عاشق شغلم بودم. آنقدر در این کار غرق می‌شدم که گاهی با بیماران روابط عاطفی برقرار می‌کردم، خودم را در جایگاه او قرار می‌دادم و سعی می‌کردم کمکش کنم، هر چند همکارانم بارها به من هشدار داده بودند و می‌گفتند که این کار درست نیست، اما متاسفانه نمی‌توانستم بر خودم غلبه کنم و این مشکل همیشه برایم به وجود می‌آمد.

تا این که یک روز هوشنگ برای مشاوره به من مراجعه کرد. بیماری افسردگی داشت دارو مصرف می‌کرد پزشک معالجش را می‌شناختم واقعا در کارش زبردست بود کمی که با هوشنگ صحبت کردم متوجه شدم جوانی اهل مطالعه و بسیار باسواد، تیزهوش و مهربان است. هوشنگ می‌گفت هیچ کدام از اعضای خانواده‌اش او را درک نمی‌کنند و مادرش معتقد است تفکرات هوشنگ مشتی مزخرفات است. لحن آرام و صدای دورگه‌اش توجه هر دختری را به خودش جلب می‌کرد. هوشنگ 5 سال از من کوچک‌تر بود اما طوری حرف می‌زد که مشخص بود خیلی بیشتر از سنش تجربه دارد.

کم‌کم همان رابطه عاطفی که قبلا هم گفتم بین من و هوشنگ به وجود آمد، البته این رابطه بسیار فرق می‌کرد. من در مشاوره‌های قبلی‌ام خود را جای بیمار می‌گذاشتم، اما این بار خودم را در برابر هوشنگ قرار دادم. او ساعت‌ها حرف می‌زد و من ساعت‌ها گوش می‌کردم، همدردش می‌شدم، کم‌کم هوشنگ به من نزدیک شد و متاسفانه یک روز متوجه شدم، من هم وابستگی عمیقی نسبت به او پیدا کردم. هوشنگ وضعیت خوبی داشت. شرایط روحی‌اش آنقدر خوب شد که پزشکش داروها را به پایین‌ترین دز رسانده بود. من هم جلسات مشاوره را کم کردم و قرار شد ما در ماه یکبار همدیگر را ببینیم.

همین ماهی یک بار باعث ازدواج شد؟

قرار ما ماهی یکبار بود، اما هوشنگ هر روز به دیدن من می‌آمد و من هم می‌پذیرفتمش کم‌کم این قرارها به خارج از دفتر مشاوره کشیده شد.هوشنگ هر روز بعد از ظهر به دنبالم می‌آمد، ساعت‌ها منتظر می‌شد تا کارم تمام شود و با هم بیرون برویم. البته این کار مشکلاتی را در محل کارم به وجود آورده بود از هوشنگ خواستم دیگر به آنجا نیاید، اما همدیگر را هر روز می‌دیدیم. پدر و مادر هوشنگ در جریان این دیدارها بودند، آنها اصلا از این ماجرا ناراحت نبودند چون هوشنگ به شدت تغییر کرده بود و از این تغییر خیلی راضی بودند. من متوجه بودم که عاشق شدم ولی نمی‌توانستم با خودم مبارزه کنم، هوشنگ در وجودم رخنه کرده بود. هر چند ما 6 سال فاصله سنی داشتیم و من از هوشنگ بزرگتر بودم.

شما مشاور هستید پس چطور به این فاصله سنی توجهی نکردید؟

من هم مثل هوشنگ تنها بودم، خانواده‌ای که بتوانم به آنها تکیه کنم نداشتم، مادرم فوت کرده بود و پدرم هم اعتیاد داشت، من زنی خودساخته بودم، با تلاش فراوان خودم وارد دانشگاه شدم و درس خواندم و در تمام این سالها از این‌که سرپناهی نداشتم رنج می‌بردم. با این همه مقاومت می‌کردم تا این‌که هوشنگ وارد زندگی‌ام شد، من هم مثل هوشنگ دگرگون شده بودم. همین‌که او در زندگی‌ام بود برایم کفایت می‌کرد. دیگر به تفاوت سنی فکر نمی‌کردم.

واقعیت این است که تصور می‌کردم اگر هوشنگ وارد زندگی‌ام شود دیگر می‌توانم او را کنترل کنم و به حرفهایم گوش می‌دهد و با توجه به این‌که به لحاظ سواد از همسالان خودش بسیار بالاتر است، پس ما به هیچ مشکلی که قابل حل نباشد بر نمی‌خوریم.

از آشنایی تا ازدواج چقدر طول کشید؟

بعد از این‌که قرار شد هوشنگ ماهی یکبار بیاید و روابط ما به صورت شخصی شروع شد، 3 ماه طول کشید تا او از من خواستگاری کند، پدر و مادر هوشنگ فکر می‌کردند که من ناجی فرزندشان هستم، به همین‌خاطر آنها هم بر این ازدواج اصرار کردند وقتی به خواستگاری آمدند، پدرم همه چیز را به خودم واگذار کرد، من هم قبول کردم. خانواده هوشنگ هیچ‌وقت به من بدی نکردند،آنها مرا مثل فرزند خودشان پذیرفتند حمایت کردند، پدر هوشنگ برای ما خانه و ماشین خرید و حتی حاضر شد مهریه‌ام را بپردازد و با حمایت آنها بود که باعث شد من و هوشنگ زندگی خوبی را آغاز کنیم. ما در این زندگی بسیار خوشحال بودیم، بیماری افسردگی هوشنگ تقریبا از بین رفته بود و در مواقع حساس من سعی می‌کردم با او طوری رفتار کنم که اصلافشار روانی بر او وارد نشود و بیشتر فشار را به خودم تحمیل می‌کردم.

سعی می‌کردم همیشه خوشحال باشم و این خوشحالی را به شوهرم منتقل کنم هرچند من و هوشنگ هر دو کار می‌کردیم و درآمد داشتیم اما این پول آنقدر نبود که بتوانیم پس‌اندازی داشته باشیم. به هر حال هر وقت پولی جمع‌ می‌کردیم ترجیح می‌دادم برای آرام نگه داشتن هوشنگ او را به مسافرت ببرم. ما از این ازدواج راضی بودیم، هوشنگ تمام فکرش این بود که مرا خوشحال کند و من هم به فکر این بودم که برایش هدیه بخرم و همیشه او را شگفت‌زده کنم.

واقعیت این است که تصور می‌کردم اگر هوشنگ وارد زندگی‌ام شود، می‌توانم او را کنترل کنم و به حرفهایم گوش می‌دهد و با توجه به این‌که به لحاظ سواد از همسالان خودش بسیار بالاتر است، پس ما به هیچ مشکلی که قابل حل نباشد بر نمی‌خوریم‌

اعتیاد شوهرت از کی آغاز شد؟

4 سال اول زندگیمان را خیلی شاد زندگی کردیم، این اواخر من داشتم به این فکر می‌کردم به جایی رسیدیم که بتوانیم بچه داشته باشیم می‌خواستم این مساله را با هوشنگ هم مطرح کنم که متوجه شدم او مواد مصرف کرده است.

افراد معتاد زیادی برای مشاوره پیش من آمده بودند و حالات یک معتاد را دقیقا می‌دانستم، به همین خاطر هم خیلی زود فهمیدم و خیلی سعی کردم که هوشنگ را به زندگی برگردانم اما در کمتر از یک سال آنچنان در اعتیاد غرق شد که راهی بجز جدایی نداشتیم. هوشنگ دارو مصرف نمی‌کرد و به جای آن مواد می‌کشید به پزشکش مراجعه کردم و از او کمک خواستم اما متاسفانه تلاش‌هایم نتیجه‌ای نداشت. به همین خاطر به هوشنگ گفتم قصد جدایی دارم.

تصمیم شما برای جدایی شوهرتان را به ترک اعتیاد تحریک نکرد؟

اوایل خیلی می‌گفت که پشیمان است و اگر من کمکش کنم ترک می‌کند، اما با توجه به این که دیگر داروهایش را مصرف نمی‌کرد و به توصیه هیچکس هم گوش نمی‌داد متوجه شدم که بی‌فایده است. تنها کاری که توانستم بکنم، راضی کردن او به جدایی بود هرچند که از صمیم قلبم رضایت نداشتم و دلم می‌خواست روزهای خوش زندگیمان بازگردد.

قاضی دادگاه: به مانند هزاران پرونده مطرح شده در دادگاه خانواده باید بگویم مشکل خانوادگی عامل اصلی در این طلاق بوده است، هرچند به ظاهر اعتیاد شوهر علت اصلی این جدایی است، اما وقتی کمی عمیق‌تر به این مساله نگاه می‌کنیم، متوجه می‌شویم که زیبا هرچند خود یک خانم مشاور است اما از کودکی به خاطر نداشتن والدینی شایسته و حامی در رنج بوده است.

این زن به هر دلیلی مادرش را از دست داده و پدری معتاد دارد و یک حامی روحی و روانی که بتواند به او تکیه کند نداشته است. بنابراین به رغم این که می‌دانسته چه مشکلاتی بر سر راهش خواهد بود به مردی که به عنوان بیمار به او مراجعه کرده دل بسته است. بدون این که به فاکتورهای مسلم در ازدواج که تفاوت سنی، سلامت جسمی و روحی و روانی است اهمیتی بدهد.

دختران به لحاظ فیزیکی و عقلی همیشه زودتر از مردان به بلوغ می‌رسند به همین خاطر هم توصیه شده که هنگام ازدواج مردی را انتخاب کنید که 3 تا 5 سال بزرگتر باشد و در این صورت است که این زوج می‌توانند با هم همفکری داشته باشند اما این خانم مشاور چنین فاکتور مهمی را در نظر نگرفته و به آن عمل نکرده است. او از ترس این که مبادا به او توصیه شود که در تصمیم خودش تجدیدنظر کند حتی از پزشک معالج شوهرش کمک نخواسته است. پس می‌بینیم اگر این زن از یک حامی مناسب که در واقع پدر و مادر هستند برخوردار بود شاید گرفتار این سرنوشت نمی‌شد.

مریم عفتی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها