در مرز نگاه من دیوارها بلندند

این نامه را سارا. ح برایمان نوشته است. البته خودش اصرار داشته که نام شهرش را درج نکنیم و ما هم این کار را نمی‌کنیم. پاسخ به نامه سارا با شما. این چیزی است که خود او از شما خواسته. پس ما منتظریم:
کد خبر: ۱۵۹۴۸۰

سلام‌

من خیلی اهل مقدمه‌چینی نیستم به خاطر همین بی‌هیچ حرف اضافه‌ای می‌روم سراغ اصل مطلب، چون نه خودم حوصله مقدمه‌چینی دارم  و نه شما احتمالا خیلی حوصله خواندن این جور مقدمه‌چینی‌ها را. بگذریم.

می‌دانید، تمام آدم‌هایی که برای شما نامه می‌نویسند، چه دختر و چه پسر، همگی دلشان می‌خواهد ازدواج کنند. یعنی دوست دارند با آن کسی که فکر می‌کنند فرد دلخواهشان است ازدواج کنند. این از بین تمام کلمات و حرف‌هایی که می‌زنند کاملا مشخص است، اما من این طور نیستم. من دلم نمی‌خواهد ازدواج کنم. می‌دانم که تعجب کرده‌اید ولی دست خودم نیست. از همان روز اولی که فهمیدم دست راست کدام است و دست چپ کدام دلم نمی‌خواست ازدواج کنم. دوست نداشتم، ندارم و نخواهم داشت که جمع خانواده‌ام را ول کنم و خودم را پرت کنم میان یک زندگی تازه که هیچ چیزش مشخص نیست.

چرا باید زندگی خوبی که همه چیزش را قبلا 2 نفر دیگر برایم ساخته‌اند و تعریف کرده‌اند، رها کنم و بروم سراغ زندگی تازه‌ای که باید همه چیزش را خودم بسازم. نه که آدم تنبلی باشم، ولی دست خودم نیست، دلم می‌خواهد آن انرژی را که قرار است برای زندگی مشترک آینده بگذارم، فقط برای خودم خرج کنم؛ خودم و خانواده‌ام.

مادرم می‌گوید تو اگر هزار سال هم درس بخوانی باز این درس برایت زندگی نمی‌شود. شاید راست بگوید، نمی‌دانم ولی من هر کاری می‌کنم این چیزها توی سرم فرو نمی‌رود. پدرم هم می‌گوید دخترجان مگر من و مادرت تا چند سال دیگر زنده هستیم که تو بتوانی به ما تکیه کنی؟ نمی‌دانم چرا پدرم چنین حرفی می‌زند. اولا که ان‌شاءالله آنها تا سال‌های سال سایه‌شان را روی سرم پهن می‌کنند، بعد هم بعد از 120 سال اگر اتفاقی خدای ناکرده برایشان افتاد یعنی به نظر شما دیگر من آنقدر بزرگ نشده‌ام که خودم بتوانم از پس زندگی‌ام بربیایم؟

البته یک جورهایی به پدرم حق می‌دهم. توی شهر کوچک ما حتی تصور این که یه دختر از ازدواج فراری باشه و نخواد بهش تن بده محال ممکن است. کافی است اطرافیان بفهمند که من چنین نظری دارم آن وقت خدا می‌داند چه حرف‌هایی که پشت سرم نمی‌زنند و چه خیالبافی‌هایی نمی‌کنند، ولی من با وجود همه اینها باز هم دلم نمی‌خواهد ازدواج کنم.

شاید فکر کنید که من در زندگی‌ام یک خاطره تلخ داشته‌ام یا کسی به من نارو زده، ولی این طور نیست. خدا را شکر من تا به حال طعم عشق را نچشیده‌ام و اصلا هم دلم نمی‌خواهد بچشم. راستش هر چقدر فکر می‌کنم می‌بینم هیچ کس نیست که به درد دوست داشتن من بخورد و البته به درد زندگیم. لابد حالا به خودتان می‌گویید عجب آدم خودخواهی است، ولی من اصلا خودخواه نیستم.

حاضرم برای راحتی و خشنودی دیگران هر کاری را بکنم، ولی وقتی پای آینده و زندگی‌ام به میان می‌آید، راستش دیگر نمی‌توانم خیلی فداکار باشم. می‌دانم که دین با ازدواج کامل می‌شود و همین طور خود آدم‌ها. می‌دانم که آن هم یک تجربه گرانقدر است که می‌تواند خیلی سازنده باشد ولی من به این چیزها احتیاج ندارم. یعنی فکر می‌کنم هیچ مردی نمی‌تواند مرا خوشبخت کند چون خیلی آدم سختگیری هستم و تعریفم از خوشبختی آن چیزی نیست که دخترهای دیگر یا حتی آدم‌های دیگر دارند. من از روزمرگی و تکرار بیزارم و اگر ازدواج کنم می‌دانم که حتما به ورطه این روزمرگی و تکرار می‌افتم و این کابوس بزرگی برای من است.

البته باید یک اعتراف دیگر هم بکنم و آن این است که از تنهایی هم خیلی می‌ترسم. بدم نمی‌آید، ولی می‌ترسم یک روز برسد که دیگر هیچ کس نباشد تا من بتوانم لااقل در مواقع سخت به او تکیه کنم. آخر می‌دانید مادر و پدر من از مال دنیا فقط همین یک بچه را که من باشم، دارند و دیگر بچه‌دار نشده‌اند.  شاید به خاطر همین چیزهاست که من خیلی خیلی خیلی به آنها وابسته ام و نمی‌توانم تحت هیچ شرایطی آنها را ترک کنم.

خلاصه که خیلی برزخ بدی است. از یک طرف در سن ازدواج قرار گرفته‌ام و می‌بینم که مادر و پدرم چقدر عذاب می‌کشند وقتی می‌بینند که من با هر خواستگاری که از در می‌آید مخالفت و مدام بهانه‌تراشی می‌کنم از یک طرف دیگر هر کاری می‌کنم نمی‌توانم خودم را راضی کنم که فقط به خاطر مادر و پدرم تن به یک ازدواج ناخواسته بدهم. اصلا اگر من بدبخت شدم و نتوانستم با همسر آینده‌ام تفاهم داشته باشم چه کار باید بکنم؟ آن وقت همین پدر و مادرم که اینقدر به من اصرار می‌کنند ازدواج کنم چقدر عذاب می‌کشند؟ من که دلم نمی‌آید آنها را هیچ جوری عذاب بدهم.

خیلی‌ها به من می‌گویند که بدبین هستم ولی خودم فکر می کنم که برعکس آدم واقع‌بینی هستم. یعنی الکی سر خودم را کلاه نمی‌گذارم و به خودم کلک نمی‌زنم. این که بدبینی نیست. آدم باید تحت هر‌شرایطی واقعیت را همان طوری که هست ببیند.

دبیرستان که بودم خیلی دلم می‌خواست عاشق شوم تا ببینم عاشق‌ها چه حال و روزی دارند ولی این اتفاق برایم نیفتاد. چون آن زمان هم هیچ کس نبود که در نظر من اینقدر خوب باشد که من عاشقش شوم. بخاطر همین اصلا نمی‌دانم عاشقی یعنی چی. اصلا چیز خوبی هست یا نه و اگر هست چه جور حسی به آدم می‌دهد و چه تغییری توی روحیه آدم ایجاد می‌کند.

حالا این نامه را نوشته‌ام تا شما از خوانندگان‌تان بخواهید یه کمی مرا راهنمایی کنند. شاید حرف‌های آنها باعث شود که من تصمیم درست‌تری برای آینده‌ام بگیرم. شاید آنها بتوانند مجابم کنند که ازدواج کنم. نمی‌دانم، راستش این روزها آنقدر با خودم شاید و اگر و اما می‌کنم که دیگر حوصله خودم هم سر رفته است.

عصبی و بداخلاق شده‌ام. تا حرف خواستگار می‌آید از کوره در می‌روم و نمی‌توانم حواسم را متمرکز درسم کنم. خلاصه اصلا حال و روز خوبی ندارم. امیدوارم شما بتوانید کمکم کنید. وگرنه نمی‌دانم چه اتفاقی برایم می‌افتد و بالاخره چه سرنوشتی پیدا می‌کنم. شاید تسلیم خواست اطرافیانم شدم و تن به یک ازدواج ناخواسته دادم شاید هم توانستم آنها را راضی کنم و همچنان مجرد باقی بمانم و وقتم را صرف درس‌خواندن کنم. شاید هم... نمی‌دانم.

به هر حال امیدوارم شما کمکم کنید. شما و البته تمام نسل سومی‌هایی که این نامه را می‌خوانند، البته اگر چاپش کنید. سلام مرا به همکارانتان برسانید. منتظر پاسختان هستم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها