به بهانه ساخت قسمت دوم «بارکا»
کاوه احمدی علی آبادی
«باراکا» به معنی برکت است ؛ اما نه معنایی که در زبان فارسی برای واژه برکت قائل هستیم . اهالی هندوستان در جهان شناسی دینی و هستی شناسی خود، به چیزی که «برکت » می نامند، اعتقاد دارند. برکت به معنای «مانا» در زبان اهالی ملانزی است .
کد خبر: ۱۵۸۸۱
سرخپوستان ایروکوا و همچنین ساکنان شمالی قاره امریکا، آن را تحت عنوان «اورندا» می شناسند. برکت ، مانا، واکاندا... به جوهری در هستی اشاره دارند که در همه جا هست و هیچ چیز و هیچ کجا خالی از آن نیست ؛ تنها در پاره ای از موجودات ، بیش از بقیه وجود دارد. برکت ، همان اقیانوسی از انرژی نهفته در هستی است که به آن روح می بخشد. آن هستی ابتدایی که همه چیز از او پدید آمده و از او نشات می گیرد و به پاره ای ماده ، حیات می بخشد. برکت است ؛ وجه روحانی و معنوی هستی که در کالبد ماده طنین انداز است . باراکا، جستجویی است برای رجعت به آن هستی ابتدایی و اصالت بخشیدن به آن خود گمشده درون هر انسان ؛ آن که در هر دینی و آیینی ، با صورتی خود را می نمایاند؛ اما از ذاتی مشترک برخوردار است ؛ پس سرود آفرینش خوانده می شود. اولین تصاویر باراکا، از زمین ، آسمان و جهانی حکایت دارد که نگاه ناظر بر آن ، همه جا را یخ زده می بیند! نگاه یکی از اجداد بشر به زمین و آسمان ، نیاز به یافتن معنایی در هستی را متجلی می سازد؛ انگار بر ماده هستی ، روحی حاکم است . معنایی که در جای جای هستی هست ، ولی از دیدگان ما به دور است ؛ به مانند خورشیدی که در کسوف از دیدگان پنهان می ماند، اما بارقه های آن را از پشت کسوف می توان به تماشا نشست . پس جستجوی انسان به دیانت می نشیند و کوشش انسان در یافتن مامنی که چنان آشکار پنهانی را به خود بدمد، به پیدایش معابدی منجر می شود که برای نزدیکی استعاری انسان به مکان هایی که چنان جستجویی را به وصال برسانند. شکل می گیرد. در «باراکا» نگاهی را می بینیم که بر دیواره های معبدی نقش بسته است تا کنایه ای بر آن جستجو در عبادتگاه ها باشد. معابد، مرجع و نقطه پایان آن وصال نیستند (برخلاف پندار بسیاری از ایمان آورندگان )، بلکه تنها بهانه ای برای آغاز آن راهند. گام بعدی برای آن وصال ، شکستن سکوت و به معنا کشیدن چیزی است که احساس بدان نزدیک می شود؛ ولی قادر به بیانش نیست . پس کتابهای مقدس پدید می آیند تا چنان «تماس در سکوتی » را به «تماس با معنا» تبدیل کنند. پس «باراکا» خوانده می شود و تکرارش به «ذکر» بدل می گردد؛ کوششی که هر رهرویی آغاز می کند، ولی کیست که به پایان ببرد؛ اما هنوز آنچه گفته می شود، تنها به زبان کشیده شده است و با درون عجین نگردیده است . پس انسان باید آتشی بیفروزد که از درون برخیزد، همچون آتشی که در «باراکا» افروخته می شود و از شمع وجود انسان زبانه کشد تا او را فراگیرد. نوامیس طبیعت اولین نیروهایی هستند که آن دم و بازدم را منعکس می سازند و نگاه معطوف به آنها، ادیان نخستین را پدید می آورد. اما آن ، تنها جلوه ای از رقص آفرینش برکت است . او همچون آن الوان نهفته در رنگین کمان در «باراکا»، هزاران راز نهفته در خود را آبستن است . نگاه انسان با عطف به هر سو، می بیند زندگی در همه جا جوانه زده و به بار می نشیند؛ اما آن تنها یک سوی پدیدارهاست . مرگ و نابودی ، چهره دیگری است که انسان می تواند با دستان خویش ، خالق فرو ریختن نهال زندگی دنیای خود شود. اما نگاه نگران انسان را نمی توان به فراموشی سپرد. «باراکا» نشان می دهد انسان با شهری شدن ، رفته رفته تنهاتر می شود. به تنهایی همان اتاق های کپسولی در «باراکا». انسان ها در خیابان ها، کارخانه ها، گذرگاه ها و هر سوی در هم می پیچند، ولی به یکدیگر نمی رسد؛ از هم می گذرند و یکدیگر را قطع می کنند، اما به هم نمی پیوندند. پیشرفت ، تاوان خویش را همچون هدیه اش به انسان تقدیم کرده است و زندگی مدرن ، انسان را در بسیاری از موارد ناگزیر به اطاعت از خود ساخته است و انسانی ماشینی را پدید آورده که همچون ساعتی ، برای کاری مشخص و تکراری کوک شده باشد؛ همان گونه که در سیمای ماشین ها و کارخانه ها در «باراکا» می توان یافت و حتی تولد، زندگی و مرگ انسان نیز مانند همان جوجه های ماشینی بی هویت شده است ! ولی این جنون سریع بی هویت ، به مرحله تهوع می رسد و سرسام آن در انسان به فریاد منتهی می شود. به نظر می رسد همچون الاغی که در «باراکا» به زور بار سنگین خود را می کشد، انسان نیز توان ادامه کشش زندگی ماشینی خود را از کف داده است . فقر، کارهای سیاه ، زاغه نشینی و بی خانمانی ، چهره دیگر این زندگی مدرن است که با جنگ و آلوده ساختن محیط زیست عجین شده است . اما کوره زندگی مدرن هم چنان روشن نگاه داشته می شود؛ آتشدانی که به نظر می رسد هیزم آن ، قربانی ای بجز انسان ندارد. در ازای هر گلوله ، جمجمه و استخوانی فرو می ریزد، زندگی ای که با جنگ و خونریزی ، خود را روشن نگاه می دارد. تمدنهای بسیاری می آیند و می روند و در فیلم «باراکا» تنها خاطره مسخ شده آنها در تاریخ به جای می ماند، که حاکی از تکرار متناوب فرجام انقراضی است که پیش روی انسان امروز می نهد. اما مگر «باراکا» به روح هستی بخش و معنوی همه چیز در جهان و زندگی نظر ندارد و هیچ چیز را خالی از آن نمی بیند؛ پس به چه سبب دنیای مدرن و توسعه یافته را از این قاعده مستثنا می کند؛ فیلم «باراکا» چون بسیاری از آثار نسبت به آنچه مدعی آن است ، خودآگاهی ندارد؛ اما روح باراکا با انتخاب خود در هستی و تجلی دنیای مدرن با تمامی کاستی هایش ، نظرش را قبلا در این باره داده است . پس باراکا و مخاطبانش باید مراقب باشند که تحجر، سکون یا بازگشت را با گزینش روحانی هستی اشتباه نگیرند و گزینش و آفرینش باراکای امروز و فردا را قربانی آفرینش و تجلی باراکای دیروز نسازند. پس انسان و گزینش های او در هستی و زندگی است که دیگر تجلی آن دم معنویت است ؛ چرا که آن سوی خودآگاهی فیلم «باراکا»، تجارب و تلاشهایی در باراکای هستی قرار دارند که بقائ انسان را مقدور ساخته و بسیاری از کاستی هایش را نسبت به گذشته برطرف می سازند. فقر، بی خانمانی ، جنگ و کشت و کشتار، پیش و بیش از دنیای مدرن به زندگی انسان تجویز می شد و اتفاقا دنیای مدرن با عقلانیت از خشونت و کمیت همه آنها کاسته است ؛ همان گونه که با تفکر از جبرهای بیرونی و تسخیرکننده انسان کاسته است و انسان هیچ گاه آزادتر از زمانی نیست که عقلایی برمی گزیند. پس در ابتدا انسان برای این که در آن منجلاب رکود «باراکا» مسخ نشود، باید از کودکی تا کهنسالی دست به هر کوششی بزند تا زنده بماند. انسان ها همچون همان آلونک ها و کارگاه های تو در تو در «باراکا»، در هم می لولند تا زندگی به سوگ ننشیند. دنیای ساخته بشر از هر سو اوج می گیرد، زندگی رو به پیشرفت می گذارد و آن گاه اندک فرصتی را به اندیشه ارزانی می دارد تا بسیاری از کاستی های گذشته را جبران کند.