پدر بزرگم را در کشو زندانی کرده اند

آقای پژوهشگر رفته به روستای زادگاه من و منزل پدربزرگم و کلی وقتش را گرفته و از او قصه ها و باورها و آداب و رسوم ضبط کرده و برده به رئیس مربوطه اش تحویل داده و حالا من خسته شده ام از بس دنبال آقا یا خانم پژوهشگر گشته ام که نمونه ای از قصه هایی که از پدربزرگم ضبط کرده و حالا او در بین ما نیست بگیرم.
کد خبر: ۱۵۸۸۰۹

آرزویم این است که با جیب خرجی ام کتابی درباره پدربزرگم چاپ و به جای حلوا یا خرمای شب جمعه بین اقوام پخش کنم.

می گردم و می گردم ؛ از این مرکز مردم شناسی به آن مرکز مردم شناسی. یکی انگشت اشاره به طرف کسی می گیرد که معاون مرکز است.

می گویم «اما من دنبال پژوهشگری هستم که رفته به روستای زادگاهم.» می گوید «همان است که آن وقت ها پژوهشگر بود و حالا معاون رئیس شده و احتمالا اگر مدتی دیگر بیایید ممکن است رئیس شده باشد.» می گویم «دیگر پژوهش هم می کند؟» می گوید: نه ، اما نظارت می کند بر طرح ها و افتخارش ، پژوهش هایی است که انجام داده.» می گویم «بعد این پژوهش ها را منتشر کرده؟» (توی دلم غنج می افتد که اگر قصه ها و آداب و رسومی که از پدربزرگ ضبط کرده منتشر شده باشد، من دیگر نیازی ندارم از جیب مبارک خرج کنم و می توانم به همراه کتابی که اسم پدربزرگ را دارد و نشان فرهنگ بومی من است ، خرما و حلوا خیرات کنم.)پیشش می روم.

سرد جواب می دهد. سلام می کنم. آرام سر برمی گرداند، می گویم : «فلانی ام ، نوه فلانی.» نگاه می کند که «خب؟» می گویم : «رفته بودید روستای زادگاه من.» می رود به فکر.

می گویم : «یادتان می آید کره و قیماق و پنیر کوزه ای هم آورد برایتان و آن عسلی که من برایش برده بودم » (چند چوب کندوی زنبور عسلی که داشت ، خیلی وقت بود خالی شده بود).

می بینم آب دهانش را قورت می دهد. می گویم : «حتی گفته بود چند نفری رفته بودین. تمام آن چند روزی را هم که ماندید پذیرایتان شد و نگذاشت تنها بمانید و حق میهمان را ادا کرد در حق تان.»

نگاه می کند و نفسی پر می کند و می گوید: «چه خوب ! خوب هستند حالا؟»

می گویم : «عمرشان را دادند به شما.» می گوید: عجب. سر زنده بودند که.

می گویم : البته هوای کوهستان این طور نگه شان داشته بود وگرنه متولد پیش از 1300بودند.

حرف نمی زند. سرش به پرونده هایی است که تمام میز را پوشانده و لیوانی جرم گرفته کنار پوشه هاست.

فلاسک چای ای هم دیده می شود و قندانی که گویا تویش به جای قند، پولکی اصفهانی پر کرده.

می گذرد زمان.

می گوید: «برگه ای که از نگهبانی به شما داده اند، بدهید امضا کنم.»می فهمم که یعنی «کار دارم» یعنی «به سلامت» یعنی «بسه دیگه» یعنی «خسته شدم» و...

می گویم : «مزاحم شده بودم ببینم اون قصه ها و مراسمی که از پدربزرگ ضبط کردید، منتشر شده؟»از سر بی حوصلگی جواب می دهد: «نوارها پیاده و صحافی هم شده.»

می گویم : «یعنی چاپ نشده؟»

می گوید: «نه. قرار نبود چاپ بشود.»

می گویم : «خب زحمتی نیست ، من نسخه ای از این نوارهای شما داشته باشم که...» (با خجالت هم توضیح می دهم که اگر خدا بخواهد، می خواهم کتابی درباره او دربیاورم)

پوزخندی می زند و می گوید: شرمنده. معذوریت اداری است وگرنه تقدیم می کردم. ما اجازه نداریم این مطالب را بیرون بدهیم. مشکل اداری ایجاد می کنند. شما هم فاتحه ای برایشان بخوانید.

ببخشیدها. شرمنده.

یک بار این کار رو کردم.

کلی بازخواستم کردند.او دارد توضیح می دهد و من دیگر نمی شنوم گویی.

معلوم نیست آن صحبت ها که نه قرار است چاپ شود ونه قرار است به کسی داده شود، برای چه جمع آوری شده؟ دارم به روستا و پدربزرگ فکر می کنم آن زمانی که آفتاب هم دارد می رود پشت کوه ها و غریبه ها رسیده اند.

می گویند: مردم شناس اند و پدربزرگ به مادربزرگ می گوید؛ سماور را آتش کند که حبیب خدا آمده و بعد تا کفش ها ردیف چیده شود، سفره کره و قیماق و پنیر و نان تازه تنوری چیده شده است.

خوش آمدید!آمده ایم قصه و باورهایتان را ضبط کنیم. قدم رنجه کردین ! فعلا بخورید تا خستگی تان دربرود.

‏ یوسف علیخانی
 

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها