در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
قاضی: خانم سیما... شما شکایت کرده و در پروندهای که تشکیل دادهاید، تقاضای طلاق از همسرتان کردید، علت این تقاضا چیست؟
سیما: آقای قاضی چقدر در این زندگی سختی بکشم، بس است اینهمه بدبختی و آوارگی. شوهرم 8 ماه است که مرا از خانه بیرون کرده و جا و مکان درستی ندارم، باید تکلیفم روشن شود و بدانم در کجای این زندگی جا دارم.
شوهرتان چرا شما را بیرون کرده است؟
بددهن است، مرا کتک میزند، شکاک است، بچههایم را از من گرفته، خیلی وقت است آنها را ندیده ام. شما بگویید چه باید بکنم، چارهای بجز طلاق دارم؟
چطور با هم آشنا شدید؟
من دختری 15 ساله بودم که با شوهرم آشنا شدم، خانوادهام فکر میکردند دختر که به 15 سالگی رسید باید شوهر کند. دوست نداشتم با حمید ازدواج کنم، آنقدر کوچک بودم که اصلا به ازدواج فکر نمیکردم، پدرم به زور مرا شوهر داد، میگفت بالاخره یاد میگیری چطور زندگی کنی. یادم میآید که سر سفره عقد با گریه نشستم و به جای من مادرم بله گفت و به عقد حمید درآمدم. اصلا نمیدانستم باید چه کنم، میترسیدم از اینکه با شوهرم زندگی کنم. مادرم هر روز صبح به خانه ما میآمد، غذا درست میکرد و به کارهای خانه میرسید، در شستن لباسها کمکم میکرد و یادم میداد که چطور از خانه مراقبت کنم. 6 ماه کارش همین بود، بعد هم که باردار شدم به مراقبت بیشتری احتیاج داشتم و مادرم در کنارم بود. قبل از اینکه بچگی کنم، ازدواج کردم و مسوولیت یک بچه را هم برعهده گرفتم. 2 ماه آخر بارداریام خیلی سخت بود، مرتب مریض میشدم و از همان زمان اختلاف بین من و شوهرم آغاز شد.
این اختلافها به چه دلیل بود و چرا شوهرتان رعایت شما را نمیکرد؟
اختلاف اول ما را مادرشوهرم به وجود آورد، او ناراحت بود از اینکه مادرم به خانه ما میآمد و میگفت مادرم در زندگی ما دخالت میکند در حالی که اینطور نبود، مادرشوهرم آنقدر در این باره به حمید گفت که بالاخره توانست او را تحریک کند و به مقصودش رسید، حمید فکر میکرد من از سر تنبلی کارهای خانه را انجام نمیدهم و مجبورم میکرد که خودم کار خانه را انجام دهم و وقتی میگفتم نمیتوانم، عصبانی میشد و کتکم میزد، او حتی مادرم را از خانه بیرون و متهم به مداخله کرد. رفتارهایی که حمید با من میکرد فشار زیادی را برایم درست کرد و همین باعث شد فرزندم زودتر از موقع به دنیا بیاید و من خیلی عذاب کشیدم.
بعد از به دنیا آمدن پسرم، زندگی ما تلختر شد، حمید با من بدرفتاری میکرد و انتظار داشت کارهایی را انجام دهم که اصلا نمیدانستم چطور باید انجام دهم.
این توقعات چه بود که باعث مشکل میان شما شد؟
شوهرم از من 13 سال بزرگتر بود، وقتی من 15 ساله بودم او 28 ساله بود از من توقع داشت که مثل یک زن جاافتاده باشم در حالیکه من تجربه هیچ چیز را نداشتم حتی بلد نبودم فرزندم را چطور در آغوش بگیرم. نمیتوانستم یک همسر جاافتاده برایش باشم، به من میگفت با رفتارم باعث خجالت او میشوم و همین مساله درگیریهای شدیدی را بین ما به وجود میآورد. همیشه جلوی دیگران تحقیرم میکرد، عذابم میداد و من برای اینکه بتوانم در کنار پسرم باشم تحمل میکردم، بیشتر اوقات کاری با او نداشتم و فقط در کنارش بودم، این چیزی بود که شوهرم میخواست.
بعد از سه سال هم دوباره باردار شدم و دخترم به دنیا آمد، من فقط بچههایم را بزرگ میکردم و کاری به کار شوهرم نداشتم، اما او همیشه از من ایراد میگرفت و بارها کتکم زد.
شکایت هم کردی؟
وقتی بدرفتاریهایش به اوج رسید از او شکایت کردم، یکبار آنقدر مرا کتک زد که تمام صورتم کبود شده بود، به همراه پدرم به دادگاه رفتیم و شکایت کردیم و حمید به پرداخت دیه و زندان محکوم شد اما چون پدر فرزندانم بود گذشت کردم و به خانه برگشتم، یکسال بعد دوباره همین اتفاق افتاد. او بر سر مسائل بیخود با من دعوا میکرد و کتکم میزد، اینبار طوری زد که پایم شکست و باز هم شکایت کردم، اینبار میخواستم حتما تنبیهاش کنم، وقتی دید تصمیمم در این خصوص جدی است باخواهش و تمنا از من خواست گذشت کنم. اما من قبول نکردم، حمید که میدانست نقطه ضعف من فرزندانم هستند تهدیدم کرد که اگر گذشت نکنم، مرا طلاق میدهد و اجازه دیدار بچهها را هم نمیدهد. من که تنها داراییام فرزندانم هستند گذشت کردم اما باز هم وقتی به خانه آمد بدرفتاریهایش را شروع کرد، او اینبار بهانه کرد که من با فرد دیگری هم رابطه دارم، در حالی که اینطور نبود، من به رغم بدرفتاریهای شوهرم به او وفادار بودم و تنها خواستهام فرزندانم بودند.
گفتی شوهرت تو را ترک کرده است و فرزندانت را هم برده، این بار چرا این اتفاق افتاد؟
او باز هم با من دعوا کرد، خستهام کرده بود، من هم این بار جلویش ایستادم و به او گفتم اجازه نمیدهم هر کاری که دوست دارد بکند، در همین حین مادرم هم سر رسید و حمید که فکر میکرد حضور او هماهنگشده است، هر دوی ما را کتک زد و بعد هم من را از خانه بیرون انداخت.
تلاشی برای حل این مساله یا حتی آوردن فرزندانت نکردی؟
من دیگر نمیتوانستم آن شرایط را تحمل کنم، از طرفی به خاطر فرزندانم نمیخواستم از او جدا شوم، به همین خاطر مهریه 5 میلیون تومانیام را به اجرا گذاشتم، چون مهریه پول بود با توجه به رشد تورم، دادگاه آن را محاسبه کرد و مطابق قانون حمید حالا باید 34 میلیون تومان پول بعلاوه چند سکهای که در عقدنامهام ذکر شده بود به من بدهد اما وقتی به خانه رفتم تا وسایلم را جمع کنم و بگویم که قصد جدایی دارم دیدم که حمید بچهها را برداشته و رفته است، هیچ خبری هم از او نیست.
با خانوادهاش تماس نداشتی؟
حمید برادری دارد که با او در تماس است، سراغ برادرش رفتم و از او خواستم آدرس محل زندگی حمید را بدهد اما او هم گفت از حمید خبری ندارد و از ما خواست دیگر مزاحم زندگیاش نشویم. من 8 ماه به دنبال شوهرم گشتم، اما نتوانستم پیدایش کنم، چارهای به جز این که تقاضای طلاق کنم نداشتم، او مرا رها کرده و با مخفی کردنش میخواهد عذابم دهد.
اگر شوهرت در دادگاه حاضر بشود، آیا حاضری با او مصالحه کنی؟
با تمام اتفاقاتی که افتاده است، من هنوز هم میخواهم با او باشم، چون فرزندانم را دوست دارم باز هم حاضرم تحمل کنم، اما شوهرم مرا دوست ندارد و نمیخواهد به زندگی با من ادامه دهد. اگر هم دادخواست مهریه دادهام فقط به این خاطر است که میخواهم پولی داشته باشم و بتوانم زندگیام را تامین کنم. اگر پدرم به زور مرا به عقد حمید درنمیآورد و مجبور نبودم تسلیم پدرم شوم شاید زندگی بهتری میتوانستم داشته باشم.
نظر قاضی: در این پرونده باز هم مثل بسیاری از پروندهها آنچه اتفاق افتاده اجبار یک دختر نوجوان است که نتوانسته خودش تصمیمگیرنده زندگیاش باشد و با اجبار پدرش به عقد شوهر درآمده است. اولا این دختر، یک نوجوان بوده و به رشد عقلی و جسمی کامل نرسیده بود که آمادگی انتخاب همسر را داشته باشد و همان طور که خودش گفته علاقهای هم به ازدواج با شوهرش نداشته است و به اجبار پدر به عقد او درآمده، بنابراین عنصر فکر و عشق در تشکیل این زندگی نبوده است. نکته دوم فاصله سنی بسیار زیاد این زوج بوده است. در حالی که دختر یک نوجوان 15 ساله بوده، شوهرش 28 سال داشته و یک جوان کاملا پخته و آماده ازدواج بوده است. این مرد از همسرش توقع داشته که یک زن کامل باشد در حالی که او یک قسمت مهم از زندگیاش را تجربه نکرده است. او خوب و بد را تجربه نکرده است و شوهر هم بدون توجه به این مساله که همسرش یک کودک است و باید او را برای یک زندگی آماده کرد، از او توقعاتی داشته که در ذهن همسرش هم نمیگنجیده است.
در شرایطی که این زن حتی آمادگی زندگی مشترک را نداشته باید یک مسوولیت دیگر یعنی مادر بودن را هم میپذیرفت و تمام این مسائل محرومیتهایی را برای این زن جوان به وجود آورده که در زندگی مشترکش خلا بزرگی را ایجاد کرده در حالی که او بعد از 13 سال یک زن جوان شده و شوهرش کمکم پا به سن گذاشته است، مسلما برای شوهر این تصور پیش میآید که همسرش که یک زن کامل شده ممکن است به او خیانت کند، حتی اگر همسر این کار را نکند در ذهن این مرد به خاطر شرایط نامتعارفی که در ازدواج بوده، این تصور وجود خواهد داشت.
نکته آخر این که به نظر میرسد زن جوان بشدت در استیصال است چراکه پذیرفته توهینهای همسرش را بپذیرد اما به سمت خانوادهاش برنگردد. این زن با تصور این که اگر قرار بود خانوادهاش او را مورد حمایت قرار دهند در 15 سالگی شوهرش نمیدادند، از نزدیکی به آنها هراس دارد و شرایط سخت را ترجیح میدهد، به همین دلیل مورد سوءاستفاده شوهرش قرار میگیرد.
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: